در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هانیه در شهرستانی کوچک در شمالغرب کشور همراه خانوادهاش زندگی میکرد اما همیشه از شرایط خانوادگیاش ناراضی بود. تنگدستی و بدخلقی پدر و اعمال محدودیتهای بیش از اندازه او سبب رنجش هانیه میشد و به همین دلیل نیز وقتی کلاس سوم دبیرستان بود تصمیم به فرار گرفت. او میگوید: «به تهران آمدم، اما نه کسی را میشناختم و نه جایی را بلد بودم. از همان روز اول از من سواستفاده کردند. پسری به این بهانه که میخواهد کمکم کند و به من سرپناه بدهد مرا به خانهاش برد و مورد آزار قرار داد. از همان روز زندگیام تغییر کرد.»
هانیه با وجود سن کمی که دارد تاکنون دو سابقه کیفری در پروندهاش ثبت شده است. او میگوید: «مدتی بعد از فرارم از خانه معتاد شدم و اولین سابقهام هم به خاطر حمل مواد بود. بعد از آزادی با پسری زندگی میکردم که او هم مواد مصرف میکرد و سابقه کیفری داشت. ما با هم شروع به دزدی کردیم. من با تیپ پسرانه ترک موتورش مینشستم و از دختران جوان کیفقاپی میکردیم. در کوچههای خلوت و اوایل صبح یا اواخر شب این دزدیها را انجام میدادیم تا اینکه باز هم دستگیر شدم و به زندان افتادم.»
زن زندانی درباره خانوادهاش میگوید: «از هیچکدامشان خبری ندارم. فقط میدانم آنها هم این طور راحتتر هستند. آنها من را مایه آبروریزیشان میدانند و اگر دست پدر یا برادرانم به من برسد میدانم بلایی سرم میآورند تا به قول خودشان غیرتشان را نشان بدهند. اگر آنها از اول با من بدرفتاری نمیکردند هیچ وقت از خانه فرار نمیکردم تا به چنین حال و روزی بیفتم. مطمئن هستم خواهر کوچکم هم وضع بدی دارد البته تا حالا او را حتما به زور شوهر دادهاند ولی حتما بعد از فرار من روزگار او سیاه شده و برای اینکه او هم آبروریزی به پا نکند خیلی برایش سخت گرفتند و اذیتش کردند. من از چاله فرار کردم و به چاه افتادم. امیدوارم او لااقل شوهر خوبی گیرش آمده باشد.»
زن جوان حرفهایش را اینطور ادامه میدهد: «اگر از خانه فرار نمیکردم و کسی به من میگفت چه اتفاقهایی توی شهر و بین مردم میافتد، باور نمیکردم. ولی وقتی خودم قاطی آنها و یکی مثل خودشان شدم و تازه فهمیدم چه خبر است. دیگر از خودم بدم میآمد. از اینکه گرفتار مواد باشم، از اینکه کسی را نداشته باشم که راحت با او درددل کنم و خلاصه از همه چیز و همه کس بیزار بودم برای همین هم دوبار خواستم خودکشی کنم. دفعه اول قرص خوردم اما فقط یک روز خوابیدم و کمی حالم بد شد. دفعه دوم هم رگم را زدم که همخانهایهایم نجاتم دادند اما من واقعا نمیخواستم زنده بمانم.»
هانیه اشکهایش را پاک میکند و میگوید: «این دفعه هم به خاطر دزدی دستگیر شدهام باز هم کیفقاپی. آدمی مثل من دیگر راه چارهای ندارد آخرش هم در زندان میمیرد و کسی نیست که جنازهاش را تحویل بگیرد. ای کاش از خانه فرار نمیکردم اما مقصر فقط خودم نبودم پدرم خیلی به من سخت میگرفت حتی اجازه نمیداد تلفنی با دوستان و همشاگردیهایم حرف بزنم. با اینکه دبیرستانی بودم برادرم من را به مدرسه میبرد و میآورد. در مهمانیهای خانوادگی که عمه و عمو و خاله دور هم جمع میشدند من حق نداشتم در جمع بنشینم و باید به آشپزخانه میرفتم. برای هرکاری باید جواب پس میدادم و آخرش فقط کتک میخوردم. اگر پدرم فقط بیپول بود اما رفتار خوبی داشت هیچ وقت فرار نمیکردم. برادرهایم هم مقصر هستند آنها هم خیال میکردند من بردهشان هستم و باید هرچه میگویند گوش کنم اصلا حق نداشتم برای خودم کاری بکنم یا فکری داشته باشم.»
متهم سخنانش را اینطور به پایان میرساند: «واقعا برای آیندهام هیچ برنامهای ندارم و نمیدانم چه کار میخواهم بکنم. فعلا تکلیفم روشن نیست احتمالا دو سالی را باید در زندان بمانم. باز آنجا بهتر است و آدم لنگ جای خواب و غذا نمیماند.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: