
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
در این میان، اسرا و جانبازانی هم بودهاند که عمری را با تحمل مصائب جسمی و روحی گذراندند، در حالی که مرهمی جز صبر و ایمان برای دردهایشان وجود نداشت. امروز به بهانه روز جانباز، پای صحبت علی مرادی، آزاده و جانبازی مینشینیم که در جنگ از کمر و پا بشدت آسیبدیده است. او در این گفتوگو از خاطرات چهار سال اسارتش در عراق تعریف میکند.
حرف از اسارت در عراق که به میان میآید، ناخودآگاه تصاویری هولناک از شکنجههایی که از زندانهای آنجا روایت شده برای ما تداعی میشود. آیا واقعا وضع اسارت در عراق چنین بود؟
متاسفانه بله. چهار سال زندگی من در زندانهای وحشتناک و مهیب عراق گذشت؛ اسم این سرزمین برای من مترادف با انواع شکنجهها، هراسها، زجرها و تنلرزههاست؛ اقامتگاهی جهنمی با دیوارهای سر به فلک کشیده، سیمهای خاردار درهم پیچیده، حملات وحشیانه، شلاق و کابل و باتوم، نداشتن جای خواب و دارو و غذا و ندیدن هیچ افقی در این کویر پراز زهر. نمیدانم، شاید امتحانی الهی برای سنجیدن ایمان ما بود؛ امتحانی دشوار که همگی از آن سربلند بیرون آمدیم.
شروع جنگ را به خاطر میآورید؟
من 12 ساله بودم که خبر شروع جنگ را از رادیو و تلویزیون شنیدم. در آن موقعیت چیزی که تصورش را نمیکردم، حمله صدام و نیروهای بعثی عراق به مرزهای سرزمینمان بود. این جنگ خیلی زود بر زندگی مردم سرزمینی که بتازگی، انقلاب شکوهمند ایران را پشت سر گذاشته بودند، تاثیر گذاشت. آژیرها بود که به صدا درمیآمد و بمبها بود که منفجر میشد. شور و نگرانی آمیخته با ایمان، همه مردم را در بر گرفته بود و هر کس به زعم خود در این میان نقشی ایفا میکرد. دبیرهای دینی و پرورشی ما در مدرسه از جنگ برای ما میگفتند و من هم از صمیم قلب، مشتاق رفتن به جبهه شده بودم.
به همین علت شناسنامهتان را دستکاری کردید؟
شهریور 65 بود. 18ساله نشده بودم، اما دیگر طاقت نداشتم. فتوکپی شناسنامهام را دستکاری کردم و به همراه تعدادی از همکلاسیهایم برای ثبتنام به مرکز سپاه منطقه شهریار که محل سکونتمان بود، رفتم. 30 روز دوره آموزشی دیدیم و ماه مهر عازم جبهه شدیم.
به کدام منطقه جنگی اعزام شدید؟
ابتدا در اهواز و اردوگاه کوثر بودیم و بعد مدتی ما را برای انجام یک عملیات به خرمشهر بردند و در خانههای آنجا پخش کردند. مطلع شدیم آن عملیات لورفته و بعثیها دنبالمان هستند. با تمام قوا به سمت اهواز دویدیم تا دست آنها به ما نرسد. عملیات کربلای5 را در پیش داشتیم. من آرپیجیزن بودم و یک آقای روحانی هم کمکم میکرد. بعد از یکی دو روز محاصره شدیم. تعدادمان کم بود و میدانستیم بزودی اسیر بعثیها میشویم. با این حال به مبارزه ادامه دادیم. خود من دوسه تانک را زدم و بعثیها هم که گمان کرده بودند تعدادمان زیاد است، عقبنشینی کردند.
وضع جیره غذاییتان چگونه بود؟ چیزی برای خوردن داشتید؟
تقریبا هیچ چیز نداشتیم. ما چند نفر دو روز بدون آب و غذا و بشدت گرسنه شده بودیم. آنجا نخلستان بود. چند تیر به نخلها زدیم تا خرما پایین بیفتد و با خوردن آنها سیر شویم. خرما خوردیم و کمی جان گرفتیم، اما تشنه بودیم. کانال بود و آب جریان داشت، اما چه آبی؟! جنازهها در آنجا روی هم تلنبار شده بود و خونابه از این اجساد داخل آب میشد. چاره نبود. همان آب را داخل قمقمه ریختیم و در آن، قرص کلری ریختیم که از قبل به ما داده بودند تا به این وسیله میکروبزدایی شود. آب را نوشیدیم و عطشمان رفع شد. حال باید دوباره میجنگیدیم.
چگونه به اسارت گرفته شدید؟
در همان عملیات، بار دیگر بعثیها با چند تانک مجهز جلوآمدند و چند بار ما را زیر آتش سنگین گرفتند؛ آنقدر که دیگر مطمئن شدند نفراتی برای ما نمانده است. هر کدام ما از چند ناحیه تیر خورده بودیم. آن وقت جلوآمدند و بدنهای مجروح و درهم کوفته ما را گرفتند و داخل ماشینشان پرتاب کردند و این شروع اسارت بود.
شما را با آن بدنهای رنجور و زخمدیده پرتاب کردند؟ شاید قصد داشتند از همان ابتدا از شما زهر چشم بگیرند.
رفتار بعثیها بیرحمانه بود. من دقایق نخستی که داخل ماشین افتاده بودم، چیزی نمیفهمیدم. حس میکردم از دنیا رفته ام و چشمم در دنیای ابدی بازشده است. مشغول دفاع از وطن بودم که ترکش خوردم و بیجان شدم. تصورم این بود که از دنیای فساد خارج شده و به عالم بالا پرواز کردهام. به آرامی چشم گشودم و نگاهی به دور و بر انداختم. فکر میکردم باید وارد بهشت شده باشم. هاج و واج ماندم که چرا اینجا همان بهشتی که برای ما توصیف کرده بودند، نیست. دستی به بدنم زدم و متوجه شدم زندهام و همچنان در قالب جسمانی ادامه حیات میدهم. نگاهی دوباره از پنجره ماشین به بیرون انداختم و دریافتم این ویرانه برهوت همان شلمچهای است که بعثیها با خاک یکسانش کردهاند. آن هنگام بود که فهمیدم اسیر دست بعثیها شدهایم. آنقدر حرفهای بدی راجع به اسارت در سرزمین آنها شنیده بودم که مطمئن بودم چیز زیادی از عمرم باقی نمانده است.
اوضاع عراق چطور بود؟
ماشین ساعتی رفت و رفت تا به بغداد رسید. آن موقع زمستان بود، اما هوای عراق بسیار گرم بود. ما تشنه بودیم و برای جرعهای آب لهله میزدیم. بعثیها که این را میدانستند، آب را با شیلنگ به شیشه ماشین میریختند تا ما تشنه لبان با دیدن آبی که بر زمین میریزد، بیشتر عذاب بکشیم. دو نفر از دوستانمان در همان اتوبوس شهید شدند. ما را از اتوبوس پیاده کردند تا وارد استخبارات شویم. واقعا چه ورود و استقبالی! دو ردیف سرباز بعثی کابل و شیلنگ در دست در سمت چپ و راستمان ایستاده بودند تا برای ما خوشامدگویی از جنس تونل وحشت ایجاد کنند. از میانشان به آرامی عبور میکردیم در حالی که تکتک آنها بدترین ضربات را به جسم ما وارد میکردند. همان لحظات یکی از دوستان ما از ناحیه چشم ضربه خورد. چشمش تخلیه شد و بیرون ریخت. صحنهای وحشتناک بود. میدانستیم که بدتر از این در انتظار ماست.
بعد چه اتفاقی افتاد؟
ما را به اداره استخبارات بردند و تحت بازجویی قرار دادند. سپس همه را در سالنی با بدترین شرایط و فاقد هرگونه تجهیزات پزشکی بردند. وضع همه ما خراب بود، بخصوص برخی که بیشتر تیر خورده بودند. یکی از بچهها که هر دو پایش قطع شده بود، قانقاریای شدید داشت و عفونت پاهای او بسیار وحشتناک شده بود. ما نمیتوانستیم از کنارش عبور کنیم چون بوی بدنش بشدت آزاردهنده بود. ساعاتی بعد فوت کرد و در مقابل حیرت و تعجب ما بدنش بوی گلاب گرفت!
در همان اردوگاه ماندید یا جابهجا شدید؟
نیروهای بعثی حمله جدیدی کرده بودند و قصد داشتند خود را برنده میدان نشان دهند. ما را به بصره بردند تا از ما فیلم و عکس بگیرند و اعلام کنند که ما را در این عملیات به اسارت گرفتهاند. این دروغ بود و ما 20 روزی بود که در بغداد به سر میبردیم. ما را با ماشینهای روباز از داخل بغداد میگذراندند در حالی که بعضی از مردم عراق هر زبالهای را که در دست داشتند، به سمتمان پرتاب میکردند. ما را به پادگانی در تکریت بردند و در اردوگاه مفقودین جای دادند. این بار تونل وحشتی وحشتناکتر از مورد اولی برای ما تشکیل دادند و به بخشهای مختلف تقسیممان کردند؛ مکانهایی کوچک به جمعیتی زیاد تعلق میگرفت، به طوری که یک سرویس بهداشتی کثیف به استفاده تعداد بسیاری از ما اختصاص داشت. زجر و عذاب شروع شده بود. شکنجه و آزار و حملات بینهایت وحشیانه از صبح تا شب ادامه داشت. گویی ما موجودات طاعونی بودیم و باید فجیعترین بلایای ممکن را میدیدیم. ما را در چند وعده بیرحمانه کتک زدند. از صبح تا ساعت 10 شب حق استفاده از دستشویی داشتیم و یک سطل به ما داده بودند که در همان آب بخوریم و از آن برای قضای حاجت استفاده کنیم. شاید برای خوانندگان غیرقابل باور باشد، اما حقیقت همین بود. جای خوابمان چگونه بود؟ هر کدام از ما فقط به اندازه یک کاشی و نیم جا داشتیم. به همین دلیل نمیتوانستیم طاق باز بخوابیم و باید به پهلو میخوابیدیم.
بعضیها میگویند در آنجا به اسرا پیشنهاد پیوستن به گروه منافقین داده شده. آیا این درست است؟
بله! همان روز اول به ما گفتند میتوانیم به گروه مجاهدین خلق بپیوندیم و در آنجا از انواع نعمات بهره مند شویم. هیچ کس قبول نکرد. بعثیها هرروز سه نوبت وحشیانه با کابل و سایر وسایل ما را کتک میزدند. غذا و تجهیزات پزشکی حداقل بود. از لحاظ جسمی و روحی روز به روز تحلیل میرفتیم.
دو سال بعد از اسارت شما جنگ تمام شد. آیا شرایط بعد از جنگ تغییر کرد؟
نه. هیچ خبری از آزادی ما نبود. بعثیها هم به رفتارشان ادامه میدادند. دیگر هیچ افقی برای نجات خود نمیدیدیم. زندگی فقط زجر و عذاب بود. ذهن ما تنها درگیر این موضوع بود که از چه راهی میشود کمتر مورد ضرب و شتم قرار بگیریم. فایدهای نداشت. بعثیهایی که ما در چنگشان افتاده بودیم، شکنجهگرانی بیرحم و مامورانی حرفهای برای عذاب رساندن به ما بودند. گاهی از خود میپرسم، ما دشمن بودیم که بودیم. مگر انسان نبودیم؟ همین که به دست آنها اسیر بودیم، کافی نبود که این حد وحشیانه ما را زجر میدادند؟ براستی جهنم دنیا همان اردوگاه عراق بود.من پیش از رفتن به جنگ حدود 90 کیلو وزن داشتم و بعد از گذراندن دوران اسارت به چنان جسم نحیف و استخوانی تبدیل شده بودم که مرا بر دوش میگرفتند.
چه شد که آزاد شدید؟
سال 69 پیرو توافق مسئولان ایران و عراق دال بر رد و بدل کردن اسرا، به ما اطلاع دادند هفته آینده از طرف صلیب سرخ برای دیدن ما میآیند. برای ما لباس دوختند. به افراد صلیب سرخ جای کبودیها را نشان دادیم، اما آنها گفتند هیچ کاری نمیتوانند برای ما انجام دهند. همان زمان به ما اطلاع دادند، اگر بخواهیم میتوانیم به جای برگشتن به ایران، پناهندگی با بهترین شرایط را در هر جای دنیا که بخواهیم، بگیریم. شاید برای بعضی غیرقابل باور باشد، اما حتی یک نفر قبول نکرد. دلمان برای برگشتن نزد خانواده و هموطنان پرمیکشید، بخصوص که در این سالها تصور میکردیم چنین امکانی برای ما محقق نخواهد شد. ما تشنه عشق وطن بودیم و میخواستیم هر چه زودتر به ایران برگردیم.
از لحظه آزادی برایم تعریف میکنید؟
لذتی بینهایت بود! چه تفاوتی دیدیم بین رفتاری که این سوی مرز دریافت میکردیم و رفتار آن سوی مرز . وقتی از مرز رد شدیم، همگی بر خاک وطن سجده کردیم. براستی چه عطری داشت این خاک و چه لذتی داشت سجده کردن بر آن!
وقتی ما را با اتوبوس از فرودگاه مهرآباد به سمت مرقد امام(ره) میبردند، در اتوبان آزادگان، بچههای داخل اتوبوس گفتند علی ماشینهای بغلی تو را صدا میزنند و میگویند کسی با تو کار دارد. رفتم و دیدم خانمی ایستاده است. گفتم مرادی هستم. ببخشید شما؟ نمیدانستم روبهروی چه کسی ایستادهام. او مادرم بود. در این چهار سال، آنقدر بلایای فجیع بر سر ما آمده بود که ذهن و روحمان تخریب شده بود. مادری را که 18 سال با او زندگی کرده بودم، دیدم و نشناختم.
در این مدت هر روز تعدادی اسیر سرتراشیده لاغر و نزار مانند خودم دیده بودم و تنها فکر و هدفی که شبانهروز در ذهن همه ما میگذشت، این بود که چگونه یک روز کمتر کتک بخوریم. هر روز بعثیها در نهایت قساوت به ما حمله میکردند و بدترین شکل شکنجه جسمی و روحی را به ما روا میداشتند. 18 سال با خانوادهام زندگی کرده بودم و بعد از آن چهار سال آنها را نشناختم. اکنون 27 سال از آن زمان میگذرد، اما همچنان خاطرات مهیب آن روزها با من است. ببینید دشمن با ما چه کار کرد، اما چیزی که همیشه شادم میکند و به من تسلی خاطر میدهد، این است که این بها را در راه حفاظت از وطنی که ناموس تمام ما ایرانیان است، پرداختم. این خوشحالم میکند و برای تحمل بازماندگان تلخ آن دوران به یاریام میشتابد.
لیلا رعیت
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
عضو دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در گفتگو با جام جم آنلاین مطرح کرد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
گفتوگوی عیدانه با نخستین مدالآور نقره زنان ایران در رقابتهای المپیک
رئیس سازمان اورژانس کشور از برنامههای امدادگران در تعطیلات عید میگوید
در گفتوگوی اختصاصی «جامجم» با دکتر محمدجواد ایروانی، عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام بررسی شد