به انگیزه پخش فیلم «38 شاهد» در برنامه سینماچهار

پلانی از بن‌بست اخلاقی انسان معاصر

فیلمی که هفته گذشته در برنامه سینما چهار نمایش داده شد، 38 شاهد، محصول سال 2010 به کارگردانی لوکاس بلوو، یکی از آثار قابل تامل سینمای فرانسه در زمانی است که سینمای این کشور از دوران اوج خود بسیار فاصله گرفته و آثار قابل قبول و ارزشمند در آن کمیاب شده است.
کد خبر: ۵۷۱۰۳۷

فیلم را از چند منظر می‌توان مورد بررسی قرار داد که مبنایی‌ترین و اساسی‌ترین آنها، توجه فیلمساز به فضا و اتمسفر برای انتقال مضمون مورد نظر و درهم‌آمیزی فرم و محتوا در شکلی قابل قبول است. فیلمساز مضمون اصلی فیلم مبنی بر انحطاط اخلاقی و فروپاشی خصلت‌های انسانی در دوران معاصر و بخصوص در جوامع شهرنشین اروپای امروز را با روایت داستان در بندر لوهاور فرانسه ـ به عنوان یکی از دلگیرترین شهرهای فرانسه ـ دراماتیزه می‌کند. بندر لوهاور در ادبیات و سینمای فرانسه همواره از مهم‌ترین و همیشگی‌ترین لوکیشن‌هاست. برخلاف بسیاری از دیگر بندرهای فرانسه و شهرهای ساحلی آن کشور، لوهاور همواره ابری، سرد، دلگیر و دارای حال و هوایی افسرده است و از این منظر بستری مناسب برای روایت داستان آدم‌هایی است که انگار سبک زندگی و نوع روابط و مناسباتشان متاثر از چنین حال و هوایی است. در فیلم تاکیدی فراوان و چندباره به وقوع داستان فیلم در این بند می‌شود و فیلمساز بارها دوربینش را برای گشت و گذار در نواحی مختلف و دلگیر آنجا با خود همراه می‌کند.

در نماهایی که بر بندرگاه و بارانداز این شهر تاکید می‌شود، از جنب و جوش و حس زندگی که معمولا در چنین نقاطی وجود دارد خبری نیست. بندرگاهی که انگار شاغلان از سر اجبار و اکراه در آن حضور دارند؛ و جالب اینجاست که با وجود حضور آدم‌ها در این منطقه، به نظر می‌رسد با منطقه‌ای خالی و متروک و تهی از حس زندگی مواجهیم. خلاصه این که 38 شاهد یکی از نمونه‌های برجسته و قابل بررسی در سینمای امروز فرانسه است که می‌توان نقش پررنگ و اثرگذار مکان و معماری در سیر حوادث و روند رخدادهای فیلم را در آن دید. و البته طبیعی است با چنین تاکیدی، داستان اصلی فیلمساز و نگاه او به شرایط اجتماعی و انسانی معاصر، باورپذیر و قابل‌قبول‌تر از کار درمی‌آید.

داستان فیلم از این قرار است: نیمه‌شب دختری در خیابان به قتل می‌رسد و در بررسی‌های پلیس، همه ساکنان آن حوالی از ماجرا اظهار بی‌اطلاعی می‌کنند. یکی از ساکنان یکی از مجتمع‌ها به عنوان شخصیت اصلی داستان سرانجام اعتراف می‌کند صدای فریادهای جانکاه و بلند دختر هنگام قتل را شنیده است. متعاقب این اعتراف، 38 نفر دیگر که نخست اظهار بی‌اطلاعی کرده بودند، بتدریج یا مجبور به اعتراف می‌شوند یا در مواجهه با وجدان خود ناگزیر اعتراف می‌کنند. همه این 38 نفر در شب حادثه صدای فریادهای دختر را شنیده بودند، اما حتی یکی از آنها برای کمک به او از خانه خارج نشده است. و به این ترتیب، روایت اخلاقی فیلمساز آرام آرام طرح می‌شود و بی‌هیچ پاسخی قاطع و در بدبینی محض نسبت به اوضاع و احوال انسانی و اجتماعی غرب معاصر به پایان می‌رسد. یکی از نکات قابل توجه در داستان، این است که به لحاظ قضایی، هیچ‌یک از این 38 نفر جرمی مرتکب نشده‌اند و نمی‌توان آنها را به گناه بی‌اعتنایی به فریادهای دختر محاکمه کرد. چنین است که نگاه بدبینانه و تلخ فیلمساز بارها شدیدتر می‌شود، چرا که در چنین وضعی کاری از دست قانون ساخته نیست و همه چیز به وجدان و درونیات آدم‌ها بستگی دارد. اگر آدم‌ها خود احساس مسئولیت و همدردی در قبال یکدیگر را نداشته باشند، آن‌وقت است که در ناکارآمدی محض قانون و قضا، همه چیز از هم فرو خواهد پاشید و چیزی از انسانیت باقی نخواهد ماند. جالب است که این بی‌اعتنایی که در وهله نخست برآمده از تمایل شخصیت‌ها برای حفظ آرامش و جلوگیری از گزند به زندگی شخصی و خانوادگی‌شان است، در نهایت و به روش‌های مختلف باعث تخریب زندگی خانوادگی و آرامش شخصی‌شان می‌شود. یکی از درخشان‌ترین سکانس‌های فیلم در پایان آن شکل می‌گیرد؛ آنجا که نیروهای پلیس صحنه قتل را بازسازی می‌کنند و به تبع آن صدای فریادهای دختر نیز بازسازی می‌شود. صدایی جانکاه و جانفرسا که تک تک 38 شاهد شباهت آن به صدای اصلی را تائید می‌کنند و جالب اینجاست که انگار این صدای بازسازی شده، بارها بیشتر از صدای اصلی جان و روان آنها می‌آزارد و بسی بیشتر باعث درد و رنج‌شان می‌شود...

تنها شخصیتی که در طول فیلم پیگیر ماجراست، زن خبرنگاری است که با سماجت از اهالی آن محل و پلیس برای آشکار شدن رمز و راز ماجرا سوال می‌کند. بدیهی است در چنین شرایطی او هم راه به جایی نمی‌برد. 38 شاهد اثری است دلگیر و نومیدانه در شرح و تبیین بن‌بست اخلاقی انسان معاصر.

در توصیف این که قانون و پلیس در بسیاری از موارد کارآمد نیستند و بی‌تفاوتی آدم‌ها به رنج و درد همنوع را هیچ چیز جز وجدان و اخلاق و رجوع به خویشتن درمان نخواهد کرد. به این ترتیب فیلمساز بی‌هیچ قضاوتی و فقط با طرح یک پرسش داستان را به سرانجام می‌رساند. در پایان بیش از همه شخصیت‌های فیلم، انگار این مخاطب و تماشاگر است که مورد پرسش قرار می‌گیرد. این که عکس‌العمل او در این شرایط و شرایطی از این دست چه خواهد بود و وجدان و اخلاق او حکم به کدام انتخاب و رویه خواهد داد. این از بنیادی‌ترین و کلیدی‌ترین پرسش‌ها در دوران سرشار از بی‌اخلاقی معاصر است؛ دورانی که جان آدمیزاد قدر خود را از دست داده و بسیاری از مخاطبان آن پرسش بنیادین هستند در عمل جزو دسته بازنده‌‌ها است. اخلاق و وجدان: همین که فیلمی، حتی برای چند لحظه هم که شده، مخاطب را با این دو کلمه ـ که گویی مدت‌هاست فراموش شده است‌ـ آشنا می‌کند، برای ارجگذاری و احترام به آن کافی‌است.

مسعود ثابتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها