در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خورده بود زمین. بلند شده بود اما خورده بود زمین. زمین، مثل اژدها، هرکجا سر راه او دهان میگشود تا او را ببلعد، اما او هر بار که به زمین میافتاد، نمیگذاشت توی باتلاق زمین، توی باتلاق فروماندگی مریضیاش فرو برود. بلند شده بود باز راه رفته بود و باز خورده بود زمین. چشمهایش نمیدید. چشمهایش را از دست داده بود. خورده بود زمین. شما متوجه نمیشوید زمینخوردن چقدر چیز بدی است، مگر خودتان زمین خورده باشید. شما حتما زمین خوردهاید. مگر میشود کسی توی زندگیاش از پا نیفتاده باشد و زمین نخورده باشد؟ اما این که توی 50سالگی هر بار زمین بخوری، یک داستان دیگر است. این که به خاطر ناتوانی، به خاطر نادیدن پیش پا. به خاطر ضعف در جسم، نتوانی خودت را کنترل کنی، روی زمین بیفتی، چیز دیگری است. این، قوتلایموت پدربزرگم بود: زمین خوردن. پدربزرگم مریض بود. چشمهایش نابینا شده بود. هیچ جا را نمیدید. اما نمیخواست توی جا باشد. راه میرفت و زمین میخورد. راه میرفت و به در و دیوار میخورد، توی جوی آب میافتاد، اما هرگز نمینشست. تا روزی که زنده بود، راه رفتن را قطع نکرد. حتی بیشتر از روزهایی راه رفت که چشمهایش میدید. پدربزرگم قافیه را نباخت. با نابینایی جنگید. شما متوجه نمیشوید جنگیدن با چشمهای نابینا یعنی چه، جنگیدن با چشم کور چطور است. شما نمیدانید، مگر چشمهایتان را از دست داده باشید.
علیرضا، پسر رشتیای است که سرطان خون دارد. تخت بغلی من میخوابد. از رودسر میآید تهران، مستقیما از ترمینال غرب میآید بیمارستان آراد، مستقیما میآید تخت بغل من. کیسه داروهایش را تحویل خانم همتی میدهد، آستینش را میزند بالا و روی تخت دراز میکشد. علیرضا سرطان خون دارد. سرطان چنان روی تن و روانش چنبره زده که با صورتی ریخته، با چشمهایی بیفروغ، با استخوانهایی صریح و بیرونزده از قالب تن، مثل مبارزی است که در جدال با دشمنی مسلح و مجهز میدان را به او واگذار کرده است. مثل سربازی که میداند چارهای جز شکست خوردن ندارد، اما مبارزه ادامه دارد. علیرضا تسلیم نمیشود. از رودسر میآید تهران، روی تخت بغلدستی من میخوابد. به محض اینکه وارد بیمارستان میشود، از توی گوشیاش موسیقی گیلکی پخش میکند. چهرههای عبوس همپاهای بیمارها، با دیدن علیرضای جوان، با آن سرخوشی و امیدواری به زندگی از هم وا میشود. لبخند میشکند روی لبهاشان وقتی علیرضا را میبینند. علیرضا با پدرش به تهران میآید. با پدرش از تهران میرود. تسلیم نمیشود. پیش میرود و گردن سرطان را میشکند. شما نمیدانید مبارزه کردن چقدر کار سختی است، وقتی دشمن توی جانت خانه کرده است. شما نمیدانید وقتی برای بیرون راندن دشمن، ناچارید به تن خودتان آسیب بزنید چه رنجی را تحمل میکنید. اینها چیزهای سختی است که فقط آدمهایی متوجه آن میشوند که تجربه یک بار شیمیدرمانی کردن را داشته باشند. علیرضا اما سالها شیمیدرمانی میکرد. سالها در رنج مدام بود تا وقتی که صدایش را با همان لهجه دلپذیر و نرم شمالی از پشت تلفن شنیدم: «چطوری برار؟ خوبی؟ چیکارا میکنی؟ من خوبم. ها! اون سرطان که کلهپا شد.»
پدربزرگم تومور مغزی داشت، تومور مغزی باعث نابیناییاش شده بود، اما به خاطر تومور مغزی نمرد. فشار خون داشت و نمک بسیار میخورد و از سالها قبل از آنکه تومور مغزی توی سرش باعث نابیناییاش شود، پزشکها از خوردن نمک منعش کرده بودند و او دریغ که به حرف هیچ پزشکی توجه نمیکرد. پدربزرگم سکته قلبی کرد و سکته آن تن ایستاده را از پا درآورد. علیرضا اما زنده است. هنوز و همچنان. سرطان نتوانسته او را از پا درآورد. او آنچنان ایستاده است که سرطان خون متاستاز شده، سرطان پخش شده در ارگانهای دیگر بدن در مقابل ایستادگی او در مقابل بیماری، ناچار شد آن بدن استخوانی و لاغر را ترک کند.
حالا من از چه حرف میزنم؟ از انسان مقاوم دیگری که روبهروی بیماری، با تنی مقاوم دارد مبارزه را میبلعد. با شرافتمندی تمام، با قدرتی که نظیر آن را در هیچکس دیگری، حتی همان علیرضای رودسری که حالا دو تا پسر کوچک هم دارد، نمیتوان یافت. چشمهای او عطشی مهارنشدنی به زندگی دارد و شما این را متوجه نمیشوید، مگر یک بار کنار او بنشینید و شرح مبارزه او را با سرطان بشنوید و چشمهای او را وقتی از مبارزهاش حرف میزند، ببینید. من از تسلیم نشدن حرف میزنم. از وا ننهادن میدان به دشمن. از مبارزه با تمام وجود، با چیزی که در وجود شما چنبره زده است. من از انسانی، از مبارزهای، از جهانی، از چیزی حرف میزنم که مهدی شادمانی است. شادمانی قهرمان است. کسی که جنگ را آنقدر نبازد تا دشمن را مغلوب کند، کسی که همه چیزش را در جنگ از دست بدهد، حتی موهایش را، حتی مژههایش را، حتی کرکهای تنش را، قهرمان است. مهدی را میشناسید حتما... دوست مطبوعاتی ماست. دوست مطبوعاتی هرکسی که این سطرها را میخواند. دوست هر انسانی است. قهرمانها همه اجتماع را دوست دارند.
احسان حسینی نسب – نویسنده و روزنامه نگار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: