یادداشتی از حامد عسکری شاعر و نویسنده

مردم بودن خیلی کیف می‌دهد

دوستی داشتم و دارم که وضع مالی‌اش خیلی خوب است، اجدادی پولدار بوده‌اند و دست به‌خیر هم دارد‌. آیا برای شما پیش آمده که یک وقت توی کافی شاپی، رستورانی جایی نشسته‌اید پسرک یا دخترکی می‌آید تو و جوراب می‌فروشد و دوسه تا از رفقایت توی همان جمع می‌خرند و تو توی رو‌در‌بایستی مجبور می‌شوی یک جفت بخری؟ من همین اتفاق را یک بار که با او به یک عروسی رفته بودم تجربه کردم، با این تفاوت که این رفیقمان توی رودربایستی از یک نفر یک قواره زمین خرید 300میلیون تومان.
کد خبر: ۱۱۹۵۶۰۸

کاری به درست یا غلط بودن رفتارش ندارم. خدا ان‌شاءا... بیشتر به او بدهد‌. یک روز زنگش زدم که به مناسبتی برویم با خانواده‌هایمان ناهار بیرون‌. گفت باشد من زنگ می‌زنم رستوران چی چی رویال در بالای شهر وی‌آی‌پی‌اش را قرق می‌کنم با هم برویم‌. گفتم: نه اینجایی که من می‌گویم برویم. قبول کرد‌. گفتم با مترو هم برویم‌. گفت اذیت نکن‌. گفتم پس کنسل، گفت چشم با مترو می‌رویم‌. جایی حوالی مرکز شهر قرار گذاشتیم و با همسرش و تک‌فرزندش آمدند ایستگاه موعود.
برخوردشان با مترو خیلی با‌نمک شد، می‌گفت تا حالا توی ایران مترو سوار نشدم‌. بچه‌اش چه ذوقی می‌کرد‌. رفتیم در رستورانی حوالی بازار، توی صف ایستادیم تا نوبتمان شد‌. بعد توی صف ایستادیم تا میز خالی شد‌. بعد ظرف یک‌بار مصرف گرفتیم بقیه غذامان را بردیم خانه که شب داغ کنیم و بخوریم‌. توی بازار چرخی زدیم‌. از راسته کفاش‌ها و پله نوروزخان و تیمچه و اینها گذر کردیم و بعد هم یک خاکشیر یخمال و دوباره مترو و هر کسی رفت سی خودش.
این پروسه حدود سه چهار ساعت طول کشید. ما به خانه رسیده بودیم که پیامک داد. ممنون حامد جان از برنامه جذاب امروزت با مردم بودن و توی مردم بودن کاری بود که تا حالا تجربه‌اش نکرده بودم‌. ممنون که یه عینک جدید دادی که دنیا رو یه شکل دیگه ببینم‌. مردم بودن خیلی کیف داد‌. قلب قلب.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها