نقش‌های ماندگار

«صادق» در «لیلی با من است»

شخصیت‌های فیلم‌های خوب، همچون انسان‌های واقعی زنده‌اند و اگر در فیلمنامه به اقتضای داستان، زندگی‌شان خاتمه یابد، در دنیای اذهان، ابدی‌اند. نقش‌های ماندگاری که به «تاریخ» می‌پیوندند.
کد خبر: ۲۵۸۰۴۶

همه چیز زیر سر همسر صادق است با آن خوابی که برای همسرش می‌بیند. این که رفته جبهه و یک تیر گنده! به او خورده و درجا مرده است. صادق وام می‌خواهد اما تیر و تانک و خمپاره نصیبش می‌شود تا هوس هرچه وام و قرض و مال و منال دنیاست از سرش بپرد. اما این مکافات عملش نیست. پاداش اوست. بعید نیست تعریف و تمجیدهای کمالی در وصف اخلاص صادق بیراه نباشد.

صادق آدم صادقی است. منتها بیشتر در باطن. ظاهرش غلط‌انداز است. ولی او با این ظاهر دودره‌باز و ریاکار و هفت‌خط نیست. صادق واقعی همان باطن پاک و زلال و بی‌غل و غش است که گردوغبار ترس و تعلق رویش را پوشانده و مانع آشکار شدنش شده است. جبهه قرار است از وجودش غبارروبی کند و نشانش بدهد که خود واقعی‌اش کدام است. اما این یک توفیق اجباری است و همه نمک و مزه‌اش هم همین است. این که بدون این که خودش بخواهد سرنوشت برایش این‌طور رقم خورده که به زور! قرار است اگر لیلی با او میلش است این میل را با شکستن ظرفش به او نشان بدهد نه با ناز و کرشمه و دلبری.

صادق با هر کسی که تعارف و رودربایستی دارد با خدا این حرف‌ها را ندارد. با او خود خودش است. صدقه کنار می‌گذارد و در کمال پررویی وقتی می‌بیند اوضاع قاراش میش است آن را پس می‌گیرد. یک جا قربان صدقه خدا می‌رود و جای دیگر با او دعوا می‌کند. اگر یکی باشد که صادق در برابرش دوز و کلک و دروغ و ریا نداشته باشد آن یکی فقط خداست و بس. نمونه‌اش این دیالوگ جالب که با خنده و بغض و خوشحالی و ناراحتی توا‡مان است و صادق وقتی آن را به زبان می‌آورد که به خیال خودش زرنگی کرده و دارد برمی‌گردد عقب. اما ما می‌دانیم که برعکس دارد به خط مقدم نزدیک می‌شود: «شکرت خداجون شکرت. آره می‌دونم ای کاش این‌طوری نمی‌شد. خیلی بد شد. خب خداجون چیکار کنم؟ دست خودم نیست. خودت بهتر می‌دونی. زن، بچه، خونه، زندگی، پدر ... بسه بابا صادق بسه گند زدی اه! آخه خدا جونم منم آدمم دیگه. یهو که نمی‌شه من غرق می‌شدم. شنا بلد نیستم. منو ننداز وسطا! منو ننداز وسطا! این دفعه فقط این دفعه سالم برگردم، قول می‌دم به خودت قسم قول می‌دم که دیگه اصلا این‌طوری نشه.»

تانک ترکاندن یا همان آرپی‌‌جی زدن به قول خودش، همان کاری که در خواب عهده‌دارش بود، همان سهم او از شرکت در خط مقدم جبهه است. آرپی‌جی‌زن زخمی از صادق می‌خواهد به سوی تانک دشمن شلیک کند و صادق این توان را در خود نمی‌بیند: «صادق: بابا شما اشتباه می‌کنید من اصلا اونی نیستم که شما فکر می‌کنید. من نمی‌تونم / آرپی‌جی‌زن: این تویی که اشتباه می‌کنی. هیچ کدوم از ما عین هم نیستیم.» اینجاست که صادق انتخاب شده و چاره دیگری هم ندارد. لیلی او را دوست دارد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها