زن جوان پرونده را از منشی دادگاه میگیرد و یکراست وارد شعبه دادگاه خانواده میشود. آن را روی میز میگذارد و به قاضی میگوید: دادخواستم فقط طلاق است. ما در دوران عقد به سر میبریم، مهریهام را میبخشم و درخواست طلاق دارم.
همزمان اشکان وارد شعبه میشود و وقتی میبیند همسرش دادخواست طلاق را نوشته رنگ از رخسارش میپرد. به سمت همسرش میرود و آرام میگوید: حاضرم جبران کنم؛ تو فقط مرا ببخش.
زن با عصبانیت روی صندلی مینشیند و قاضی، آنها را به آرامش دعوت میکند. پس از آن از زن جوان علت درخواست طلاقش را میپرسد.
زن جوان میگوید: یک سال و چهار ماه پیش با اشکان آشنا شدم. به نظرم پسر خوبی آمد اما نباید از روی ظاهر آدمها قضاوت کرد. او به من ابراز علاقه کرد و قول داد مرا خوشبخت میکند. او مدعی شد در اروپا درس خوانده و پدر و مادرش خارج از کشور زندگی میکنند. او بعد از مدتی به خواستگاریام آمد حتی عکسهای پدر و مادرش را به من نشان داد. بعد از خواستگاری من و خانوادهام را به خانهاش دعوت کرد و مدعی شد خانه شیک متعلق به پدرش است. میگفت در اروپا مهندسی خوانده است. همه این چربزبانیها باعث شد نه تنها من، بلکه پدر و مادرم هم به او اعتماد کنند.
وی ادامه میدهد: با رضایت پدر و مادرم، من و اشکان به عقد یکدیگر درآمدیم و او به ما گفت که پدر و مادرش برای مراسم عروسی به ایران میآیند. آقای قاضی جالب است که بدانید او حتی نامش را به ما دروغ گفته بود چون روز عقد متوجه شدیم اسم شناسنامهای او چیز دیگری است. آن روز اشکان مدعی شد از بچگی همه او را به این نام صدا میزدند و چون مورد بزرگی نبود، من گذشتم اما کمکم پی به دروغهایش بردم و متوجه شدم فریبم داده است. چند وقت بعد متوجه شدم خانه مجللی که میگفت متعلق به پدرش است و همه ما را به آنجا دعوت کرده بود یک خانه اجارهای بیشتر نبوده و او این خانه را برای سه روز اجاره کرده بود تا خانواده مرا فریب بدهد. درحالیکه خانه او در جنوب غرب تهران است و خانوادهاش در شهرستان هستند. او کارمند یک شرکت است و دانشگاه نرفته که مهندسی بخواند. نمیدانید وقتی پی به این حقایق بردم چقدر بههم ریختم. حتی جرات نکردم به پدرم حرفی بزنم، چون میترسم اگر او بداند بلایی سر اشکان بیاورد. برای همین تصمیم گرفتم خیلی زود به همه چیز پایان دهم.
حرفهای زن جوان که تمام میشود، اشکان میگوید: آقای قاضی میدانم اشتباه کردم و دروغ گفتهام اما همه اینها به خاطر علاقهای بود که به شیدا داشتم. حالا اگر او مرا ببخشد و به خانوادهاش حرفی نزند حاضرم همه اشتباههایم را جبران کنم و برایش زندگی خوبی بسازم. من انسان بدذاتی نیستم خودش هم این را میداند. من در این مدت چند بار خواستم واقعیت را به او بگویم اما هیچ وقت شرایط مناسب نبود و میترسیدم کار به همین جا ختم شود.
مرد جوان ادامه میدهد: شیدا فقط دروغ من را میبیند و توجهی به این موضوع ندارد که من به خاطر عشق و علاقه به او مجبور به دروغ گفتن شدم. من هیچ راهی برای رسیدن به شیدا به ذهنم نرسید به همین دلیل دروغ گفتم. شیدا در ادامه گفت: آقای قاضی اشکان کار بدش را با این حرفها مخفی میکند. فردا هم در زندگی دروغ میگوید و ادعا میکند برای این دروغ گفته که مرا از دست ندهد.
زن جوان همچنان اصرار به جدایی داشت، به همین دلیل قاضی رسیدگی به این پرونده را به جلسه بعد موکول کرد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم