با نفرت تمام، چاقوی میوه خوری را به قلب شوهرش زده بود و شده بود قاتل شوهرکُش. تصاویر گذشته بسرعت از مقابل چشمانش میگذشت و وصف برخی از آنها بر کلامش جاری میشد: «هنوز دست چپ و راستم را نمیدانستم که راهی خانه بخت شدم، آن هم به زور... وقتی برای بار دوم چادر سفید سرم کردم، باز هم مجبور بودم اما این بار به خانهای آمدم که مردی بالای سرم نبود.