لاکردار دستهایش معجزه میکند. بعد استحمام مواجب یعقوب را داده مرخصش فرمودیم. سپس لنگی بر کمر بسته و لنگی بر شانه انداختیم همینطور که دستمال فتیله شده در گوش میچرخاندیم به مطبخ شدیم به جهت نوشیدن یک فنجان چای دارجیلینگ. نبات در چای انداخته از عطرش مدهوش بودیم که دیدیم از اتاق خشایار صداهایی میآید. گوش به در چسباندیم دیدیم کلماتی از این دست را هی تکرار میکند: ساحت سینمای موج نو ... فاصلهگذاری برشتی ... شلختگی فیلمنامه ... بازیها در نیامده ... قاب بندی ضعیف ... و مدام هی این الفاظ را پشت هم تکرار میکند. بسان کودکی که کلمات و ترکیبهای تازه حفظ میکند.
دق الباب کرده دیدیم یک شلوار پاره پوشیده مقادیری موی آشفته کرده یک عینک از آن عینکهای صادقخان هدایت بر دیده نهاده و یک شال گردن سه متری هم دور خودش تاب داده و جلوی آینه دست تکان میدهد و همان کلمات را هی تکرار میکند. پسیاش زدیم که پدر سوخته چه داستان جدیدی رو کردهای، قرار است چه غلطی بکنی؟!
جا خورده برگشت عارض شد: تصدقت گردم در بازار سیاه یک بلیت جشنواره فیلم فجر خریدم دارم میروم فیلم ببینم. فرمودیم سینما توگراف که امر نیکو و پسندیده است و پیشرفتش به ادب و هنر مملکت کمک میکند؛ اما این خزعبلات چه بود جلوی آینه میبافتی؟
عارض شد: تصدق همه لطف فیلم در جشنواره به همین تریپ هنری بودنش است و نقدهای ما بعدش وگرنه که فیلم، فیلم است. ما هم داریم یک سری جملات خفن نقد فیلم از بر میکنیم که بتوانیم در بین حضار حرفی برای گفتن داشته باشیم.
فرمودیم: یعنی حرف نزنی فیلمت را ببینی بیای بیرون حناق میگیری؟ عرض کرد خب کلاس ندارد دیگر. تازه با اجازه تان از جیب همایونی مقادیری نقود برداشتم بروم توی کافه بنشینم و وقتی کافه چی میپرسد چه میل دارید قربان؛ بگویم یک اسپرسوی دبل تلخ مثل روزگارم .
این پسی را قایم تر زدیم. فرمودیم تو غلط کردی در جیب ما دست کردی. میگفتی خودمان میدادیم کی لنگ پول بودهای؟ در ضمن این را در کله ات فرو کن با یک عینک کائوچویی و سه متر شال گردن و شلوار پاره و موی نامرتب هیچکس منتقد و فیلمشناس و هنرمند نشده است. سه تا کلمه از بر کردهای معنای هیچکدام را هم بلد نیستی. آروغ فندقی هم میزنی؟ فتأمل پسر جان فتأمل ...