همکلامی با این قشر زحمتکش شاید بن مایه علمی و پایه و اساس تحلیلی درستی نداشته باشد، چون صرفا براساس شنیدههاست ولی میتواند تو را به این برساند که مردم شهر به چه فکر میکنند و تب فکری چه چیزی تند است. آن روز سوار تاکسی خطی شدم. بعد تصمیم گرفتم همان را دربست کنم و تکه تکه نروم . قیمت را پرسیدم یک چیزی گفت بالا گفت گفتم اسنپ ارزانتر است که ؟
گفت بله شما از اسنپ خبر نداری گفتم چی اش را خبر ندارم؟ گفت: اسنپ کار خودشونه ... تو رو میاد از جلوی خونه بر میداره میبره به مقصدت. بعد توی مسیر زیر زبونت رو میکشن که ببینن مخالف نظامی یا موافق، بعد اگه مخالف بودی شمارهات توی گوشی راننده افتاده میان شنودت میکنند و بعد هم میبرنت اونجا که عرب نی انداخت .
گفتم: واقعا؟
گفت: مگه خبر نداری چند نفر توی تهران گم شدند ؟ قصه شون همین بوده دیگه .
گفتم: پس شما برای همین نرفتی اسنپ؟
گفت: نه من خون پاک آریایی توی رگهامه. من مردم سرزمینم رو نمیفروشم! دیگر نمیتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم، ولی خیلی جدی خودم را جمع کردم و گفتم: من هم از خودشونم تو راز شرکت ما رو برملا کردی و من حتما شماره ماشینت رو به مدیران بالا دستیام گزارش میکنم و منتظر باش که بیاییم سراغت! خوف کرده بود و آب دهنش را به زور قورت میداد. بعد حرفهایش را جمع کرد که من قصدم خراب کردن شرکت شما نبوده به خدا . من هم از یکی از مسافرها شنیدم و به شما گفتم . خندیدم و واقعیت را گفتم و اجازه گرفتم گفتوگویمان را توی ستون تاکسی نوشت روزنامه چاپ کنم. جاشوی میانسال اجازه داد و به مقصد که رسیدیم خداحافظی کردیم و در میان امواج اقیانوس شهر گم شد ...
حامد عسگری
شاعر و نویسنده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم