در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بازیگر فیلم «ماجرای نیمروز» افزود: روزی که نوبت به من رسید تا جلوی دوربین بروم، صحنهای بود که در قهوهخانه نشسته بودیم و قرار بود وقتی که من بهعنوان فرمانده در حال مجاب کردن بقیه برای عملیات هستم، انفجار اتفاق بیفتد. قرار بود وقتی من دستم را روی میز میکوبم، به ترتیب یک انفجار دورتر، نزدیکتر و خیلی نزدیکتر به قهوهخانه اتفاق بیفتد و شیشهها خرد شود. آقای ملاقلیپور آمد به من گفت پسرم تو فرماندهای، اینها خیلی میترسند ولی تو یک ذره سرت را خم کن. گفتم آقا حله! من دیدم یک پتو آویزان کردند و فقط لنز دوربین از وسط آن معلوم است. هرچه به این دیالوگ نزدیک میشد، استرس من بیشتر میشد. وقتی انفجار صورت گرفت، دیدم شیشهها به سمت داخل خرد شد و من هم با بقیه رفتم زیر میز. داد و بیداد کردند و کات دادند. گفتم آقا ببین بدنم پر شیشه خرده شده. بعد یادم هست با آقای شرفالدین دعوا کردند. من یک ذره دلخور شدم. بعد آقای ملاقلیپور گفتند پسرم من هرکسی را دوست داشته باشم دعوا میکنم. گفتم آقا دیگر من را دوست نداشته باش! خلاصه آن صحنه را گرفتیم.
وی در ادامه گفت: آخرین روز سرویسها دچار مشکل شده بود، من و یکی دیگر از بچهها را سوار کردند و تا امیرآباد رساندند. آن روز عکس گرفتیم. بزرگترین تجربه سینمای من در آن دوران بود. با همه تندیاش بشدت مهربان بود. روزی که خبر درگذشتش را شنیدم یکی از تلخترین روزهای زندگیام بود. هنوز عکسی را که با ملاقلیپور گرفتم، در آلبومم دارم. روحش شاد، یادش گرامی! / فارس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: