jamejamnashriyat
نشریات روزنامه جام جم کد خبر: ۱۱۹۷۶۸۷ ۲۳ اسفند ۱۳۹۷  |  ۰۰:۰۱

در زمان‌های قدیم در ایالت سن‌خوزه، مرد فقیری به‌نام جان بلاک زندگی می‌کرد که از مال دنیا هیچ نداشت و به‌طور فلاکت‌بار به ادامه حیات می‌پرداخت. او هر روز غلامان و ملازمان فرماندار ایالتی را مشاهده می‌کرد که لباس‌های زربفت و مجلسی می‌پوشیدند و برای انجام کارهای ایالتی به این‌سو و آن‌سوی شهر می‌رفتند و همواره از این بابت که خودش لباس‌های کهنه و مندرس داشت و در آلونکی محقر زندگی می‌کرد، در رنج و حسرت بود.

یک‌روز که از فقر و تنگدستی طاقتش طاق شده بود به کلیسای سن‌خوزه رفت و شمعی برداشت و به پدر روحانی گفت: ای پدر ما که در آسمان‌هایی، واقعا شرمنده‌ام، اما بنده‌نوازی را از فرماندار ایالتی یاد بگیر. این غلامان بنده اویند و وضع‌شان این‌طور، ما بنده شماییم و وضع‌مان این‌طور. پوففف. شمعی روشن کرد و در محل مربوط گذاشت و رفت تا به ادامه زندگی فلاکت‌بار خود بپردازد.
چندی بعد، فرماندار ایالتی بر اثر برخی سوءتفاهمات سیاسی و امنیتی برکنار و متواری شد و مأموران دادگاه‌های فدرال، غلامان و ملازمان فرماندار را دستگیر کردند و مورد شکنجه قرار دادند تا هرآنچه در مورد فرماندار، روابط و تعاملات او و محل اختفای او می‌دانند بر زبان بیاورند. غلامان و ملازمان فرماندار سخت‌ترین شکنجه‌های روحی و جسمی را تحمل کردند، اما سخنی نگفتند. تنی چند از آنان نیز زیر شکنجه جان باختند. جان بلاک که اخبار مربوط را در کانال‌های خبری می‌خواند و دنبال می‌کرد، شبی پس از آن‌که به خواب رفت، در خواب پدر روحانی را دید. پدر روحانی در خواب به جان بلاک گفت: دیدی اینها چه غلامان و برده‌های وفاداری هستند؟ شما هیچ‌وقت در برابر پدر خود این‌طور بوده‌ای که حالا توقع داری پدر تو با تو آن‌طور رفتار کند که ارباب اینها با اینها می‌کرد؟ جان بلاک که شرمنده و سرافکنده شده بود گفت: بلی درست می‌فرمایید، ولی آیا درست است شما خودتان را با فرماندار مقایسه می‌کنید؟ توقع ما از شما به‌عنوان پدر روحانی بیشتر از این حرف‌هاست. در این هنگام پدر روحانی نقاب از چهره برگرفت و جان بلاک متوجه شد او پدر روحانی نیست، بلکه شیطان است که در قالب پدر روحانی به خواب او آمده است. پس با هر زحمت و مشقتی بود از خواب بیدار شد و در بیداری از پدر که در آسمان‌ها بود پوزش طلبید و از این‌که در کلیسا چنان سخنانی بر زبان رانده بود، عذرخواهی کرد و به ادامه زندگی فلاکت‌بار خود مشغول شد.

امید مهدی‌نژاد

طنزنویس

ارسال نظر
* نظر:
نام:
ایمیل:

یادداشت

بیشتر
ما چرا هنوز زنده‌ایم؟

ما چرا هنوز زنده‌ایم؟

عصر پنجشنبه است. بخار سوپ شلغم، فضای خانه را پر کرده است. جعبه ابزار وسط است. سه‌چهارتا کار کوچک خرده ریزه در خانه باید انجام بدهم. رگلاژ کردن در کابینت‌ها.

گفتگو

بیشتر

پیشنهاد سردبیر

بیشتر

پیشخوان

بیشتر