در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
همین حالا که میدوی با شوق و میرسی به چشمان پر از اشک شوق مادرانهام، تا بغل بگیرمت با همه هستیام و ببوسمت.
همین حالا که رنگ کولهپشتیات را با گل کفشهایت و رنگ آسمان همخوان کردهام، تا در چشم من و دنیا زیباتر شوی. همین حالا که حاشیه مقنعه سفیدت را تور گرفتهام تا شبیه فرشتهها شوی.
همین حالا که اگر لقمهات را در کیف کوچکت جا ندهم، برای رفتن به هیچ کجای زندگی، پایی ندارم.
همین حالا که تن و جان من، بلاگردان هرچه رنج از جان و تن توست.
همین حالا، یلدایی هست بلوچ با چشمهایی سیاه که یک چشمش را تخلیه کردهاند تا عفونت، جانش را از او نگیرد و تن تاول تاولش را نمیدانم، مادر غمزدهاش با کدام اشک مرهم میشود و میدانم که درمانش سخت است بسیار و میدانم که خانهاش فقیرانه است بسیار و ...
همین حالا، کمی آن سوتر، مریمی است در اهر و فاطمهای در ورزقان که زمین، دلشان را و آشیانشان را لرزانیده است و معلوم نیست به جای مادری که زمین، او را وحشیانه بلعید، کدام دست مهربان، وقت نوشتن مشق آب، بابا، نان بر سرشان دست مهر و نوازش میکشد.
همین حالا که من صبحها خواب را با قصه و بوسه، آرام از چشمانت میگیرم، کمی آن سوتر، بهنامی است در بیمارستان که خرچنگ مرگ، چنگ انداخته است به تن نحیفش و با مرگ میجنگد بیپیروزی و درد تناش، قلب مادرش را زخمی میکند....
همین حالا... که در جای جای این جهان زیبا اما گاه تلخ، کودکانی از عذاب بیمهری و بیعدالتی و فقر بغضی بیگریه دارند....
من برای تو که روشنای دیدگان منی و برای تمامی آنها که روشنای دیدگان مادران و پدرانشان هستند، آرزو میخواهم بیاندازه، برای فردایی بیرنج، بیغبار، پرسرور و پرغرور و پرنور....
عزیزان کوچک جهان، روزتان مبارک.
اشرف باقری / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: