سقراط گفت: نه پسرم، الان لهش کنی دماغ من هم له میشود. سپس ادامه داد: اگر صبر کنید من از روی همین به شما یک حکمت کاربردی یاد میدهم. سپس صبر کرد تا پشه حسابی خون خورد و از روی دماغش بلند شد و روی دماغ یکی از شاگردان نشست. سقراط و شاگردان صبر کردند تا پشه باز هم خون بخورد. پشه وقتی دید سقراط و شاگردان بسیار ریلکس و متمدن هستند، طی مدت زمان دو ساعت و ده دقیقه روی دماغ تکتک آنها نشست و مقادیر معتنابهی خون خورد. سپس پرواز کرد و رفت.
یکی از شاگردان به سقراط گفت: استاد، حال حکمتش را بگویید، دماغمان خیلی میخارد. سقراط گفت: راستش من در آن گوشه تارعنکبوتی دیدم. خیالم بود پشه وقتی در اثر حرص و طمع خونهای ما را خورد از آنطرفی میرود و در تار عنکبوت گیر میکند و عنکبوت که صبور و قانع است او را میخورد و من درباره اینکه صبر و قناعت چقدر از حرص و طمع بهتر است جمله قصار میگویم. ولی پشه از آنطرف رفت.
در این هنگام یکی از شاگردان رو به سقراط کرد و گفت: استاد، جسارتا توی روحتان.
سقراط گفت: شرمنده بچهها، به هریک از آنها یک تیوب پماد آنتیهیستامین داد که روی دماغشان بمالند.
امید مهدینژاد
طنزنویس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم