داشتم به زندگی خودم ادامه میدادم؛ هم درس میدادم و هم درس میخواندم. صبح تا بعدازظهر پای تخته سیاه مدرسه میایستادم و روزگار شادی با بچهها داشتم؛ نمیدانم چرا این بلا سرم آمد. آن روز داشتم راه خودم را در مسیر همیشگی میرفتم، اما عجله یک راننده و سبقت بیدلیل او زندگی مرا نابود کرد.