نه سیاهنمایی میکنم نه تشویش اذهان عمومی. ولی واقعا خیلی وقت است دلم لک زده برای نوشتن یک مطلب شاد. یک مطلبی که بوی خون، دود و خاکستر ندهد. مطلبی که دل خودم و مخاطبم را نخ کش نکند.
یک مطلبی که کنار چای نوشیدن بین وعدهات کلمه کلمهاش را بمکی و مثل آبنبات هی توی دهنت لعاب بندازد و کیف کنی از خواندنش.
مرگ حق است، قبول، همه میمیرند، این هم قبول ولی ما خودمان داریم بهدست خودمان، خودمان را میکشیم. یکجا بیمدیریتی، یک جا بی انصافی، یک جا ندانمکاری، یکجا سهلانگاری. حالا من همه این بیست صفحه روزنامه را پرکنم از روبان مشکی و تسلیت و طرح گرافیکی و شعر تسلیت. برای مادر و پدرهای داغدیده، فرزند میشود؟ حالا هزاری من ذهن بسوزانم مطلب بنویسم زخمی که بر صورت خواهر من در دانشگاه افتاده محو میشود؟
یک چیزی که خیلی دلم را نخ کش کرد عکس خواهر و برادری بود که باهم توی اتوبوس بودند و از دنیا رفتهاند. من دو فرزند دارم. خودم را جای پدر و مادرش گذاشتم. فکر کن دو فرزند داشته باشی به قول کرمانیها چشم بمالی که بزرگ شوند، چراغ دل و عصای دستت باشند، کنکور بدهند بعد توی فهرست سایت دنبال اسمشان بگردی و ذوق کنی و بعد بگویی انشاءا... کارت ویزیتت باباجان، بعد چشم باز کنی ببینی توی غسالخانه دنبال اسمشان میگردی که اسمشان را کی اعلام میکنند، پدر و مادری که شاید فقط همین دو فرزند را داشتند... خانمها آقایان، ما روزنامهنگارها را شماتت نکنید. به خدا خیلی دلمان میخواهد شاد بنویسیم، نمیشود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم