مقطع حساس‌کنونی

داستان مرد صاحبدل و دو پسربچه

روزی مرد صاحبدلی که برای گشت و گذار از خانه بیرون رفته بود، به رودخانه‌ای رسید. تصمیم گرفت بر لب رودخانه بنشیند و گذر عمر تماشا کند که ناگهان متوجه شد دو پسربچه در حال غرق شدن در رودخانه‌اند.
کد خبر: ۱۱۸۶۶۵۴


مرد صاحبدل بسرعت لباس‌هایش را کند و داخل آب پرید و با سختی و زحمت بسیار موفق شد آن دو پسربچه را از چنگال امواج رها کند و به ساحل رودخانه برساند. دو پسربچه که آب بسیاری خورده بودند و نزدیک بود جان به جان‌آفرین تسلیم کنند، پس از آن‌که سرفه‌های زیادی کردند و حالشان جا آمد و توانستند صحبت کنند، رو به مرد صاحبدل کردند و گفتند: «از شما ممنونیم که جان خود را به خاطر ما به خطر انداختید.»
مرد صاحبدل گفت: «نیاز به تشکر نیست. من مردی صاحبدلم و تنها به وظیفه انسانی خود عمل کردم.»
پسربچه دیگر گفت: «شما جان ما را نجات دادید. اما شخص متواضعی هستید و کار بزرگ خود را کوچک جلوه می‌دهید. اما بگویید ما چگونه باید از شما تشکر کنیم؟»
مرد صاحبدل گفت: «هیچ. فقط طوری زندگی کنید که زندگی‌تان ارزش این نجات را داشته باشد.»
آن دو پسربچه تشکر کردند و رفتند. سال‌ها بعد یکی از آنها یک معلم زحمتکش و مهربان شد و دیگری یک نماینده پارلمان که به نگهبان اداره‌ای که از او دستور نمی‌گرفت گفت تو [...] می‌خوری که از من دستور نمی‌گیری. و مرد صاحبدل آخرش نفهمید که سرجمع ارزشش را داشت یا نه.

امید مهدی‌نژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها