دیشب بعد از افطار خشایار را مرخص کرده که به اهل بیت سر بزند جویای احوال گردد. سحری مان را حاضر کرده مرخص شد. خودمان باید بلند شویم داغ کنیم میل کنیم. عدس پلو با گوشت و کشمش تیار کرده بود که فوقالنهایه مطبوع بود. دو ساعتی به اذان صبح مانده بود گفتیم برویم در حیاط عمارت قدری قدم زده تفکر کنیم. چند قدمی نچرخیده بودیم که از پشت پرچین عمارت صدای خشخش جارویی شنیدیم. درب عمارت گشوده در کوچه کله چرخاندیم. سیدیحیی بود. از سادات برحق طباطبایی است. زحمت نظافت کوچه و محل را بر عهده دارد. صدایش کردیم فرمودیم سحر چه داری که بخوری؟
عارض شد: لقمه نان و پنیری هست میخوریم .
فرمودیم: به اندرونی بیا عدس پلو داریم تنهاییم!
عارض شد: زحمت نمیدهیم.
فرمودیم: رحمتید.
عرض کرد: همین یک کوچه را تا انتها جارو بزنیم، میآییم .
به اندرونی مراجعت کرده عدسپلو را داغ کرده ماست و سبزی و شربت خاکشیر تیار کرده سفره انداختیم. لختی بعد دقالباب کرد. دست و رو شسته بر سر سفره حاضر شدند. و سحری خوردیم الحق که فوقالنهایه چسبید. من بعد ذلک اذان دادند. پشت سر آقا سید نماز خواندیم. رجا واثق داریم رعیت روزهدار در این ایام حواسشان به همسایگان و اقربا و اصدقا باشد که علاوه بر ثواب لایحصی یش فوقالنهایه حال خوب کن است. الحق که این خشایار هم بودش نعمت است و هم نبودش که در نبودش جنابمان با این عبد صالح خدا معاشرتی داشته و موانستی حاصل گردید. زیاده فرمایش نداریم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم