حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
شما در قطار در حال حرکت به دنیا آمدید، به نظرم متولد شدن در چنین شرایطی باید خیلی جالب و پر از اشاراتی باشد که میتواند زندگی را دگرگون کند.
وقتی ماجرای متولد شدنم را شنیدم، خیلی برایم جالب و زیبا بود. خودم یادم نیست که چگونه توی قطار متولد شدم، اما به یکی از ویژگیهای زندگیام تبدیل شده است. برخی از دوستان شاعرم معتقدند که منشأ شعر حرکت که یکی از سبکهای شعر در کشور ماست،
محمد علی بهمنی است؛ چون در حال حرکت به دنیا آمده است!
این حرکت چگونه میتواند انگیزه را در انسان زنده نگه دارد؟ چگونه میتوان انسان در حال حرکت بود؟
حرکت با انسان متولد میشود و ذات خلقتش است، اما اینکه ما چگونه این حرکتها را در زندگی نگه داریم و از آن، چه استفادههایی کنیم، به خود ما مربوط است. به عقیده من در هنر و شعر حرکت خیلی ملموس است، به این دلیل که حرکت در ذات شعر است؛ همان حرکتی که در هر انسانی از همان کودکی وجود دارد و زندگی او را شکل میدهد. اگر شاعر به ذات شعر توجه کند، شعرش همهجانبه میشود و سرودهایش شگفتانگیز.
غزلیات شما بیشتر عاشقانه است اما این روزها انگار عشق خیلی دستمالی شده است. هر کسی درباره آن صحبت میکند و درباره آن شعر میگوید. عشق واقعی را چگونه میتوان به زندگی وارد کرد و از مواهب آن بهره برد؟
در غزلی گفتهام: غزل در نزد من هر چند جان شعر ایرانی است/ تغزل در چنین ایام اما راوی ما نیست/تغزل لهجه عشق است و با هر گویشی گویا ست/ بدا بر میهنم که زبان عشق گویا نیست
من عاشقانهگویی را دوست دارم، اما اینگونه نیست که معتقد باشم انسان در هر شرایطی باید از عشق بگوید؛ هرچند انرژی عشق در بخشهای زیادی از زندگی ما جاری است که ما را به سوی حتی اهداف سیاسی و اجتماعی میبرد.
جوانهای امروز خیلی زود عاشق میشوند و زود فارغ! مفهوم عشق چقدر در زندگی ما میتواند عمیق باشد که به ما در درست زندگی کردن کمک کند؟
مفهوم عشق ریشه عمیقی دارد که لازم نیست درباره آن توضیح بدهیم. مهم این است که خود ما چقدر عمق داریم و از چه زاویهای به عشق نگاه میکنیم. اگر درباره عشق شناخت عمیق داشته باشیم، هر مقولهای را عشق نمینامیم. در روزگاری هستیم که هنوز بلد نیستیم برای اتفاقات زندگی نامهای درست انتخاب کنیم. هر اتفاق سادهای را نمیتوان عشق نامید، اما امروز هر اتفاق پیشپاافتادهای عشق نام میگیرد. درصورتی که انسان هیچ وقت از عشق واقعی فارغ نمیشود. عشق با انسان متولد میشود و تا آخرین نفس در وجود او باقی میماند . اگر عاشق شوی، فارغ شدن از آن امکانپذیر نیست .
چطور شد که به سمت شعر رفتید؟ آیا خانواده در این انتخاب شما نقش داشتند؟
پدرم شعر را شیطانی میدانست که در انسان خودش را بروز میدهد. تا روزی که پدرم زنده بوده به این دلیل که مرا کتک نزنند، نگذاشتیم متوجه شود که من شعر هم میگویم.
چرا مقاومت میکردند؟
چون شعر را شیطان میدانست. اگر در نزد پدرم شعر میخواندی یا ممانعت میکرد یا از اتاق بیرون میرفت و بعد گلایه میکرد که چرا اصلا در حضور او شعری خوانده شده است. مادرم استعداد شعر داشت، اما پدرم نمیگذاشت او از این موهبت بهره ببرد. شعرخوانیهایی که در خانه ما برگزار میشد، زمانی بود که پدرم در خانه نبود.
مادرتان چگونه از استعداد شما حمایت میکرد؟
مادرم زن فرهیختهای بود، به زبان فرانسه تسلط داشت و جزو اولین کسانی بود که در ایران گواهینامه زبان فرانسه گرفته بود. شعر را میشناخت و حتی با شعر نیمایی آشنایی کامل داشت و من همیشه شیفته شعرهایی میشدم که او میخواند اما با همسری زندگی میکرد که شعر را نمیپذیرفت و با آن کنار نمیآمد.
پدرتان اوج شهرت شما را در زمینه شعر دید؟
نه! ما اصلا نگذاشتیم او متوجه شود که من شاعرم؛ چون اگر متوجه میشد دیگر مرا به فرزندی قبول نمیکرد.
چند تا بچه بودید؟
هشت تا و من تهتغاری بودم.
تهتغاری عاشق! با تجربهای که در زندگی دارید، به جوانها چه توصیهای میکنید که سالم اما عاشق زندگی کنند؟
برداشت هر کسی از عشق، زیستن با این واژه یا مرور کردن معنای آن است. اگر مفهوم عشق را دریابی، خودبهخود زندگی زیبا خواهد شد. حتی در بخش جنگ و نفرت باز هم عشق وجود دارد، اگر عشق نبود انسان انرژی صرف نمیکرد که به اهدافش برسد. آرزو میکنم همه ما همانگونه که با عشق متولد میشویم، با عشق هم زندگی کنیم؛ منتها عشقی که در جسم ختم نشود. عشق در شعر جوانان امروز نشاندهنده بخشهای بسیار خصوصی بین دو نفر است. این بخشها نباید در شعر برجسته شود و رواج پیدا کند. بخش خصوصی روابط که نباید عیان شود. باید حرمتش حفظ شود، باید یک راز بین دو نفر بماند و برای غنی شدن رابطه بین خودشان تقویتش کنند، نه این که در شعر آن را عریان کنند. امیدوارم عشق واقعی را بشناسیم و آنگونه که هست با آن زندگی کنیم .
برای آخر گفتوگو به غزلی مهمانمان کنید .
دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست/ تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست
قانعم بیشتر ازاین چه بخواهم از تو/
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست
گلهای نیست من و فاصلهها همزادیم/ گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست
آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن/ من همین قدر که گرم است زمینم کافیست
من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه/ برگی از باغچه شعر بچینم کافیست
فکر کردن به تو یعنی غزل شورانگیز/ که همین شوق مرا خوبترینم کافیست
طاهره آشیانی
جامجم
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....