مقطع حساس‌کنونی

حکایت مرد خداناباور و زن‌خداباور

زن فقیری که شوهر علیلی داشت، پس از تحمل چند ماه فقر و نداری و ناتوانی از تهیه مایحتاج روزانه زندگی خود و خانواده‌اش و عقب‌افتادن اجاره ‌خانه، از آنجا که هیچ راه دیگری نداشت، با زحمت بسیار با یکی از اینفلوئنسرهای شبکه اجتماعی اینستاگرام تماس گرفت و از او خواست تا بدون آن‌که مشخصات وی را اعلام کند، پیامی از طرف او در صفحه‌اش درج کند و در آن پیام از خداوند خواست تا به او و خانواده‌اش کمک کند. اینفلوئنسر قبول کرد و پیام او را در قالب پستی در صفحه‌اش منتشر کرد.
کد خبر: ۱۲۱۳۱۷۵

شخص خداناباوری که صفحه آن اینفلوئنسر را دنبال می‌کرد، با دیدن آن پست فکری شیطانی به ذهنش خطور کرد که با آن ایمان آن زن را به خدا متزلزل کند. پس تصمیم گرفت به زن کمک کند و به او بگوید این کمک‌ها از طرف شیطان است و در حالی‌که تو از خدا کمک خواسته بودی، خدا به تو کمکی نکرد و شیطان این کار را کرد. سپس در دایرکت نشانی زن را از اینفلوئنسر گرفت و به یک فروشگاه زنجیره‌ای رفت و مقدار زیادی برنج و روغن و ماکارونی و گوشت تازه گوسفندی و گوشت چرخ‌کرده و مرغ و ماهی و رب گوجه‌فرنگی و حبوبات شامل عدس، نخود و لوبیا و میوه و سبزی و صابون و شامپو و دستمال کاغذی و مایع ظرفشویی خرید و بار ماشین شاسی‌بلند خود کرد و به سمت خانه زن به راه افتاد. وقتی به خانه زن در پایین‌شهر رسید و در زد و زن در را باز کرد، گفت: خانم، با کمال احترام و ادب و تواضع، این اجناس به همراه مقدار زیادی پول نقد برای پرداخت اجاره خانه و گذران زندگی برای چند ماه، هدیه‌ای ناقابل است متعلق به شما.
زن گفت: خدا را شکر، خدا را شکر. و در خانه را باز کرد تا اجناس را به داخل خانه ببرند. وقتی اجناس را به داخل خانه بردند، مرد خداناباور از زن پرسید: خانم، بسیار ناقابل بود، اما آیا نمی‌خواهی بدانی این اجناس از طرف چه کسی فرستاده شده است؟ زن گفت: چه فرقی می‌کند؟ مرد گفت: عه. خیلی فرق می‌کند. زن گفت: ببین برادر من، اگر خدا اراده کند، حتی شیطان هم فرمان می‌برد، چه برسد به هرکس دیگر. و پس از اظهار تشکر فراوان از مرد، در را بست.
مرد خداناباور که توقع چنین پاسخی را نداشت، پس از آن‌که چند دقیقه به در بسته خانه زن نگاه کرد، در سکوت سوار ماشینش شد و به بالای شهر بازگشت و آی‌دی اینستاگرامش را غیرفعال کرد و به روح پدر استیون هاوکینگ و دکتر هلاکویی ناسزا گفت و قرص ضدافسردگی‌اش را خورد و خوابید.

امید مهدی‌نژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها