ماجراهای‌کارآگاه شهاب - قسمت اول

پاپوش

سرگرد شهاب هنوز شکست قبلی را فراموش نکرده بود که پرونده تازه‌ای پیش رویش قرارگرفت. پرونده‌ای که می‌توانست ذهن کارآگاه را به بازی بگیرد و خودش را بعد از این همه سال تجربه، بار دیگر ارزیابی کند. جنازه در پارک جنگلی چیتگر پیدا شده بود. دوچرخه سواری خسته، وقتی برای نفس تازه‌کردن و نوشیدن جرعه‌ای آب کنار پیست توقف کرده و روی یک تکه سنگ نشسته بود، ناگهان چشمش به شیء عجیبی افتاده بود که لابه‌لای درختان خودنمایی می‌کرد.
کد خبر: ۴۱۵۸۹۹

دوچرخه سوار کنجکاو جلو رفته و با دیدن جسد شوکه شده بود. او در حالی که مثل جن‌زده‌ها این طرف و آن طرف می‌دوید و فریاد می‌کشید جلوی دو سه دوچرخه سوار دیگر را گرفته و موضوع را خبر داده و چند دقیقه بعد ماموران انتظامی پارک خودشان را به محل حادثه رسانده بودند.

کارآگاه و دستیارش ستوان ظهوری وقتی به صحنه جرم رسیدند دور و اطراف را برانداز کردند. محل رها شدن جسد، کنار پیست استقامت و زیر یک پل ماشین‌رو بود. یعنی قاتل می‌توانست براحتی در تاریکی شب جنازه را از صندوق عقب خودرویش درآورده و از همان بالای پل به زمین پرت کند.

مقتول هیچ مدرک شناسایی‌ای همراه نداشت. او جوانی حدودا 25 ساله به نظر می‌رسید با ظاهری ساده، موهایی که تازه کوتاه شده بودند و لباسی که چند جایش لک داشت و البته یک جفت چکمه پلاستیکی.

ستوان به دستور رئیس‌اش چکمه‌ها را از پای مقتول درآورد و کارآگاه نگاهی به آنها انداخت. چکمه‌ها نو بودند بدون هیچ خط و خراشی یا سائیدگی کف. شهاب داخل آن را خوب برانداز کرد و حدس‌هایی زد اما چیزی به دستیارش نگفت. کف چکمه اسم تولیدی آن نوشته شده بود: پاپوش.

ستوان تقریبا همه مارک‌های معروف کفش را بلد بود ولی اسم این یکی به گوشش ناآشنا می‌آمد. او از چند نفر دیگری که آن دور و بر بودند هم سوال کرد ولی کسی اسم این تولیدی را نشنیده بود.

همین می‌توانست نشانه و سرنخی مفید باشد. کارآگاه در حالی که عینکش را تمیز می‌کرد، گفت: وقتی با یک تولیدی کم کار طرف هستیم پیدا کردن مشتریانش ـ اگر لازم باشد ـ راحت‌تر است. به هر حال این را بده به بچه‌های آزمایشگاه تا ببینیم چه چیزی برایمان دارند.

این اولین بار بود که سرگرد کفش‌های یک قربانی را برای آزمایش می‌فرستاد و ظهوری نمی‌توانست دلیلش را بفهمد. دو همکار از کار بررسی جسد که فارغ شدند سراغ پزشک قانونی رفتند. او تقریبا حرفی برای گفتن نداشت: 2 هفته‌ای از مرگش می‌گذرد ظاهرا به سرش کوبیده‌اند ولی اگر اطلاعات دقیق می‌خواهی باید صبر کنی.

کارآگاه با کلمه صبر، میانه خوبی نداشت و ترجیح می‌داد همه چیز با نهایت سرعت پیش برود زمان برای او از طلا هم باارزش‌تر بود. با این حال چاره‌ای نداشت.

شهاب وقتی به اداره برگشت بدون این‌که کلمه‌ای با دستیارش حرف بزند پشت میزش نشست، صندلی را به طرف پنجره چرخاند و به نقطه نامعلومی خیره ماند. تمام مدت در این اندیشه بود که چگونه می‌تواند هویت مقتول را بفهمد شاید انگشت‌نگاری جواب می‌داد، البته به شرط این‌که طرف سابقه‌دار باشد.

یک ساعتی به این منوال گذشت و خورشید داشت کم‌کم بساطش را از آسمان جمع می‌کرد که کارآگاه از جا جهید و چرت ظهوری را پاره کرد: می‌‌خواهم فردا صبح نشانی تولیدی پاپوش روی میزم باشد.

آدرس کارگاه و همه نمایندگی‌هایش. به بچه‌های آزمایشگاه هم فشار بیاور زودتر نتیجه کارشان را گزارش کنند، فعلا با پزشکی قانونی کار زیادی نداریم.

ستوان اطاعت کرد و صبح روز بعد بسادگی آب خوردن اطلاعات موردنیاز رئیس‌اش را به دست آورد. او برای این کار فقط لازم بود زحمت بکشد و با 118 تماس بگیرد. پاپوش حدود 3 ماه بود که کارش را شروع کرده و فقط یک نمایندگی در خیابان منوچهری داشت.

ظهوری با مدیر فروشگاه تلفنی صحبت کرد و فهمید تولیدی آنها فقط کفش‌های کار و چکمه تولید می‌کند و هدفش سفارش‌های عمده است نه تک فروشی. در این مدت هم سه چهار سری سفارش گرفته بود.

کارآگاه وقتی از راه رسید و دید ستوان شاهکار زده احساس رضایت کرد: باید برویم سراغ این مغازه و فهرست مشتریانش را دربیاوریم.

آن دو هنوز از اداره بیرون نرفته بودند که از آزمایشگاه، تلفنی خبر مهمی را به شهاب دادند: داخل چکمه، پولک ماهی پیدا شده البته پولک‌ها در حال تجزیه شدن هستند. زمان زیادی گذشته و فقط همین را توانستیم دربیاوریم.

همین هم برای سرگرد یک دنیا ارزش داشت و ستوان تازه فهمید رئیس‌اش چرا آنقدر روی کفش‌های مقتول زوم کرده بود.صاحب کفش‌فروشی مردی حدودا 40 ساله بود، کمی چاق و کم مو.

او از این‌که پای پلیس به فروشگاهش باز شده ابایی نداشت. حتی خوشش هم آمد. زیادی کنجکاو و ماجراجو بود و اگر شهاب راه می‌داد او تا ته ماجرا را دنبال و در همه کارها دخالت می‌کرد، اما کارآگاه خواسته‌اش را روشن و واضح گفت: به چند جا چکمه فروخته‌ای؟

مرد میانسال برای تک‌فروشی‌ها نمی‌توانست توضیحی بدهد اما مشخصات مشتریان عمده را در یک دفتر یادداشت کرده بود: سفارش چکمه فقط از رستوران توفان داشتیم.

من و برادرم قبلا از این که تولیدی خودمان را بزنیم با یک نفر دیگر شریک بودیم که به اختلاف خوردیم. توفان آن موقع هم از ما خرید کرده بود. ماجرا مربوط به یک سال پیش است.

اسم رستوران برای ظهوری کاملا آشنا بود. رستوران غذاهای دریایی. از آن رستوران‌هایی بود که باید حتما کارت عابربانک را هم با خودت می‌بردی چون ارزان‌ترین غذایش از حقوق یک هفته ستوان و کارآگاه هم بیشتر می‌شد.

کارآگاه تا اینجای کار 2 قطعه درست از پازل را پیدا کرده و کنار هم گذاشته بود.مقتول به احتمال زیاد در همان رستوران کار می‌کرد و آن دو باید سریع به آنجا می‌رفتند.

آن موقع روز از مدیر رستوران خبری نبود اما قبل از رسیدن او هم می‌شد کارهایی انجام داد. ظهوری عکس جسد را به چند نفر از کارگران نشان داد و همگی مهدی را شناختند. تا همین 2 هفته قبل آنجا کار می‌کرد و بعد از یک دزدی بزرگ غیبش زده بود.

حدود ساعت 3 بعدازظهر مردی که ظاهرش نشان می‌داد پولش از پارو بالا می‌رود وارد رستوران شد و به اتاق مدیر رفت. کارآگاه و دستیارش هم بدون این‌که منتظر اجازه گرفتن شوند داخل اتاق رفتند و خودشان را معرفی کردند. حسین از حضور 2 مامور کمی هیجان‌زده شد اما سعی کرد خونسردانه رفتار کند: خبر تازه‌ای شده؟

ستوان رشته سخن را در اختیار گرفت: یکی از کارگرهای شما کشته شده، اگر اشتباه نکنم اسمش مهدی است.

چهره حسین با شنیدن نام مهدی برافروخته شد. در همین لحظه کارآگاه عکس جسد را روی میز مرد رستوران‌دار سر داد.

بله خودش است. خود نامردش.بشکند این دست که نمک ندارد. این همه خوبی کردم آخرش آن طور جوابم را داد. حالا چطور کشته شده؟

ستوان توضیح داد فعلا چیزی نمی‌داند و ترجیح می‌دهد ماجرای سرقت را بشنود. حسین صدایش را کمی بالا برد: 2 هفته است که من را می‌برید و می‌آورید آگاهی. حالا آمده‌اید می‌گویید ماجرای سرقت را دوباره تعریف کنم؟

ما از اداره ویژه مبارزه با قتل هستیم. پرونده‌های سرقت ربطی به ما ندارد، ولی شاید این دو پرونده یک جورهایی به هم گره خورده باشند.

کارآگاه که تا آن لحظه آرام بود ناگهان ایستاد و شروع به قدم زدن در اتاق کرد: یک کارگر از شما سرقت کرده و بعد هم کشته شده. این چه معنی می‌تواند داشته باشد؟ چی دزدیده؟ کی دزدیده؟ از چه وقت پیش شما بوده؟چه طور فرار کرده؟...

اگر حسین ساکت می‌ماند زنجیره سوالات شهاب همچنان ادامه پیدا می‌کرد، اما مرد ثروتمند ترجیح داد خودش همه چیز را از اول تا آخر یک بار دیگر تعریف کند: مهدی بچه پرورشگاهی بود و از 18 سالگی پیش خودم آوردمش. قبلا طلافروشی داشتم بعد هم اینجا را زدم. اصلا باورم نمی‌شد دزد باشد. خیلی به او اعتماد داشتم. شب‌ها همین‌جا می‌خوابید.

گوشه انبار برای خودش یک تخت گذاشته بود و زندگی‌ می‌کرد هیچ وقت برایش کم نگذاشتم. در کار شمش طلا هم هستم، نه این‌که خرید و فروش کنم بیشتر یک جور سرمایه‌گذاری بلند مدت است. شمش‌ها را هم در یک اتاق انبار می‌گذاشتم. یک روز صبح بچه‌ها زنگ زدند و گفتند در آن اتاق باز است.

هیچ‌کس نمی‌دانست داخلش چیست اما همه توجیه بودند که نباید طرفش بروند. کلیدش را هم فقط خودم داشتم. وقتی رسیدم دیدم 20 کیلو طلا سرقت شده و از مهدی هم خبری نیست. همان موقع شکایت کردم ولی ردی از او پیدا نشد.

آن طور که حسین می‌گفت سرقت دو هفته قبل یعنی همزمان با قتل انجام شده بود و این خیلی مشکوک به نظر می‌رسید یا مهدی همدستی داشته که توسط او کشته شده یا این‌که یک شاه‌دزد او را خفت کرده بود. کارآگاه به اطلاعات بیشتری از تک‌تک کارگران رستوران نیاز داشت و بهتر بود بقیه این گفت‌وگو در آگاهی انجام شود تا زیاد جلب توجه نکند.

ـ‌ فردا صبح بیایید دفتر من و به کسی هم حرفی نزنید. کارگران هم اگر پرسیدند بگویید قتل به خاطر یک دعوا بوده و ربطی به سرقت نداشته. بگویید هنوز طلاها پیدا نشده است.

2 همکار به اداره برگشتند و نامه پزشکی قانونی را دیدند که روی میز کارآگاه بود. در نامه باز هم تاکید شده بود قتل حدود 15 روز قبل و بر اثر اصابت جسم سنگین به سرش صورت گرفته و شکستگی استخوان هم دارد که احتمالا به علت پرت شدن از ارتفاع است. البته شکستگی‌ها بعد از مرگ به وجود آمده است.

علیرضا رحیمی نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها