در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نقل قولی که ته دل آدم را خالی میکند و من دارم این را میخوانم تا به روش خودم با آستر گفتوگو کنم. همچنانکه به سوی خانهاش میروم؛ خانهای بزرگ با دیوارهای سنگی قهوهای در خیابانی پردرخت و آرام در بروکلین نیویورک، متوجه میشوم که آستر دارد مرا از پنجره نگاه میکند. با صورتی سنگی که شبیه یکی از آن شخصیتهایی است که در رمانها و فیلمهایش خلق میکند. فراموش نکنید که او علاوه بر رمانهایش دو فیلم «دود» و «جان کندن» را هم کارگردانی کرده است. اما تاثیرات اولیه گمراهکنندهاند، آستر نمیتواند از من که به دلیل نداشتن وقت نتوانستم اول به هتل بروم و به ناچار با چمدانم وارد میشوم، چندان استقبالی بکند. میگوید: «به نظر میرسد آمدهای تا بمانی» و در همین حال به کمکم میشتابد و به حرفش ادامه میدهد: «و اگر دوست داشته باشی بمانی، خیلی خوش آمدی.»
آستر 63 ساله، توی یک صندلی مخملی خاکی رنگ که در اتاقنشیمن قرار دارد فرو میرود، در اتاقی که پر از کارهای چوبی درخشان و آثار هنری مدرن روی دیوارهاست. کتابها و مجلهها همه جا دیده میشوند و گلدانهای گل هم همینطور.
تحسینهای مبالغهآمیز
از او میپرسم چرا این همه از مصاحبهها به زحمت میافتد. مشتاقانه میگوید: «گوش کن، من وفاداری کاملی به ناشرانم دارم و نمیخواهم آدم مزخرفی باشم، میخواهم همانقدر خوب باشم که برخی از کارهای مخصوص را انجام میدهم، اما حس میکنم که هنر همیشه غیرقابل تبدیل به راههای دیگر است. میتواند تحلیل شود و مورد بررسی قرار بگیرد، اما نمیدانم آیا هنرمند هم میتواند این کار را بکند یا نه؟»
بر مبنای این که چه کسی شنونده شماست، آستر میتواند حتی به عنوان بزرگترین رماننویس نسل خودش مطرح باشد یا آنقدر تجربهگرا و پیچیده و ناشناخته باشد که نتوان آثارش را خواند. آهی میکشد و میگوید: «همه مان ضربه میخوریم. طی سالها به شکلهایی مورد انتقاد قرار گرفتهام که هولناک بوده. من با بدترین حملهها روبهرو شدهام و مبالغهآمیزترین تحسینها را دیدهام، بندرت چیزی در حد میانه وجود داشته.»
سالها به بهانه «سخت» بودن کتابهایش از خواندنشان طفره رفتم و بعد شگفتزده دریافتم که واقعا اینطور نیست. سانست پارک شانزدهمین رمان او، در بروکلین میگذرد، جایی که او بهتر از هر جای دیگری میشناسدش.
این رمان یک داستان کمابیش مناقشه برانگیز درباره مرد جوانی است که وجدانش او را از خانواده جدا و از نو خلق میکند: با تمیز کردن خانههای خالی شده. البته این استر است، به همین دلیل هیچ چیز به آن آسانی که تصورش را میکنید انجام نمیشود، اما داستانی گیرا خلق میشود.
از او پرسیدم میداند چه زمانی مردم آثار او را غیرقابل درک مییابند و او میگوید :«نه، این اذیتم نمیکند. بامزه این است که فکر میکنم آثارم واقعا برای فهمیدن ساده هستند. کتابهای من درباره زندگی واقعی هستند، من داستانهای خیلی واقعیت گریزی نمینویسم. گوش کن (این واژهای است که او مکرر میگوید تا حسی را که میخواهد به سرعت منتقل کند) چیزی که من برایش تلاش میکنم شفافیت در هر جمله است.»
آسترکه یک پیراهن آبی پوشیده، با شلوار سیاه و کفشهای چرمی ورنی، بیشتر شبیه یک سیاستمدار برجسته به نظر میرسد و همواره مودب است و اغلب برای تشویق میگوید «سوال فوقالعادهای است.»
چگونه نویسنده شدم
چرا او نویسنده شد؟ شاید این یک سوال باشد. آستر میگوید. «گوش کن، فکر میکنم نوشتن از یک حس عمیق تنهایی بیرون میآید، از یک حس انزوا». اما فقط نوشتن نیست که این حس را تشدید میکند؟ «نه، من هیچوقت فقط به این اعتقاد ندارم، همیشه وقتی داشتم مینوشتم حس پربار و زایندهای داشتم. نوشتن را با شعرهایی حقیقتا افتضاح شروع کردم، وقتی حدود 9 یا 10 سال داشتم، و اولین داستانهای کوتاهم را وقتی نوشتم که 11 یا 12 ساله بودم.»
او در ساوت اورنج نیوجرسی بزرگ شده، پسر یک زوج مهاجر است که از لهستان به آمریکا نقل مکان کردند و خیلی زود از هم جدا شدند. پدرش فروشنده مبلمان منزل بود و آستر در کتاب اولش از دشواری برقراری ارتباط با او میگوید.
نکته: طی سالها به شکلهایی مورد انتقاد قرار گرفتهام که هولناک بوده. من با بدترین حملهها روبهرو شدهام و مبالغهآمیزترین تحسینها را دیدهام بندرت چیزی در حد میانه وجود داشته است
با این حال تا زمانی که عمویش که مترجم بود کتابخانهاش را پیش آنها به امانت نگذاشت، در خانه آنها کمتر کتابی یافت میشد: «وقتی 13 ساله بودم، از خواندن ناتور دشت یکه خوردم. هیچوقت چنین صدایی نشنیده بودم». با این حال غوغای اصلی وقتی شروع شد که او «جنایت و مکافات» را خواند: «این کتاب مرا نابود کرد. به خاطر میآورم که فکر میکردم اگر این چیزی است که یک رمان باید باشد، همان کاری است که من هم میخواهم بکنم فقط با زحمت آن را میخواندم.» او به دانشگاه کلمبیا رفت و بعد در یک کشتی نفتکش کارگرفت: «میخواستم ماجراجویی کنم. مدرک لیسانس و فوقلیسانس را گرفته بودم و میخواستم دست به یک کار متفاوت بزنم.»
23 ساله بود که راهی فرانسه شد تا به عنوان یک نویسنده زندگی کند: «یک زندگی دست به دهن بود و وقتی از پاریس برگشتم فقط 9 دلار داشتم، یک کتاب شعر منتشر کرده بودم و شاید یک یا دو کتاب ترجمه کرده بودم. بنابراین تا وقتی جایی برای زندگی پیدا کنم با پدرم زندگی کردم. او آشفته بود، نمیدانست با من چکار کند و من او را درک میکردم، به این فکر کردم که استاد دانشگاه بشوم، اما در انتها فقط به نوشتن ادامه دادم.»
سهگانه نیویورکی
آستر با «سهگانه نیویورک » که اثری کارآگاهی است، در اروپا شهرتی مردمی کسب کرد و جایزه آکادمی فرانسه و پرنس آستوریاس اسپانیا را گرفت. خودش میگوید: «در فرانسه فکر میکنند من طرف آنهایم؛ فرانسه صحبت کردن من به این فکر کمک میکند. اما من دشمن آمریکاییها نیستم.» اما کتابهای او در آمریکا با استقبالی که در فرانسه روبهرو میشوند، روبهرو نیستند. آستر میگوید: «کتابهای من درباره تاریخ آمریکا، ادبیات آمریکا و خود آمریکاست. اما مردم اهمیتی به کتاب نمیدهند. اینجا فرهنگ کتاب وجود ندارد.»
با همه اینها، او از موفقیت جاناتان فرانزن خوشحال شده است که با آخرین رمانش روی جلد مجله تایم جای گرفت. میگوید: «این یکجور جار و جنجال است؛ من چنین چیزی را دهههاست که ندیدهام. خوشحالم یک نفر که تقریبا جدی است، این توجه را کسب کرده است.»
از او میپرسم: آیا حسود است و دلش میخواست روی جلد تایم جای بگیرد؟ میخندد: « فکر میکنم احتمال این امکان صفر است. به آن فکر نمیکنم. کاری که من میکنم برای ذایقه آمریکاییها خیلی کماهمیت است. هیچ وقت به خودم نمیگویم میخواهم کتابی درباره بحران اقتصادی در آمریکا بنویسم یا درباره نهاد ازدواج مثلا.»
میگوید هرگز نقدهایی را که بر کارهایش مینویسند، نمیخواند: «نه اینکه آنها مرا عصبی کنند، اما یکجورهایی بیفایده هستند. یکبار داشتم سر صبحانه روزنامه میخواندم و نقدی دیدم و خیلی کنجکاو هم بودم. نوشته بود پلآستر به ارزشهای سنتی داستاننویسی پایبند نیست. این مثل یک حمله سیاسی است که آمدهای و یک کلمه مثل داستان را به جایش گذاشتهای. این نشان میدهد که منتقدان آمریکایی درباره آثار من چه جور فکر میکنند.»
سرخوردگی از آمریکا
مثل بسیاری از نویسندگان، او عمیقا از آمریکا سرخورده است: «لحظاتی پیش آمده که آنقدر ناامیدم که میخواهم اینجا را ترک کنم... نسبت به اوباما دلسوزی عمیقی در خودم حس میکنم... فکر نمیکنم تا به حال چنین درگیریای را در دولت دیده باشم. هدف جمهوریخواهان شکست سیاستهای اوباماست؛ آنها خیلی خوشحال میشدند اگر او میمرد و فکر میکنم او چشمپوشی زیادی از خودش نشان داده است.»
آستر چشمپوشی را میشناسد. او زمانی به یکی از منتقدانی که یکی از کتابهای او را حسابی به باد انتقاد گرفته بود، معرفی شد. این در روزهایی بود که آستر هنوز نقدها را میخواند: «وقتی آن منتقد اسم من را شنید، رنگش از ترس سفید شد، او انتظار داشت که من به او حمله کنم و او را تحت فشار بگذارم و من هم کاملا برای این کار وسوسه شده بودم چون از چیزی که او نوشته بود، خیلی از کوره در رفته بودم.
و بعد وقتی به خودم گفتم؛ بهترین راه رفتار کردن با او تظاهر به این است که نمیدانم او کیست و بعد گفتم خیلی از ملاقات شما خوشوقتم و بعد دیدم که او یک نفس عمیق و راحت کشید». اما آستر زیر لبی میخندد و میگوید: «اما او هنوز دنبال من است و حالا فکر میکنم بهتر بود همان موقع او را تحت فشار قرار میدادم.»
قهرمانان داستانهای آستر معمولا پیش از شروع داستان چیزهای مهمی را از دست دادهاند، میگوید: «دوست دارم در شروع داستانها ببینم چطور قهرمانهایم با بحران روبهرو میشوند». آیا خود او هم چنین چیزهایی را در زندگی از دست داده است؟ میگوید: «خیلی از مردم در برابر چشم من غیرمنتظره جان دادهاند، من با احساسات اینچنینی ناآشنا نیستم.»
تلگراف / مترجم: آرزو پناهی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: