ناگهان چیزی مثل برق از ذهنش عبور کرد؛ «در خروجی از بیرون قفل شده بود» با این ردی که از خود به جا گذاشته بود بیشک پلیس میفهمید جنایات کار او است. باید برمیگشت و سرنخ را از بین میبرد، بیاختیار پایش را روی پدال ترمز گذاشت و خودرو در گوشهای از بزرگراه توقف کرد.