مجمع دیوانگان

جور از حبیب خوش‌تر

می‌خواهم دو تصویر برایتان ترسیم کنم. در عکس اول شما یک انسان را می‌بینید که انگشتان عرق کرده‌اش را توی مشت فرو کرده. دندان هایش را به هم فشار می‌دهد. چشمانش قرمز است و ابرویش کج و معوج شده و سعی می‌کند زورکی بخندد. او احتمالا دارد با مزاحمت فردی و یا موقعیت دشواری مدارا می‌کند؛ یعنی برای حفظ موقعیت خود ناچار است که مدارا کند.
کد خبر: ۷۳۳۴۲۰

در تصویر دوم انسانی را می‌بینید که نشسته و به مخده تکیه داده است. دارد سیبی را پوست می‌گیرد و از عمق لبانش می‌خندد. البته توی عمق چشمانش اندوهی وجود دارد. او احتمالا دلش شکسته، بیماری سختی دارد یا شاید هم زخم‌زبانی شنیده است. اصلا ممکن است از عزیزی آسیبی به او رسیده باشد. به هر حال مهم این است که دارد مدارا می‌کند. به قول قدیمی‌ها می سازد. مثل همین حضرت امیرالمومنین خودمان و آن داستان تیغ در گلو.

هر دواین تصاویر پرتره آدم‌هایی است که دارند مدارا می‌کنند. بیشتر عمرم شبیه تصویر اول بوده‌ام اما یکی از بزرگ‌ترین آرزوهایم این است که بپرم توی قاب دوم. آنجایی که قهرمانش می‌داند که «این نیز بگذرد». قهرمانش اصلا از یک عالم دیگری به دنیا و آنچه در آن اتفاق می‌افتد نگاه می‌کند. اصلا دیوانه است. یک جور دیوانه صبور و بی‌توقع. یک جور دیوانه که حین پوست گرفتن سیب به خودش می‌گوید: «عجولانه قضاوت نکن. لابد فلانی منظوری نداشته است.» «لابد زمان لازم است که حق به حقدار برسد.» دیوانه‌اش یک جورهایی با عزیز و با رفیق و با زیردست و با خانواده رفتار می‌کند که رفیقش اگر رفیق باشد و عزیزش اگر عزیز، خیلی زود از شرمندگی آب می‌شود. این جاست که حضرت حافظ بشارت می‌دهد: عشقت رسد به فریاد...

الناز اسکندری

سرشت تلخ مدارا

خستگی. علاقه به فرار از همه. در جایی، نقطه‌ای، لحظه‌ای آدم گیر می‌افتد و فرار بهترین کار ممکن است. در خیابان یا کوچه، محل سکونت یا محل کار، در میان ترافیک، در جدل با همسایگان بر سر زباله ـ فکر نمی‌کنم موجود زنده‌ای غیر از انسان در عالم باشد که سر پسماندهای زندگی خودش هم وارد جدل شود ـ آدم خسته می‌شود و دوست دارد فرار کند از همه چیز، از همه‌کس، حتی از خود. اما این درست یکی از همان لحظاتی است که کور خوانده‌ای! مگر می‌شود میان صدها ماشینی که در اتوبانی طولانی میلی متر میلی متر حرکت می‌کنند، راه فراری پیدا کرد؟ مگر می‌شود از خانه‌ای که با هزار بدبختی پول رهن یا خریدش را تهیه کرده‌ای، فرار کنی؟ مگر می‌شود از عشق، از نفرت، از شهر، خانه و... خلاصه این‌که مگر می‌شود از جامعه انسانی فرار کرد؟

نه! هیچ راه فراری نیست. باید سوخت و ساخت. نمی‌گویم هیچ‌کس فرار نکرده. اما آنها که فرار کردند؛ در درون چنان قوی بوده‌اند که توانسته‌اند زیر کاسه و کوزه همه چیز بزنند. آنها از ابتدا جرأت و جسارتی متفاوت داشته‌اند؛ از اول میانمایه نبودند که بخواهند مدارا کنند. از ابتدا چیزی ناجور در درونشان وول خورده و به آنها اجازه داده که جای دنباله‌رو بودن و بندی‌شدن به زندگی و دیگران، یکه و ناب باشند. اما باقی، آدم‌هایی هستند که باید بسازند. باید کنار بیایند با این در و دیوار و دنیایی که به درونش پرتاب شده‌اند، این‌گونه است که شاید لذت برایشان ممکن شود. این است سرشت تراژیک مدارا، سرشتی تلخ که ما را برای آرامش خودمان و پیشرفت زندگی وادار به پذیرش دیگری می‌کند، حتی اگر نادان باشد، وادار به پذیرش چیزی غریب می‌کند، حتی اگر نادرست باشد. تنها راه پذیرش همه این مجموعه احتمالا ناکامل به نام جهان، تحت عنوان کار راه‌انداز مدارا ممکن است. مدارا با جهانی که هر چند ایده‌آل نیست، اما می‌شود با همین مدارای ساده در آن بهتر زندگی کرد.

علیرضا نراقی

مدارا یا قدرت، انتخاب با شماست

پدرم عادت دیرینه‌ای دارد؛ دستانش را از پشت حلقه می‌کند، از اتاق خواب می‌آید تا هال‌، می‌رود تا انتهای پذیرایی و همین‌طور که این مسیر را قدم‌زنان و با طمانینه طی می‌کند، شعر می‌خواند. به نظر این شعرها که ملکه ذهنم شده بیشتر یک روش تربیتی بوده تا قدم زدن و شعرخوانی؛ «آسایش دو‌گیتی تفسیر این دو حرف است‌/‌ با دوستان مروت با دشمنان مدارا»

البته این روزها باید با دوستان هم مدارا کرد، چه برسد به دشمنان. اهل مدارا باشی، دست‌کم پیش خودت آرامش بیشتری داری، یک «چشم» گفتن و یک «هرچه شما بفرمایید» کارها را خوب راه می‌اندازد؛ البته کار هر کسی نیست، دست‌کم برای من سخت است، این را با تاسف نمی‌گویم، اما دردسرهایم معمولا از همین جنس است.

در روزگار جدید همین مدارا کردن و سازگاری را از داشتن ضریب هوشی بالا هم مفیدتر می‌دانند و افراد موفق را لزوما کسانی با هوش زیاد تعریف نمی‌کنند؛ بلکه به کسانی که سازگاری‌شان بالاست و اهل مدارا هستند، موفق می‌گویند. پدرم یک جمله دیگر هم دارد که همیشه خیلی بلند و قاطعانه می‌گوید: «برو قوی شو گر راحت جهان طلبی.»

به نظرم این دومی در مورد من یا دست‌کم به حال و هوای دیوانه‌نوشت‌های این صفحه منطبق‌تر است‌، قوی که باشی، در هر چیزی، در کارت، در روابطت، در معاشرت‌هایت، در توانمندسازی‌هایت، لازم نیست خیلی مدارا کنی، البته منظور از قوی بودن بزن بهادر بودن و عضله‌سازی نیست، صدالبته باهوش بودن و درست عمل کردن است، قوی که باشی، مروت را هم که آویزه گوشت کنی، هم به دیوانگی‌هایت می‌رسی و هم به موفقیت‌ها، بی‌هیچ جنگ و جدالی.

آسایش دو‌گیتی به نظرم تفسیر این دو حرف است، با دوستان و دشمنان، مروت، با خودت تمرین قوی شدن.

مستوره برادران نصیری

مدارای درد و تکنولوژی‌های پیشرفته‌ وجود

مدارا کردن، مدارای درد کردن از آن دسته مهارت‌هاست که باید در چنته هر تازه‌متولدی یکی نصب کرد برای مواجهه با موقعیت‌هایی که آمدنشان ردخور ندارد. برای وقت‌هایی که باید پیچ خودتان را از حالت مبارزه، پیش‌رفتن، زور زدن و عقب ننشستن، کل‌کل و سرشاخ شدن بچرخانید روی حالت دست نگه‌داشتن، ماندن و صبوری کردن. بمانید و با دردِ مکان و زمان و آد‌م‌ها و شکست‌ها و نتوانستن‌ها قرارداد صلح امضا کنید. حتی برای اتفاق‌های مساوی؛ از جنس همان موقعیت‌هایی که توی شطرنج پیش می‌آید. نه شکست خورده‌ای و نه پیروز میدانی. با درد همسایه می‌شوی، همدرد هرروزه خودت می‌شوی. بخشی از وجودت به اشغال درد و متعلقات و مسببانش درمی‌آید. مداراگر که باشی می‌دانی باید هاشورش بزنی؛ پرچم حضورِ قاطعت را از آنجا پایین بکشی و همه نیروهای سرکش خودت را مهار و توجیه کنی که آنجا دیگر منطقه پرواز ممنوع است. یاد بگیرند با این همسایه اشغالگری که گاه خودت هم دوست نداری یک ذره از این تهاجمش عقب بنشیند، مدارا کنند. چانه‌زنی و مذاکره را یاد بگیرند و شاخ‌بازی درنیاورند. باد کله و آرمان‌هایش را خالی کنی و تیغ هر چقدر برنده خواستن‌هایت را فرو کنی در غلاف مدارا. چیزی شبیه چاه‌های نفتی که دوردست اعماقشان می‌خورند و به مانعی، تخته سنگی یا هر چه که معنایش توقف است. باید پلمبش کنی بگذاری برای وقتی که تکنولوژی و ابزارش را به چنگ می‌آوری. ما ناقص‌الخلقه‌های مجمع‌نشینی که عقلمان خیلی پاره‌سنگ‌های مانده از عصر حجرِ معاصرش را دو دستی چسبیده نه‌تنها باید همسایه‌گری درد و آدم‌ها و موقعیت‌های ناخواسته و اشغالگر را یاد بگیریم بلکه هر روز تکنولوژی مذاکره و مبارزه و رابطه‌گری‌مان را هم به‌روز کنیم. مدارا جان‌سختی سلام کردن هر روزه به کسی است که دوست داری ریختش را با شات‌گان بی‌ریخت کنی؛ همزیستی مسالمت‌آمیز با درد و عذاب بی‌جواب ماندن خیلی تمناهاست، خیلی خواستن‌ها و نشدن‌ها، خیلی نبودن‌ها... .

رضا جمیلی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها