یادداشت

پوشاندن خون با اسکناس‌های سعودی

این روزها سرخط خبرها پر شده از نام عربستان سعودی و احتمالا هر خبری که به این کشور می‌پردازد، دست‌کم به یکی از این نام‌ها اشاره می‌کند: یکی جمال خاشقجی، یعنی همان روزنامه‌نگار نگون‌بختی که از قرار معلوم، در کنسولگری عربستان سعودی سلاخی شده و دیگری محمد بن‌سلمان، ولیعهد عربستان سعودی که این روزها همه‌کاره این کشور شده است. دلیل نام‌بردن از خاشقجی که واضح است اما چرا خبرهای این روزها، بلکه این ماه‌ها، به بن‌سلمان اشاره دارد؟ چون بن‌سلمان خرق‌عادتی در سنت سعودی‌هاست.
کد خبر: ۱۱۷۲۸۱۵

پادشاهی فعلی عربستان سعودی بهدست ملک عبدالعزیز بنا شد و تا به حال، همه پادشاهان عربستان سعودی از میان فرزندان مستقیم او انتخاب شدهاند.

علاوه بر این، رویه چنان بوده که تا وقتی فرزندان او زندهاند، ولیعهد هم از میان آنها انتخاب شود. اما سال ۲۰۱۵ که ملکسلمان به قدرت رسید، این رویه را بر هم زد و در چند مرحله، ولایتعهدی را از برادرانش به پسرش، محمد بنسلمان، منتقل کرد. البته این انتقال قدرت چندان ساده نبود و منجر به درگیریهای آشکار و نهانی میان شاهزادههای سعودی شد؛ تا حدی که برخی آن را «کودتا» مینامیدند.

در این مدت، قدرت آنچنان بهدست بنسلمان نشسته که هر از گاهی شایعه میشود قرار است همه شؤون پادشاهی عربستان را هم به او بسپارند. او تلاش کرد چهره جدیدی از عربستان را به جهان نشان دهد اما درست در لحظاتی که قرار بود از این چهره رونمایی کند، واقعه شگفتانگیزی رخ داد؛ جمال خاشقجی ناپدید و احتمالا سلاخی شد و همه رشتههای بنسلمانی هم پنبه. حالا عربستان اسیر بحران تازهای شده است.

برای فهم وضعیت فعلی عربستان سعودی دستکم باید به دو سوال مهم پاسخ داد. نخست آنکه رابطه غرب و عربستان سعودی به چه شکل است؟ چرا به رغم نظام عجیب و غریب عربستان و ماجراهای محیرالعقولی مثل قتل خاشقجی، غربیها و بخصوص ایالات متحده همچنان با سعودیها مدارا میکنند و مثلا برخلاف داعیهشان در جاهای دیگر، سربازان «دموکراسیبهدوش» خود را به این کشور نمیفرستند؟ دوم آنکه چرا ملکسلمان به قیمت درگیری میان شاهزادهها و سست شدن پیوند خونی سعودیها، به چنان خرقعادتی تن داده و پسرش بنسلمان را به ولایتعهدی رسانده است؟

برای پاسخ به این پرسشها میتوان به منابع متعددی رجوع کرد اما یکی از موثقترین و تفصیلیترین آنها کتاب «هزارتوی سعودی» نوشته کارن الیوت هاوس است. هاوس خبرنگاری است که چند دهه با عربستان سعودی کلنجار رفته و به لایههای پنهان فرهنگ، اجتماع، سیاست و اقتصاد این کشور سر زده و کوشیده است تصویری منسجم از تاریخ و رویکرد و تصمیمات سردمداران عربستانی به دست دهد.

اما پاسخ سوال نخست؛ هاوس در این کتاب توضیح میدهد نقش عربستان سعودی در تنظیم قیمت جهانی نفت آنچنان مهم است که ایالات متحده و سایر کشورهای غربی وارد معاملهای سود ـ سود با این کشور شدهاند؛ معاملهای که حولمحور دوگانه امنیت ـ نفت میچرخد که طی آن، عربستان به ازای وعده تأمین امنیت از جانب غربیها، ذخایر نفتیاش را به میدان آورده و توازن قیمت جهانی نفت را به سود ایالات متحده و سایر کشورهای غربی حفظ میکند. این رویه آنقدر آشکار شده که گاهی غربیها با عنوان «گاو شیرده» از این کشور یاد میکنند. پس طبیعی است در چنین وضعیتی، اگر جاروجنجال بشردوستی و دموکراسیخواهی را علیه عربستان بالا ببرند، لولههای نفت عربستان هم با آنها سرگرانی میکنند. بنابراین، بهتر است جریان نفت را گِلنکنند.

اما سوال دوم و مساله ولایتعهدی بنسلمان. برای پاسخ به این سوال نیز میتوان به کتاب هاوس رجوع کرد. هاوس توضیح میدهد عربستان سعودی در لایههای مختلف تاریخی، فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی خود با بحرانهای مختلفی مواجه است که لحظهبهلحظه بنیانهای این پادشاهی عجیبوغریب را سستتر میکند. او برای نشان دادن این بحرانها هم به خانههای سنتی عربستان سر میزند و هم به کاخهای شاهزادههای سعودی میرود. هم از روحانیان تندروی این کشور حرف میزند و هم از نوخواهان آنجا. هم با جوانان ایاق میشود و هم به سراغ سالمندان عربستانی میرود. اما در مجموع با ارائه روایتی نزدیک از تکتک بحرانهای عربستان، راههای احتمالی خروج از آنها را نیز ارزیابی میکند و نتیجه میگیرد شرط لازم همه این راهحلها آن است که سالخوردگان سعودی کنار بروند و نسل تازه پادشاهی عربستانی به قدرت برسد.

اگر در نظر داشته باشیم این کتاب در سال ۲۰۱۲ منتشر شده اما تغییرات ملکسلمانی از ۲۰۱۵ آغاز شده، آنگاه میتوانیم به بصیرتهای نویسنده پی ببریم. در مجموع، به نظر میرسد قدرت گرفتن بنسلمان تحقق همین پیشنهاد هاوس است. حتی میتوان تکتک اصلاحات و تغییرات بنسلمان را در راستای همان بحرانهایی دید که هاوس به آنها اشاره کرده است؛ آنچنان که گویی ملکسلمان و بنسلمان کتاب هاوس را همانند دستورالعملی پیش روی خود گرفتهاند تا گامبهگام از آن بهره بگیرند و کشور را از منجلاب بحرانها نجات دهند.

اما یکی از آن بحرانها پیوند نزدیک و تاریخی عربستان با تروریسم است. وهابیت تندرو یکی از شرکای قدرت سعودیها بوده است؛ بنابراین پایگاه مستحکمی در این کشور دارد. همین پایگاه آنها باعث شد عربستان به مجرای انتقال جنگجویان افراطی به پاکستان و افغانستان تبدیل شود. این جنگجویان همانهایی بودند که بعدها القاعده را تشکیل دادند. پس از ۱۱سپتامبر ۲۰۰۱ و حمله چند تبعه عربستانی القاعده به برجهای آمریکایی، سردمداران سعودی تصمیم گرفتند میان خود و تروریسمِ برآمده از اندیشههای وهابی مرزبندی کنند. کارن الیوت هاوس، نویسنده کتاب «هزارتوی سعودی»، کیفیت اقدامات سعودیها را روایت میکند اما در جایی از آن، با جمال خاشقجی مصاحبه میکند و نظرش را درباره این اقدامات میپرسد. خاشقجی پاسخ میدهد «اگر علفهای هرز را بچینی، دوباره درمیآیند ... وقتی این کشور [عربستان سعودی] بر اساس اسلام نصگرا [خوانش سلفی وهابی] پایهریزی شده، خیال خامی است که گمان کنیم اقداماتشان علیه افراطگرایی به نتیجه میرسد.»

اگر روایت هاوس از سایر بحرانهای عربستان را هم بررسی کنیم، حرف خاشقجی را میتوانیم به شکل موجهی به بحرانهای دیگرِ این کشور نیز تعمیم بدهیم؛ به عبارتی بحرانهایی که تیره تارتنیده سعودی با آنها مواجه است چنان عمیق و صعبالعلاجاند که اصلاحات و تغییرات بنسلمانی هم نمیتواند از پس پوشاندن آنها بربیاید. شاید ماجرای قتل خاشقجی نمادی از همین وضعیت عربستان باشد: آنها تلاش میکنند صحنه یک قتل فجیع را با میلیونها دلار پول بپوشانند اما قطرههای خون آرامآرام به اسکناسها سرایت میکنند و در نهایت، حقیقت ماجرا را عیان میکنند.

حامد قدیری

جامجم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها