در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
به عنوان اولین سوال برایمان بگویید چه شد که کارگردانی سریال خداحافظ بچه به شما پیشنهاد شد و آن را پذیرفتید؟
آشنایی من با آقایان افخمی و هاشمی برمیگردد به همکاری در تله فیلمی به نام «چشمهایش» که به مناسبت چهارشنبهسوری ساخته شد. دو سال قبل هم در سریال «عملیات 125» به صورت مشترک با بهروز افخمی کارگردانی کار را به عهده داشتم. سال گذشته نیز فیلمی با نام «یکی میخواد باهات حرف بزنه» را در جشنواره فجر داشتم و از آقایان هاشمی و افخمی برای دیدن این فیلم دعوت کردم. یک هفته بعد از آن به من زنگ زدند و برای کارگردانی سریالی در ماه رمضان از من دعوت کردند. من هم ابتدا فیلمنامه را خواندم چرا که به اعتقاد من متن یک کار از هر چیز دیگری مهمتر است. وقتی فیلمنامه یک کار خوب باشد همه عوامل انرژی میگیرند و میتوان بازیگران و گروه خوبی را نیز به کار دعوت کرد. حدود صد صفحه از خلاصه داستان را خواندم و بشدت از متن خوشم آمد و از آن لذت بردم. همان جا این سوال برایم پیش آمد که چرا علیرضا افخمی خودش این سریال را نمیسازد، چون به نظر من، متن خیلی جذاب بود و هر کارگردانی را وسوسه میکرد! اما ایشان ترجیح میداد مشاور کار باشد و اتفاقا زمانی که کار شروع شد، این مشاوره به کاملترین شکل انجام شد.
چه شد که مراحل ساخت و پخش خداحافظ بچه همزمان شد؟
من فکر میکنم برنامهریزیهای شبکه به نحوی بود که به این مرحله رسید. اگر مدیران ما از سال قبل برای سال جدید برنامهریزی کنند خیلی از مشکلات حل میشود. من شاید شخصا سختیهای این کار را آنقدر درک نمیکنم؛ البته غیر از اضطراب و فشار کاری که همه عوامل را درگیر میکند بیشترین کسی که اذیت میشود، تهیهکننده و عوامل تولید هستند. من اگر جای مدیران شبکه بودم با یک برنامهریزی درازمدت به تهیهکنندگان با تجربه سفارش کار میدادم. وقتی میتوان در سه یا چهار ماه کار خوب تحویل داد مطمئنا در 12 ماه میتوان کار با کیفیتتری ساخت.
حالا اگر نخواهیم به دنبال مقصر بگردیم ، مثلا شما وقت کافی برای کارگردانی کار داشتید چه کاری انجام میدادید که الان نتوانستهاید به خاطر کمبود وقت آن را انجام دهید؟
نگاه من نگاهی ایدهآل است. در آن شرایط قطعا کیفیت ساخت سریال خیلی فرق میکرد. ما در حال حاضر در روز باید میانگین 9 دقیقه مفید ضبط کنیم. قطعا اگر وقت داشتیم این کار را بهتر و با کیفیت بیشتری انجام میدادیم. حتی پیش آمده که در روز تا مرز 25 سکانس گرفتهایم و قطعا این حجم کار گاهی روی کیفیت ساخت سریال تاثیر میگذارد.
اما بازخوردهای مردمی در این مدت نشان میدهد آنها سریال را دوست دارند. این که کار دیده میشود و موردپسند واقع میشود آیا به دلیل همزمانی پخش و ضبط نیست؟
ما حتی قبل از اینکه کار را شروع کنیم تصمیم گرفته بودیم کار خوبی تحویل دهیم و این اتفاق هم افتاد. نه به خاطر کارگردانی، بلکه به خاطر متن قوی و جذاب و گروهی که تهیهکنندگی و تولید آن را به عهده گرفتهاند. به همین دلیل این که بخواهیم اضطراب همزمانی پخش و ضبط را با این توجیه بپذیریم که میتوان از بازخورد مردم مطلع شد و از بازخوردهای مثبت انرژی گرفت آنقدرها قابل قبول نیست.
این جذابیت و کشش متن که میگویید یک بخش جذابیت سریال است. شما در مقام روایتگر کار چطور به جذابیت خداحافظ بچه افزودید؟
همانطور که گفتم اگر یک متن خوب و جذاب باشد مطمئنا نتیجه کار هم تضمین شده است. اگر ما قصهای داشته باشیم که مردم بعد از گذشت چند قسمت آن را دنبال کنند و اینقدر کشش داشته باشد که بینندگان را تا اتمام سریال همراه خود کند، جذابیت کار تضمین میشود. من هم به نوبه خودم در مقام کارگردان کار اصلا به سمت دکوپاژهای پیچیده (نمابندی پیچیده) یا صحنهآراییهای عجیب و غریب نرفتم چرا که فیلمنامه آنقدر جذاب بود که تنها با یک زبان ساده بتوانیم آن را روایت کنیم تا حق مطلب ادا شود.
یعنی میخواهید بگویید بازخوردهای مردمی باعث تغییر در نحوه روایت شما نشد؟
بعد از آغاز سریال چه در میان همکاران صاحبنظر و چه مردم عادی نسبتا با بازخوردهای خوبی مواجه شدیم. البته نقدهایی هم به سریال وارد است که شاید برخی از آن نقدها را هم خود من داشتهام. اما این نقدها به اختلاف سلیقه جزئی معمول بین کارگردان و تهیهکننده برمیگردد.
در هر صورت بازخورد آنچنانی از مردم ندیدیم که نوع لحن روایت یا نوع دکوپاژ را در سریال تغییر دهم.
آیا در متن هم دست بردید یا آن را بازنویسی کردید؟
خیر! از همان روز اول هنگام امضای قرارداد با تهیهکننده و نویسنده توافق کردیم من هیچگونه دخالتی در متن نداشته باشم و صرفا کار را کارگردانی کنم.
یعنی هیچ دخالت و نظری درباره متن در طول کار نداشتید و تا این حد به فیلمنامه متعهد بودید؟
بله. حتی یک کلمه هم جابه جا نکردم. اصلا یکی از شرایط توافق ما با علیرضا افخمی این بود که از همان اول هیچ دخل و تصرفی در فیلمنامه نداشته باشم و کاملا متکی به فیلمنامه جلو بروم. البته شاید این امتیاز خوبی برای یک کارگردان نباشد، اما قراری بود که از همان روز اول گذاشتیم و اطمینانی که به تهیهکننده و نویسنده داشتم، باعث شد این موضوع را بپذیرم و البته خودم هم دوست داشتم در جدول پخش ماه رمضان کاری داشته باشم. خصوصا این که این کار از شبکه سه سیما پخش میشود. این شبکه، هم به دلیل اطلاعرسانی تولیداتش و هم به دلیل هوشمندی زمان پخش، این اطمینان را به کارگردان میدهد که یک سریال در این شبکه عاقبت بخیر میشود.
آیا اگر دستتان باز بود، تغییراتی در متن میدادید؟
یک سری نظرات سلیقهای است وگرنه انتقاد بنیادینی به متن ندارم. آنقدر ترکیب ابوالحسنی و افخمی خوب و حرفهای است که با اطمینان کار را پذیرفتم و شرط عدم دخالت را قبول کردم، چون متن را قبول داشتم. این نقدهایی که تا به حال به سریال شده را به شخصه قبول ندارم. مثلا سازمان بهزیستی برای سکانس دزدیدن بچه از بهزیستی شکایت کرده و مدعی است این سکانس به دور از آگاهی از قوانین بهزیستی نوشته شده است. این نقد را قبول ندارم چراکه ما کاملا تحقیق و مطالعه کردیم تا این سکانس را دربیاوریم. اگر هم چیزی از نظرمان پنهان مانده به این خاطر است که دسترسی به تبصرهها بسیار سخت و محرمانه است یا مثلا این سازمان معتقد است به هیچ عنوان نمیشود بچهای را از شیرخوارگاه دزدید. من خودم اگر مدیر بهزیستی اجازه دهد، میروم و مخفیانه 30 بچه از آنجا میدزدم تا نشان دهم اتفاقا کار راحتی است. این خیلی بد است که هیچ ارگانی سعهصدر و انتقادپذیری ندارد که بخواهیم ذرهای از آنها نقد کنیم و آن را به تصویر بکشیم. ضمن این که ما در این سریال به نحوه نگهداری بچه در شیرخوارگاه هیچ نقدی وارد نکردیم، حتی بچه هم در نهایت توسط نگهبان شیرخوارگاه پس گرفته شد.
پس گرفتن بچه به خاطر ناشیانه دزدی کردن لیلا و مرتضی بود، نه باهوشی نگهبان شیرخوارگاه.
بله، شخصیتهای داستان ما دزدهای حرفهای نیستند. زن و شوهری هستند که به خاطر عشق زیاد به بچه به سیم آخر میزنند.
مرتضی که قبلا دزد بوده طبق داستان باید شم دزدی بهتری از خود نشان میداد.
نه. او ماشین دزد بوده و چون توبه کرده، مدتها سرقت انجام نداده است.
اما راههای بهتری هم برای دزدیدن بچه بود که میتوانست این سرقت را موفق کند؟
هادی: زمانی هست که ما ادعا داریم کارمان فانتزی است و قرار است مرتضی و لیلا یک سفینه سوار شوند و از فضا بچه بیاورند. آن وقت این انتقاد وارد است که همه جوانب را نسنجیدهام و تلاش مرتضی و لیلا برای بچهدارشدن توجیه منطقی ندارد
اتفاقا یکی از دوستان من هم در مورد این سکانس همین نظر را داشت. او به من گفت مرتضی میتوانست با یک ضربه پیرمرد نگهبان را از پا بیندازد و بچه بدزدد. میخواهم بگویم این اتفاق و خیلی اتفاقات دیگر هم میتوانست بیفتد تا این دو نفر بچهای را بدزدند، اما قرار نبود آنها دزدی کنند. ما قرار نیست شخصیت اول داستان را یک دزد واقعی نشان دهیم. مرتضی و لیلا قرار نیست خلاف کنند. با توجه به اعتقادات خودشان قرار است به هیچ عنوان کار خلاف نکنند و اگر هم خلاف میکنند با این توجیه که روزی اعتراف کنند و مجازات اعمالشان را بکشند. لیلا و مرتضی صادق و بیریا هستند و به اشتباهات خودشان آگاهند و مخاطب اینها را دوست دارد، آنها نمیخواهند کسی را بزنند یا بکشند وگرنه به موقع به خانه بهاره رهنما میروند و بچه او را میدزدند و خیلی هم موفق عمل میکنند.
بالاخره لیلا و مرتضی که بنا به گفته شما دزد حرفهای نیستند، یک سرقت موفق انجام میدهند و بچه را از خانه مادرش میدزدند.
نه. آن هم توجیه داشت. آنها در بیمارستان شنیدند پدر و مادر این بچه او را نمیخواهند. به همین دلیل هم او را دزدیدند. آنها فکر کردند این پدر و مادر میخواهند بچهشان را سر راه بگذارند و پیش خودشان فکر کردند بچه را برای خودشان برمیدارند و هم به این خانواده و هم به خودشان کمک میکنند.
اما خیلیها نام این توجیه را گناه میگذارند.
ما شخصیتهایمان را از ابتدا تعریف کردیم. آنها قرار نیست خیلی پاک و مقدس باشند. کما این که خودشان به گناه خودشان واقفند و با ضربدر در یک دفتر این را برای خود ثبت میکنند تا در آینده آن را جبران کنند. به همه اینها یک فضای فانتزی جزئی را هم که مختص فضای داستان است، اضافه کنید.
به نظر خودتان این که سوژه اصلی سریال بچهدار شدن به هر قیمتی حتی دزدیدن بچه باشد، کمی غیرقابل باور نیست؟
غیر از تهران که شاید بعضی تفکرات عوض شده و ایدهها و آرمانها با نسل پیش متفاوت شده است، بقیه بینندگان ما افرادی هستند که در شهرستانها زندگی میکنند. حتی همین تهران هم اگر کسی ازدواج میکند حتما یکی از توجیهاتش بچهدار شدن است. یعنی اگر زوجی شرایط مساعدی داشته باشند و بتوانند از عهده هزینه یا مشکلات بچه برآیند قطعا دلشان بچه میخواهد. پس موضوع این سریال دربرگیری زیادی دارد.
به فرض قبول کنیم این علاقه در میان زوجهای جوان بسیار است، اما چطور میشود این علاقه آنقدر باشد که یک نفر را به سمت کارهای غیرعقلانی مثل دزدی بچه سوق دهد؟
این زوج که منتظر بچه دهم خود نیستند که این انتظار باورپذیر نباشد. اینها برای اولین بار است که میخواهند بچهدار شوند. ضمن این که در قسمتهای ابتدایی سریال هم با اهمیت تولد این بچه آشنا میشویم، مثل ماجرای اهمیت ندیده ننه نصرت برای رفتن به بهشت.
خب با اتکا به خرافات که نمیتوان بچه دزدی کرد؟
شما درست میگویید. اما قطعا یکی از دلایل بچهدارشدن این زوج همین قضیه ننهنصرت و انتظار یک ده برای دیدن بچه آنهاست. پس این اشکال به کار وارد نیست. ما یک زن و شوهر داریم که عاشق بچه هستند، اما بچهدارشدن برایشان معضل شده است. حاضرند هر کاری برای حل این مشکل انجام دهند. ما نباید این قضیه را که یک استثناست با کل جامعه مقایسه کنیم.
شما روی یکی از واقعیتهای جامعه دست گذاشتهاید، پس باید همه جوانبش را بسنجید.
بله، در کلیات همینطور است. همین الان اگر در بیمارستانها بروید با هزاران زوج مواجه میشوید که حاضرند برای بچهدار شدن هر کاری بکنند. من خودم را که جای شهرام میگذارم به او حق میدهم که تا این حد دنبال بچه باشد. اگر یک روز ازدواج کنم، بچهدار شدن قطعا یکی از دلایلم برای زندگی مشترک خواهد بود. زمانی هست که ما ادعا داریم کارمان فانتزی است و قرار است مرتضی و لیلا یک سفینه سوار شوند و از فضا بچه بیاورند. آن وقت این انتقاد وارد است که همه جوانب را نسنجیدهام و تلاش مرتضی و لیلا برای بچهدارشدن توجیه منطقی ندارد.
اما بیننده از شخصیتهایی که دوستشان دارد و با آنها همذاتپنداری میکند انتظار دزدی ندارد.
از ابتدای سریال خیلی زیرکانه تمام فاکتورهای لازم برای سوق دادن شخصیتهای فیلم به جایی که به خاطر هدفشان دست به دزدی بزنند، چیده شده بود. نمونهاش همین سابقه دزدی مرتضی یا دیدن دوست دزدش، بهروز است. به همین دلیل وقتی لیلا و مرتضی بچه میدزدند، مخاطب باور میکند. شخصیتهای ما به صورت ناگهانی دست به دزدی نزدند که برای مخاطب باورپذیر نباشد. در طول سریال کمکم با توجه به شرایطی که برای شخصیتهای اول این سریال پیش آمد، آنها مجبور شدند دست به کارهای جنونآمیزی بزنند.
خب این زوج چرا سختترین راه را برای رسیدن به بچه انتخاب کرد؟ چرا روی قضیه درمان ناباروری متمرکز نشد؟
آنها از دکتر شنیدند دیگر نمیتوانند بچهدار شوند. اینکه بسیاری میگویند امروزه با پیشرفت تکنولوژی هیچکاری غیرممکن نیست، کاملا اشتباه است. خیلی از خانمها دیگر به هیچ عنوان نمیتوانند بچهدار شوند. لیلا هم از آن دست خانمهاست.
گاهی در سریال مواقعی پیش میآید که مخاطب میخندند. خداحافظ بچه طنز است؟
به هیچوجه. اتفاقا این موضوع را شنیدهام، اما اصلا آن را قبول ندارم. شاید در مواقعی با طنز موقعیت مواجه شویم، اما نمیشود نام یک کار طنز روی آن گذاشت. کدامیک از شخصیتهای ما بالا و پایین میپرد و ادا و اطوار در میآورد؟ طنز سریال ما، طنز موقعیت است. بالاخره در زندگی واقعی هم موقعیتهای طنز وجود دارد، اما در کل خداحافظ بچه بیشتر در قالب درام میگنجد و اگر طنزی در آن هست طنز موقعیت است و طنز کلامی به آن صورت در فیلمنامه وجود ندارد.
شما در روایتتان انگار علاقهای به نمادسازی یا برجستهکردن نشانهها ندارید؛ البته غیر از یک مورد بستنیهای نیمهخورده که روی نیمکت پارک توسط لیلا و مرتضی جا گذاشته شد. بستنی نماد چه چیزی بود؟
درست است. اصلا در این سریال علاقهای به نمادسازی نداشتم. آن هم به خاطر نوع قصه بود. اتفاقا درباره بستنیها هم جالب است بدانید به خاطر اصرار تصویربردارمان بود. من با همان یک مورد هم موافق نبودم و تصویر کاملا فانتزی و بدون هیچگونه عمد و قصدی بود. نوع روایت قصه، ارتباط کامل به فیلمنامه و متن دارد. البته غیر از قصه، سلیقه کارگردان هم روی انتخاب روایت در یک سریال تاثیرگذار است، اما دیالوگنویسی، روایت و دکوپاژ اغراقآمیز و شلوغ، مطابق با سلیقه من نیست. نمیگویم من توانایی چنین کاری را ندارم، اتفاقا خیلی هم خوب میتوانم این نوع روایت اغراقآمیز را انتخاب کنم که در آن همه چیز غیر از بازیها مشخص باشد، اما این کار را نمیپسندم. بخصوص برای سریالهای تلویزیونی. اصلا دوست ندارم حواس بیننده با حرکات عجیب و غریب دوربین پرت شود. اگر شما دقت کنید در خداحافظ بچه تمام حرکات عمودی و افقی و ریلی دوربین تابع شخصیتهای سریال است. اگر شخصیتی به چپ برود دوربین من هم به همان سمت میرود و بر عکس. به همین دلیل زاویه دوربین همسطح با بازیگران است.
نکتهای که گفتید کاملا قابل مشاهده است. تقریبا در هیچ نمایی از سریال شاهد حرکات دوربین یا نماهای اغراقشده نیستیم. انگار که دوربین نمیخواهد خودش را به رخ بیننده بکشد.
نمیخواستم حتی یک نما اغراقشده باشد. میخواستم روایت سریال مثل زندگی طبیعی و واقعی باشد. به خاطر همین حتی بینندگان غیرحرفهای هم اعتراف میکنند چقدر سریال طبیعی است و بازی بازیگران هم اغراقآمیز نیست درست مثل زندگی.
نگران نبودید متهم به ناتوانی در روایت شوید؟
هادی: اصلا دوست ندارم حواس بیننده با حرکات عجیب و غریب دوربین پرت شود. اگر شما دقت کنید در خداحافظ بچه تمام حرکات عمودی و افقی و ریلی دوربین تابع شخصیتهای سریال است. میخواستم روایت سریال مثل زندگی طبیعی و واقعی باشد
نه. یک نوع سادگی در روایت داریم که انتخابی است. فکر میکنم هر منتقد حرفهای هم متوجه این نوع سادگی روایت بشود. من در نوع نورپردازی هم خیلی دقت کردم. از نورپردازیهای شلوغ و پیچیده که میخواهد خودش را به رخ بیننده بکشد و سایهاش را بر تصویر بیندازد، استقبال نمیکنم. اتفاقا آن نوع نورپردازی که اصلا دیده نمیشود به نظر کار سختتری است. اینکه یک بازیگر را بگذاریم وسط و با دوربین دورش بچرخیم و مانور دهیم کار شاقی انجام ندادهایم و اتفاقا خیلی هم ساده است. نه اینکه به نظر من این نوع تصویربرداری غلط باشد. اما وقتی یک داستان واقعی را روایت میکنیم باید اجرای واقعی را هم برای آن انتخاب کنیم. در این نوع کارها اگر میخواهیم تنهایی یک آدم را نشان دهیم، احتیاجی به اغراق در زاویه دوربین و حرکات آن نیست، بلکه باید بتوانیم حس تنهایی را منتقل کنیم.
حس مادرانه مهراوه شریفینیا در «ساعت شنی» در انتخاب او به عنوان بازیگر تاثیر داشت؟
متاسفانه این سریال را ندیدم، اما از خانم شریفینیا تلهفیلمی دیده بودم که روحالله حجازی، کارگردان آن بود. در آن فیلم مهراوه خیلی خوب بازی کرده بود و یادم میآید همان موقع به حجازی زنگ زدم و به خاطر بازی مهراوه به او تبریک گفتم. مهراوه یک بازیگر ششدانگ و تمام عیار است. او بازیگری است که استعداد دارد، نه اینکه به خاطر پدر و مادرش وارد این حرفه شده باشد. رفتار حرفهای او پشت صحنه، اهمیت دادن او به زاویه دوربین و نورپردازی و سر وقت حاضر شدن او دلیل این مدعاست. این موضوع درباره شهرام حقیقتدوست، آتیلا پسیانی و بقیه گروه هم صدق میکند. به طور کلی گروه همدل و همراهی هستیم.
جذابیت خداحافظ بچه از دیدگاه کارگردان آن در چیست؟
اول متن، دوم متن و سوم متن. وقتی نتوان درباره فیلمنامه یک سریال اظهار نظر کرد دیگر راجع به بقیه عوامل هم نمیشود بحث کرد. وقتی فیلمنامهای قوی باشد و کارگردان درک درستی از آن داشته باشد نتیجهاش میشود یک اثر جذاب.
شخصیتهای سریال خداحافظ بچه دوستداشتنی هستند. به نظر من غیر از متن، بازی گرفتن هم خیلی مهم است.
بله. اما متن قوی در درجه اول اهمیت قرار دارد. استعداد سجاد ابوالحسنی و تجربه علیرضا افخمی به عنوان ناظر و مشاور نویسنده سریال، جذابیت این سریال را تضمین کرد. در مورد بازی گرفتن هم ما در تکتک سکانسها با شریفینیا و حقیقتدوست و سلامی ـ تصویربردار ـ قرار گذاشتیم که با مشورت هم و به بهترین شکل کار را اجرا کنیم. من حتی در خانه هم روی اجرای سکانس فکر میکنم اما هیچوقت یک دکوپاژ قطعی را به عوامل تحمیل نمیکنم، بلکه سعی میکنم بهترین میزانسن را سر صحنه به دست بیاوریم. با همفکری بچهها حتی جای دوربین را انتخاب میکنیم تا مثل تمرین تئاتر بهترین لحظه را به دست آوریم. هدفم این است که بازیگران طبیعی بازی کنند و این طبیعی بودن به دل بنشیند. همانطور که در زندگی واقعی رفتار میکنیم. در زندگی واقعی وقتی داریم حرف میزنیم مثلا شاید به سمت یخچال برویم و یک لیوان آب برای خودمان بریزیم و بخوریم یا اینکه اگر کسی زنگ خانه را زد خیلی طبیعی در را باز کنیم نه به خاطر اینکه به مخاطب بفهمانیم زنگ در خانه به صدا درآمده، این عبارت کلیشهای را انتخاب کنیم: یعنی کی میتونه باشه؟ در برخی سریالها کارگردانها این اشتباه را میکنند. مثلا سر همان آب خوردن. فکر میکنند بازیگر باید در چشمان بازیگر مقابلش خیره شود و بگوید من میخواهم به طرف یخچال بروم و آب بـخورم، در صورتی که در این سریال بشدت از این نوع روایت مصنوعی پرهیز کردهام.
شخصیت اصلی سریال خداحافظ بچه بر مدار زندگی یک خلافکار میچرخد. فکر نمیکنید این موضوع برای بینندگان بدآموزی داشته باشد و خیلی از مردم که اتفاقا مشکلی همچون مشکل این زوج دارند، نتوانند مرزبندی مناسبی بین داستان و واقعیت قائل شوند؟
ویژگیهایی که در فیلمنامه برای شخصیتهای اصلی سریال نوشته شده است مخصوص لیلا و مرتضی است و قابل تعمیم به بقیه افراد جامعه نیست. خود من هم از اینکه یک سریال بخواهد پیام گل درشتی را به بینندگان منتقل کند، پرهیز میکنم. چرا که اساسا فضا به نحوی نیست که مردم پذیرای پیامهای نصیحتگونه مستقیم باشند. خصوصا در این سریال خاص، بهترین کار این است که واقعیت زندگی یک زوج را به تصویر بکشیم. معضلاتی که برایشان پیش آمده را بازگو کنیم و بعد بقیه نتیجهگیری را به بیننده بسپاریم. ضمن این که در روند داستان و نتیجه آن، این زوج عواقب کارشان را میبینند و همین که زندگی پر از صمیمیت و شادی آنها به زندگی پراضطراب و ناراحتی تبدیل شده به بیننده میفهماند رفتن در راه اشتباه چه عواقبی دارد. میخواهم بگویم اساسا تا وقتی بدی به نمایش درنیاید خوبی به چشم نمیآید و فکر میکنم بینندگان هم این موضوع را متوجه میشوند.
بعضی نقشها مثل بهروز یا گیتی که ایمان صفا و بهنوش بختیاری آنها را بازی میکنند، خیلی شیرین است و فکر میکنم جای کار بیشتری هم داشت، اما چرا اینقدر کم از آنها استفاده شده است؟
اتفاقا من هم دوست داشتم ایمان صفا نقش بیشتری داشته باشد چون نقش شیرینی دارد. کلا بازی او را میپسندم. وقتی برای اولین بار در فیلم «قرنطینه» از او بازی گرفتم این موضوع را فهمیدم. بعد از آن هم بهروز افخمی بازی او را پسندید و برای بازی در سریال «عملیات 125» از او دعوت کرد. در خداحافظ بچه هم صفا بازی خوبی از خود نشان داد. اتفاقا ایمان تلاش نکرد نقش را دربیاورد چراکه بازی او، مدل حرف زدن و راه رفتنش به این نقش نزدیک بود. البته به این معنا نبود که او بازیگر بااستعدادی نیست، اتفاقا خیلی حرف گوشکن و تواناست. در مورد خانم بختیاری هم میتوانم بگویم نقش کاملا متفاوتی را به او سپردیم، اما باید از هر نقشی به اندازه خودش استفاده کرد.
در کنار همه محاسنی که سریال خداحافظ بچه دارد، اما روایت آن خیلی یک خطی است و انگار شخصیتهای فرعی در آن جایگاهی ندارند.
یکی از ویژگیهای قصه و درام همین موضوع است. شما نمیتوانید 20 نفر را بیاورید و به همه آنها بپردازید و شخصیتپردازی کنید. در ضمن قصه، قصه این دو نفر است و باید بیشتر سکانسها حول محور زندگی این دو بچرخد. البته از آنجا که معتقدم این سریال مثل زندگی واقعی همه ما آدمهاست، روابط و شخصیتهای اصلی و فرعی هم به تبع آن به همین صورت است. مردم دیگر آنقدر گرفتار شدهاند که مثل گذشته در زندگی همدیگر تاثیر ندارند و حتی شاید اتفاق افتاده هفتهها از پدر و مادرمان هم بیخبر میمانیم. نه این که نخواهیم، بلکه شرایطش پیش نیامده و نتوانستهایم. در این سریال هم به همین صورت است. نقشهای فرعی همان قدر مهماند و به آنها میپردازیم که در زندگی ما تاثیر داشته باشند و هر کجا که لازم باشد سراغشان برویم.
مهراوه فردوسی / گروه رادیو و تلویزیون
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: