این جوان که دو پاسبان مسلح از او حفاظت میکردند در راهرو دادسرا منتظر پایان تحقیقات بازپرس مربوطه از متهم دیگری بود. او درباره اتهامش به خبرنگار ما گفت: روز جمعه گذشته با دو نفر از دوستانم موقعی که از سینما بر میگشتیم، به خیابان صفیعلیشاه رسیدیم. اتومبیلی در کنار خیابان پارک شده بود و یکی از بچهها ازشیشه به داخل اتومبیل نگاه کرد و به من گفت راننده کلید اتومبیل را فراموش کرده است بردارد او سپس به من گفت: تو همیشه میگفتی رانندگی میدانی اگر راست میگویی این گوی و این میدان. من یکباره همه چیز را فراموش کردم و تحت تاثیر حرفهای دوستم پشت فرمان اتومبیل قرار گرفتم و آن را به راه انداختم در همین هنگام صاحب اتومبیل سر رسید و به تعقیب من پرداخت و من از ترس فرار کردم و او با تاکسی مرا دنبال کرد و سر چهارراه مرا گرفت و دادسرا مرا زندانی نمود. این جوان میگفت وقتی پدرش متوجه عمل او شد، از وی دست کشیده و حتی حاضر نشده کفالت او را به عهده بگیرد و از زندان آزادش کند. 20 آبان 1342
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم