در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پاسخهای گوناگونی دریافت کردم و بخش نظرات آن پست، تبدیل شد به یک مرکز تمام عیار معرفی کتاب. همه با هرطور فضای ذهنی و هر رای و نظری، کتاب موردنظر خود را معرفی میکردند. بعضیها حتی از کتاب موردنظرشان عکس میگرفتند و ذیل همان سوال منتشر میکردند.
شاید انتظار داشته باشید من که آن سوال را پرسیدم، از پاسخهایی که دریافت کرده ام تحلیلی ارائه کنم و به مصداق مشت نمونه خروار جامعه امروز را (حتی) قضاوت کنم اما واقعیتش این است که هنوز خودم برایش پاسخی ندارم و در این یادداشت تلاش میکنم برای سوالم پاسخی پیدا کنم.
در لغتنامه دهخدا تحول عبارت است از «از جایی به جایی شدن» یا «منتقل شدن وبرگشتن از جایی به جایی». اگر قرار باشد تحول را یک مقوله ذهنی در نظر بگیریم، اتفاقا این معنا از تحول آن را برای ما زیباتر میکند. یعنی وقتی متحول میشویم که از جایی که در آن هستیم کنده شویم و به جای دیگر انتقال یابیم. این جایی که در آن هستیم میتواند یک مقوله انتزاعی هم باشد که در این صورت همان دگرگونی روحی و ذهنی میتواند باشد.
سعدی میگوید:
بالای خاک هیچ عمارت نکردهاند
کز وی به دیر و زود نباشد تحولی
به پیوست این بیت میتوان گفت همانطور که هر خانه لاجرم از تحول است، خانه قلب و جان آدمی نیز دستخوش این تحول خواهد شد. پس انسان لاجرمِ دگرگونی ست.
اگر یکی از بارزترین مصادیق این دگرگونی را تحول در اندیشه بدانیم، کتابها میتوانند بزرگترین زمینهسازان این دگرگونی باشند.
بگذارید مثالی بزنم. آندری تارکوفسکی در سال 1972 فیلمی را بر اساس رمان سولاریس (۱۹۶۲)، اثری نئوکلاسیک در ادبیات علمی ـ تخیلی از استانیسلاو لم نویسنده لهستانی ساخت. در این فیلم دانشمندان یک ایستگاه فضایی در مدار یک سیاره دور دست و ناشناخته قرار میگیرند که دارای خاصیت عجیبی است و با جسمیت بخشیدن به خاطرات زندگی فضانوردان باعث میشود آنان دوباره از تجارب زندگی خود عبور کنند و با صحنهها و کاراکترهای خاطرات خود مواجه شوند.
خیلی از این سوالات بعد از دیدن فیلم به ذهن میآید. مثلا اینکه اگر ما صرفا در محاصره مشتی واکنش عصبهای مغزی باشیم، چقدر خودمان واقعیت خواهیم داشت؟ شاید این دقیقا کاری باشد که کتابها با ما میکنند. کتابها کمک میکنند با مجموعهای از تصاویر مواجه شویم که بعضی از آنها ریشه در خاطرات یا ضمیر ناخودآگاه ما دارند.
میتوان اینطور گفت اگر هم تصویری که در یک کتاب با آن مواجه میشویم برای ما تازه باشد، دستکم حس یا احساس موجود در آن تصویر را انسان در فطرت خود از پیش داشته است. این مواجهه انسان با تصاویری که ریشه در ذات او دارند، همان اتفاقی است که البته به نحوی دیگر در سولاریس میافتد.
برگردیم به تعریف دهخدا: «منتقل شدن و برگشتن از جاییبهجایی» حالا شاید راحتتر بتوانیم فعل «برگشتن» را در این تعریف ارزیابی کنیم: کتابها این فرصت را در اختیار خوانندهشان قرار میدهند که خواننده از جایی که از نظر زمانی، مکانی یا موقعیتی در آن قرار دارد، جدا شود و به فطرت خود باز گردد. فطرتی که در آن منِ انسانی موج میزند. من انسانی همان احساساتی است که میان تمام انسانها مشترک است مثل خشم، محبت، دلتنگی، ترس، نفرت و ...
برای بخش پایانی این یادداشت، پاراگرافی از رمان «ناتوردشت» را از زبان شخصیت اصلی آن هولدن کالفیلد نقل میکنم که در آن منهای انسانی از قبیل تنهایی، ترس، نجات بخشی و لذت از یاریگری و کمک به همنوع وجود دارند و حس همذاتپنداری آدمی را برمیانگیزند:
«همه ش مجسم میکنم چن تا بچه کوچیک دارن تو یه دشت بزرگ بازی میکنن . هزار هزار بچه کوچیک؛ و هیشکی هم اون جا نیس، منظورم آدم بزرگه، غیر من. منم لبه یه پرتگاه خطرناک وایساده م و باید هر کسی رو که میآد طرف پرتگاه بگیرم ـ یعنی اگه یکی داره میدوئه و نمیدونه داره کجا میره من یه دفه پیدام میشه و میگیرمش. تمام روز کارم همینه. ناتور دشتم. میدونم مضحکه ولی فقط دوس دارم همین کارو بکنم، با این که میدونم مضحکه!»
پیمان طالبی
شاعر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: