دلتنگ مناجات در موصل

پم در آن دوران چه دیده که اینقدر عاشقانه از آنجا یاد می کند. می گوید روح و قلب اگر در دست خدا باشد، خدا نیز با اوست ، چه هراس که تو در اعماق زمین باشی یا در بلندترین نقطه ممکن ، فقیر باشی یا غنی.
کد خبر: ۱۱۲۲۷۸

مهم این است هر طرف را که نگاه می کنی خدا را ببینی آنجاست که «ما رایت الا جمیلا» در هر شرایط تحقق می یابد.
با مهربانی خاصی پاسخ پرسشها را می دهد و بیشتر بر 2 چیز تاکید می کند: وصل شدن به دریای بیکران آیات الهی و نهج البلاغه و مراقبت از خود در برابر شیطان و هوای نفس...
گفتگوی ما را با سرهنگ محمد حسن زاده ، جانباز 50 درصد در ادامه می خوانید:

از جنگ و زمانی که به درجه جانبازی نایل شدید برای ما بگویید.

مجروحیت بنده شامل 2 قسمت می شود: یکی پیش از اسارت و یکی هم زمان اسارت. یادم است پیش از این که به دست نیروهای عراقی اسیر شوم ، درون سنگر بودم که گلوله توپ یا خمپاره کنار سنگر اصابت کرد و یک سنگ به پای من خورد. احساس می کردم پایم قطع شده است و هنوز هم از آن ناحیه دچار مشکل هستم. در دوران اسارت هم عراقی ها برای اعتراف و حرف کشیدن از ما متوسل به شوکهای الکتریکی شدند، آنها گیره ای را که به جریان برق وصل بود به گوشهای ما متصل و مرتب جریان برق را کم یا زیاد می کردند که این باعث شد دچار حمله عصبی شوم. این شوکها خیلی دردناک بودند. اکنون هم گاهی اوقات سردرد و فشار عصبی ناشی از آن شکنجه ها به سراغم می آید.

در حال حاضر مشغول چه کاری هستید؛

در خدمت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی هستم و کم کم در آستانه بازنشستگی قرار گرفته ام ، در ضمن این را یادآور شوم که وقتی به وطن عزیز برگشتم پس از مدتی درس خواندن را ادامه دادم و به دانشگاه شهید بهشتی راه یافتم و در رشته زبان عربی که رشته مورد علاقه من است ادامه تحصیل دادم.

از ویژگی های دوران اسارت برای ما بگویید؛

دوری از وطن برای ما خیلی سخت بود که پس از مدتی کم کم عادت کردیم. آنجا ما توانستیم به خیلی از مسائل دست پیدا کنیم.

یعنی می خواهید بگویید که زیاد هم به شما سخت نگذشت؛ به نوعی می توان گفت که دلتان برای آن دوران تنگ شده است؛

پیش از این که بر ما سخت بگذرد، بر خانواده های ما بسیار سخت گذشت. ما سختی را در چنگال دشمن حس کردیم ، ولی احساس می کنم رنج و درد بیشتر را خانواده های ما تحمل کردند. به نظرم سختی و فشار بیشتر بر دوش پدر، مادر، خواهر و برادرانم بود. من موقع رفتن به جبهه متاهل بودم و فرزندم فقط 9 ماه داشت. وقتی هم که او را در آغوش کشیدم او کلاس دوم یا سوم ابتدایی بود. آن دلتنگی هم که شما به آن اشاره کردید، هیچ کس دلش برای آن فضا تنگ نمی شود، بلکه دلمان برای آن حالات معنوی تنگ شده چون از وقتی آمدیم ایران ، برای یک لحظه هم نتوانستیم شیرینی آن مناجات ها را بچشیم.

وظیفه نسلهای بعد در قبال این ایثارگری چیست؛ چطور می شود دوباره آن حالات را میان نسلهای بعد که این رشادت ها را ندیدند، احیائ کرد.

این پرسش شما چند بعد دارد، اول این که ما باید فرزندانمان را در برابر دشمن محافظت کنیم و نگذاریم دشمن همه سنگرها را از ما بگیرد. ما باید رفتار و تقوایمان را در عمل نشان دهیم و تاثیرگذار باشیم. دوم حالات و شوری که در آن زمان ایجاد شده بود، خب این یک مقدار سخت است. ولی این را بدانید هر سال مراسم عاشورا در ماه محرم برپا می شود. در آن روز چنان شور و حال خاصی فضای جامعه را می گیرد که اگر دقت کنید تمام جامعه را در بر می گیرد. بدانید آن کس که همه به او متوسل می شوند خود کاملا مراقب اوضاع است و نمی گذارد این مملکت به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها