در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
شازده کوچولو در سیاره کوچکش گلی را دوست دارد و از آن مراقبت میکند. گل، ظاهرا تندخو و بهانهجوست. شازده کوچولو در سفرش به زمین، باغی از گل میبیند و بسیار تعجب میکند. چراکه تا آن روز فکر میکرد که تنها یک گل در دنیا وجود دارد و آن هم گل اوست. بعد خطاب به خلبان از گلاش شکوه میکند. به مصداق «صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت/ ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت» در مسیر روباهی را میبیند که با دیدن او پنهان میشود. وقتی از دلیل ترسش میپرسد، روباه میگوید که وحشی است و اوست که باید روباه را اهلی کند. «اهلی کردن» خودش یک دنیا حرف دارد. نهایتا شازده کوچولو به گلهای باغ میگوید که هیچ کدام گل او نیستند. در واقع به شناختی میرسد که اگرچه گلهای زیادی در دنیا هستند، اما گل زودرنج خودش است که او را اهلی و عاشق کرده است. اگزوپری بسیار هوشمندانه به اصالت عشق و نه عاشق و معشوق اشاره میکند. در ادبیات خودمان هم نمونههای فراوانی برای این مساله داریم. لیلی و مجنون یا فرهاد و شیرین هیچ کدام به تنهایی مهم نیستند. اینها اساسا آدمهای مهمی نیستند. این عشق است که آنها را مهم میکند. عشق است که آدمها را از دور باطل خارج میکند. شازده کوچولو از دائمالخمری میپرسد که چرا تا این حد میگساری میکند. او پاسخ میدهد تا فراموش کند. شازده کوچولو باز میخواهد بداند تا چه چیز را فراموش کند؟ دائمالخمر میگوید که میخواهد میگساریش را فراموش کند! سنتاگزوپری ادبیات سمبلیک را بسیار خوب میشناخته و با نمادها طنز گزندهای از مخدرهای اجتماعی حرف میزند. این داستان، پایان بندی درخشانی هم دارد. برای این که شازده کوچولو بتواند به سیارهاش برگردد باید توسط مار گزیده شود. در اسطورهشناسی مار یکی از سمبلهای عقل و آگاهی است. یعنی عنصر آگاهی و بیداری ارتباط مستقیمی با مرگ و بازگشت به موطن اصلی شازده کوچولو دارد. من از عنفوان نوجوانی تا به امروز در سنین مختلف «شازده کوچولو» را خواندهام و هر بار دنیای تازهای را در آن کشف کردهام. خاصیت متون چند لایه همین است که هر کس به اندازه وسعش میتواند از آن بهرهمند شود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: