پنجشنبه ورزشگاه آزادی پر از تماشاگرانی بود که شاید خیلی از آنها فوتبال را فقط بهانهای میدانستند برای فراموشی. عشق بزرگی که به آنها کمک میکند دردهای بزرگ زندگیشان را از یاد ببرند. ذهنشان فقط همین چند ساعت پر بشود از ذوق و هیجان فوتبال تا غم جیب خالی را از خاطر ببرند. فراموش کنند که برای خرید یک ساندویچ ارزان ورزشگاهی هم باید داراییشان را در نظر بگیرند... و بدبینانه شاید برای یک بطری آب. میآیند چون عاشقند. چون احساسشان این گونه حکم میکند. فارغ از همه گرفتاریها. بعضی مواقع لازم است عشق را بالاتر از نان شب ببینی و بدانی. هوادار همین طور فکر میکند؛ میآید فارغ از همه زخمهای ناسور زندگیاش و بیاعتنا به همه مشکلاتی که برای همین بازی پیش روی اوست. دوری راه، نبود وسیله، معضل بزرگ تهیه بلیت (که این روزها برای فدراسیون به گرهی بازنشدنی تبدیل شده)، خدماتی که ورزشگاه باید بدهد و ندارد که بدهد، امکانات رفاهی که اگر قرار باشد در ورزشگاه وجود داشته باشد، برای تماشاگر عادی فراهم نمیشود و دردهایی که اگر قرار باشد به آن فکر کند، اصلا به ورزشگاه نمیرود. او میآید که درد بکشد.
اصلا این عشق با همه این دردها دوستداشتنی میشود. میآید که در نبود همه اینها، عشقش را فریاد بزند... و شاید غمش را. و چقدر ما مقصریم در تبدیل این هنجار خواستنی به ناهنجاری نخواستنی؟ اینکه آیا اگر تهیه یک بلیت ساده تا این حد مشقتبار نباشد و تماشاگر، ضرورتی برای ورود زودهنگام نبیند، باز هم آستانه تحملش تا این حد پایین است؟ اگر قرار نباشد شب را پشت در ورزشگاه بخوابد و در ساعتهای تنهایی، درد گرسنگی و سرما را با دردهای فروخورده شخصیاش آمیخته کند، باز هم با کمترین تلنگری این گونه برآشفته میشود؟
چنین تماشاگری اصولا حقی هم دارد که بخواهیم درباره آن حرف بزنیم؟ حقی برای اعتراض به همه کمبودها و فوتبال زیبایی که انتظار دارد و متاسفانه نمیبیند. تماشاگر برای الفاظ و کارهای نامناسبش مقصر است؛ اما آیا همه تقصیر متوجه اوست؟
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم