دوستی من و رامین لابه‌لای کتاب‌ها

لطف خداوند بهترین مسیر را در زندگی من ایجاد کرد. کتابخانه عمومی محل کار من، شهید باهنر، در پارکی در مرکز شهر مشهد به نام بوستان ملت واقع شده است. در واقع کتابخانه در قلب پارک قرار دارد و من هر روز یک مسیر ربع‌ساعتی را طی می‌کنم تا به محل کارم برسم و سراسر این مسیر پر از زیبایی‌های بی‌حد و مرز خداوند است.
کد خبر: ۱۱۵۳۳۳۳

آن روز هم طبق معمول مسیر هر روز را طی کردم و به کتابخانه رسیدم و شروع به انجام کارهای هر روز کردم. همانطور که سرم را از سیستم بلند کردم توجهم به پسربچهای با ظاهری کاملا مندرس جلب شد که کنار دیوار تکیه داده بود و به کتابها نگاه میکرد. اول فکر کردم یکی از اعضای کتابخانه است که همراه خانوادهاش برای گرفتن کتاب آمده، اما یکساعتی که گذشت دیدم پسربچه هنوز به دیوار تکیه داده است. با دست اشاره کردم جلو بیاید . وقتی جلوی پیشخوان کتابخانه آمد، پرسیدم: «عزیزم میخوای کتابهای مربوط به سن خودت رو ببینی بیا ببین اشکالی نداره»، اما تنها جملهای که به من گفت این بود: «خانم ما هیچی نمیخوایم فقط میخوایم به ما سواد یاد بدید.»

اول خیلی تعجب کردم و بعد پرسیدم چند ساله است و پدر و مادرش کجا هستند. خلاصه پسربچه گفت اسمش رامین است و به علت فقر خانوادهاش نمیتواند به مدرسه برود و همراه مادر و خواهرش هر روز برای کار به پارک میآید. مادر رامین کارش این بود که علفهای هرز پارک را وجین کند و رامین هم باید مراقب خواهر کوچکترش باشد تا مادرش بتواند راحت کار کند.

آن روز هم رامین به طور اتفاقی آمده بود فلاسک آبجوش برای مادرش ببرد که سر از کتابخانه در آورده و جذب فضای آنجا شده بود. رامین برایم از زندگیشان گفت. با این که خیلی کوچک بود، اما واقعا بچه باشعور و فهمیدهای بود. موقع رفتن گفت: «خانم اجازه میدین ما بیایم پیش شما سواد یاد بگیریم؟» من که هیچچیز غیر از شور و شوق در چشمان رامین نمیدیدم، نتوانستم به او نه بگویم.

گفتم: «آره عزیزم بیا فقط من چون سرم شلوغ میشه یا بین کارام میتونم بهت آموزش بدم یا اول صبح.» گفت: «خانم هر چی شما بگین.» آن روز گذشت. من بعد از کار برایش نوشتافزار خریدم و کتاب کلاس اول دبستان را از همسایه گرفتم تا بتوانم از فردا حروف الفبا را به او آموزش دهم.

دوستی من و رامین از آن روز شروع شد و هر روز عمق بیشتری گرفت. هر روز رامین زودتر از من جلوی در کتابخانه بود. اول صبح یکی از حروف را یادش میدادم و به نوشتن سرمشق آن حرف مشغول میشد و من هم مشغول کارهایم میشدم. وقت نماز هم با او ریاضی کار میکردم. به پیشنهاد خود رامین که میخواست نماز هم یاد بگیرد نماز را هم یادش دادم. میگفت: «خانم آدم هر چی از خدا بخواد، خدا بهش میده.» وای خدای من این بچه سراسر شور یادگیری بود، چطور میتوانستم دل کوچکش را با رد خواستههایش بشکنم؛ آموزش نماز را هم به اول صبح در فاصله در پارک تا رسیدن به مجتمع موکول کردیم.

رامین هر روز پیشرفتش از روز قبل بیشتر میشد. واقعا دلم میخواست برای این بچه کاری اساسی انجام دهم. با آموزش و پرورش تماس گرفتم که آیا مدرسهای هست که خیرین هزینههای تحصیل یک کودک در آن را بپردازند که خدا را شکر نزدیک منزل خودشان یک مدرسه پیدا کردم و با خانواده رامین هم صحبت کردم تا رامین بتواند به مدرسه برود و آنها از خداخواسته پذیرفتند.

امروز خیلی خوشحال هستم که توانستم یکی از رسالتهای کاری و حرفهای خود را به عنوان کتابدار انجام دهم و این بهترین فصل زندگی کاری من بود.

هانیه وهابی

کتابدار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها