
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
مجموعه شعر «میراث تو فقط ایستادن است» سروده میثم متاجی شاعر جوان شمالی، بر پایه بودن در زمان شکل گرفته و با شیوهای ساده و بیپیرایه، نزدیک به زبان و فهم عامه، گذشته را به حال پیوند داده و به صورت میراثی انسانی این پیوند عاشقانه را تعریف کرده است: «... تنها تویی که با بیزبانی / نه از دل گلها / که از میان روزمرگی میآیی / معشوق پراکنده در همه جا» 6 شعر از 14 شعری که در این مجموعه گرد آمده به پدر، مادر و خواهر و برادر و دوستان شاعر تقدیم شده است. موضوع اصلی در این شعرها، یادآوری، قدردانی و دوستداشتن است؛ یادآوری آنچه بر شاعر و دوستان او در برهه زمانی ویژهای گذشته است. شعرهای این مجموعه از زمان حال، آغاز شده و به تناوب به گذشته برگشته و با مهارت خاص و لحن و فضایی آرام و اندوهگین با واژههایی معمولی و بیانی ساده ادامه پیدا کرده، در قالب خاطرهگویی نوشته شدهاند: «ابری در جیبهایم زندگی میکند / کودک که بودم مانند مه / خودم را به تن همه میپوشاندم / کوهستان را پرواز میکردم / و روی آخرین برگها مینشستم / معنی انتهای درخت / جایی که همسایهام تنها باد بود / روی سینه رودخانه تاب میخوردم / ...». هدف اصلی شعرهای این دفتر، بیان و روایت «بودن» و «شدن» است؛ بودن انسانی که گاه ابر شده، گاه ماهی و گاه یک قطار: «... ابری شدم کوچک / مادرم آب و پدرم آفتاب / در برکه چرخیدم / مثل ماهی به دور طعمهاش...» و «من دوست دارم قطار باشم / نه جعبهای آهنی پر از فکرهایی بیهوده...».
فضایی که شاعر با صدای خود برای شعرهایش برگزیده، بظاهر خصوصی است و بر جهان ظاهری و مادی او دلالت میکند؛ اما با کمی دقت درمییابیم در عمق متن شعر، چهره «جمع» و دلتنگیهای همگانی، همراه با عاطفه و صداقت باطنی در شگردی شاعرانه نقش بسته است.
گزینش برشهای زمانی خاص در شعرها به روایت احساس و عاطفه شاعر یاری کرده، در پیوند با کنش شعر، نوعی همحسی عاطفی در خواننده به وجود میآورد و او را برمیانگیزاند تا با واژهها و تصویرها و نمادهای شعر بیشتر آشنا شود و صداقت و سادگی صدای شاعر را در لحن او ـ قطار ـ بهتر بشنود: «روزی سربازهایی را بردم/ که هیچ کدامشان نیامدند/ من هیچ وقت دلم نمیخواست بمبی را سوار کنم/ با کدامین ساز باید برقصم/ که نمیرقصم/ جز با صدای آهنین چرخهایم بر ریل...». اینگونه شاعر به زبان و حال مردم روزگارش نزدیک شده است. شعرها در حقیقت، لحن انسانی را به ما القا میکند که نگرانی سرنوشت خود و همزیستانش است.
گویی شاعر پیوند و ارتباطی استوار باتاریخ زمانهاش دارد و شعرا و صحنه شتابناک زندگانی همه است. جای تخیل شاعرانه در شعرهای این مجموعه، ویژگی برجستهای دارد؛ تخیلی که با تعقل اندیشمندانه شاعر درآمیخته و گاهی متاسفانه سایه خیالپردازی و احساساتی بودن را به کلام او انداخته است: «... سنگ زیر پنجره/ هیهی چوپانی است/ که معشوقهاش از دور از قاب چوبی پنجره/ اندامش را به باد میسپارد.../» در حالی که در همین شعر (5) شاعر، واقعگرایانه و صمیمی سخن گفته و ناهنجاریها را در جهان معاصر نشان داده است: «... روزی ابریشم و طلا سوغات مسافران بود/ امروز انسان جنگ را هدیه میدهد.../» و «تا انگشتی نباشد/ هیچ تفنگی شلیک نمیشود.» بازتاب ایستادن شاعر برارزشهای انسانی، بعد دیگری از پیغام شاعرانه اوست. آنچه شعرهای او را جذاب کرده است، نه بدبینی و پوچانگاری روشنفکرانه که در لایههایی از شعرهایش به چشم میخورد؛ بلکه دلسوزیها و دغدغههای انساندوستانه اوست: «... دوست دارم آن قدر باران ببارد/ تا خون توی رگهایمان را بشوید/ تا تمام گلولهها/ دست خالی برگردند/ بدون قطره سرخی...». اگر شعر درواقع شعر باشد،میماند. ماندگاری شاعر با ماندن شعر او مصداق پیدا میکند. آوای شعرهای این دفتر یکنواخت نیست که ما را بیازارد. هر شعر با موضوعی خاص گسترش یافته و پژواک چند لایهای را در لحن شعر به گوش ما میرساند.
روح شعرها به هیچوجه خصوصی نیست. درست است که شاعر از پدر خود و لبخند او سخن گفته و او را سلطان مهربانیها دانسته، درست است که شاعر، مادر خودرا مهر ماندگار نامیده، اما خواننده با فهم حس و تجربهگرایی زبان شاعر میتواند پدیدههای اطراف خود را بهتر ببیند و کمتر به توهمات جهان بیمناک معاصر توجه کند. همذاتپنداری خواننده با نمادهای شعر این شاعر بسیار آسان و ساده است. گویی هر شعر و هر موضوعی برای تغییر اندیشه و رفتار خواننده بیان شده است. وقتی شاعر میگوید: «... کسی به من فکر نمیکند/ نه شکار و نه شکارچی/ و حتی مسافران کشتیهای غرق شده/ دل به مهربانی من نمیبندند...». آیا این «من»، همین انسان امروز نمیتواند باشد؟ انسانی که جهان صنعتی نوین معاصر، انسانیت را از او گرفته و به او فرصت نداده تا فهمی درست از هستی و وجود خود پیداکند؟ انسانی که فردیت بر تمام جنبههای زندگانی او سایه افکنده است و او با همزیستانش در شبکه تنازعی پیچیده، سرگردان، به دور از ستایش و سوگ همگان زندگی میکند و صدای مضطرب او برگردان هیچ واقعیت و انسانیتی نیست.
درگیری شاعر را با واقعیتهای زندگانیاش در هر شعر به روشنی میتوان احساس کرد و دید که چگونه آنها با تخیل شاعرانه و احساس لطیف هنری درآمیخته و حقیقتی را به نمایش گذاشتهاند: «برای من اما تصمیم عجیبی است باران/ فکر کنم به کودکان پابرهنه و آواره/ یا چروکهای چشم کشاورزان در حسرت باران/ ... به شاعرانی که زیر باران راه میروند/ و کلمات خشک مینویسند/ یا شاعرانی که در سرزمینهای خشک میبارند.» آنجا که شاعر میگوید: «پدرم/ تمام میوههای جهان بوی تو را دارند/ تو را به چه تشبیه کنم؟ ... ای خشونت مهربان/ آهوان درونت را دوست دارم/ که چابک دور میشوند/ از پنجههای تیز کار، از رنج...»، پدر شاعر میتواند پدر همه انسانها باشد؛ انسانهایی که مثل کوههای بلند در برابر باد و برف دشواریهای زندگانی ایستادهاند.
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
عضو دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در گفتگو با جام جم آنلاین مطرح کرد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
گفتوگوی عیدانه با نخستین مدالآور نقره زنان ایران در رقابتهای المپیک
رئیس سازمان اورژانس کشور از برنامههای امدادگران در تعطیلات عید میگوید
در گفتوگوی اختصاصی «جامجم» با دکتر محمدجواد ایروانی، عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام بررسی شد