در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
واقعیت این است مترجمانی که امروزه به صورت جدی به کار ترجمه مشغول هستند به 2 گروه حرفهای و تخصصی قابل تقسیم هستند. برای گروه اول، ترجمه به عنوان یک شغل محسوب میشود و کمتر به ارزش ادبی و هنری اثر دقت دارند و با توجه به همان هیجانها که اشاره شد و به صورت سفارشی به ترجمه مبادرت میکنند؛ اما گروه دوم در حوزههای مختلف با پیگیری، مطالعه و رصد آثار از طریق منابع خارجی و همچنین کتابهایی که به دستشان میرسد و بررسی همه جانبه و به دور از سفارشها و هیجانهای موجود در جامعه، اثری را از میان آثار متعددی که خواندهاند، انتخاب و ترجمه میکنند. به عبارت بهتر، آنچه باعث میشود تا یک مترجم نسبت به دیگر همکاران و همقطارانش متمایز شود، بیش از آنکه وابسته به تسلط او بر زبان مبدا و مقصد و توانایی ترجمهاش باشد، وابسته به انتخاب، شناخت و وسواس او نسبت به حوزه تخصصی است که در آن مبادرت به ترجمه میکند.
ضیاءالدین ترابی از آن دست مترجمانی است که شغل و حرفه اصلیاش ترجمه نیست و پیش از هر چیز خود شاعر است و نویسنده و پیش از ترجمه به ارزش ادبی و هنری اثر دقت میکند و این نکته را با ترجمه و انتشار آثارش نشان داده است؛ مانند ترجمه شعر معاصر چین که پس از انتشار آن چندین شاعر چینی به ایران دعوت شدند و همچنین زمینه ترجمه شاعران ایرانی نیز در چین فراهم شد.
اما انتخاب نام چال مورچه البته با دخل و تصرفی که ترابی شاعر در آن انجام داده است بر پیشانی کتاب بسیار خوش نشسته است و رشته تداعیهای داستان و روایت را از همان آغاز کتاب با یک استعاره شاعرانه میان مورچه و فضای کلی داستان که در آفریقا و یک معدن میگذرد برقرار میکند. اگرچه در ترجمه لغت به لغت عنوان کتاب میشود لانه مورچه یا تپه مورچه (antheap) اما ترابی با ظرافت و دقت و با تبدیل لانه به چال، میان تپه شکل بودن لانه مورچه و چاله شکل بودن معدن ارتباط برقرار میکند همچنین سیاهی مورچه را نیز به زنجیره تداعیهای نام کتاب اضافه کنید بهطوریکه در سراسر داستان نیز رنگ نهتنها به عنوان یک نماد مستقیم با کارکرد رو و آشکار بهکار نمیرود، بلکه به صورت غیرمستقیم بارها و بارها مورد استفاده قرار میگیرد؛ همان طور که داستان این گونه آغاز میشود:
در انتهای دشت، در آسمان آبی، کوهها آبی و تیره و کبود رنگ بودند؛ ولی نزدیک که میشدی به رنگ قهوهای، خاکستری و سبز، با وقار، در کنار هم ایستاده بودند؛ اما آسمان هنوز آبی بود
یا:
«معدن شبیه یک کارگاه عظیم مورچگان بود و درست به چال مورچه تازه رنگآمیزی شدهای میماند. سطح خاک گرداگرد دهانه گودال، قرمز رنگ بود و قسمتهای پایین خاکستری و پررنگ و پایینتر از آن به رنگ زرد و روشن»
با خواندن همین سطرهای ابتدایی کتاب درمی یابیم که نویسنده میخواهد به صورت غیر مستقیم بر واقعیت تکیه کند، واقعیتی که از دور آبی است و از نزدیک قهوهای و خاکستری و از همین جا و آغاز کتاب این ذهنیت به وجود میآید که چال مورچه داستانی رئال است، داستانی که بیش از هر چیز میخواهد به مشکل انسانهایی دورگه اشاره کند که خود نقشی در پدید آمدن نداشتهاند، ولی بار سنگین اختلاف نژادی زندگی آنها را هم میان سیاهپوستان و هم سفیدپوستان دچار مشکل ساخته است.
فضای کلی داستان چال مورچه بر محور روابط 2 کودک خردسال، یکی سیاه و دورگه و دیگری سفید شکل میگیرد و همچنین به نوع و نحوه زندگی، محیط اجتماعی، پرورش و رشد و تربیت این دو کودک میپردازد و حتی مهمترین تفاوت نگاه لسینگ با دیگر آثار مشابه در همین ماجراست که با تماشایی روانکاوانه و سایکولوژیک به تشریح ویژگیهای ذهنی و عاطفی دو کودک اشاره میکند و از دوستیها و دشمنیها و قهر و آشتی کودکانه میگوید و حتی به گمان نگارنده، روایت اصلی داستان بر پایه پرسشها متعددی استوار است که برای 2پسربچه (تامی سفیدپوست و فرزند مهندس معدن و دیرک دورگه و سیاه و فرزند نامشروع صاحب معدن) پیش میآید تا آنجا که پاسخ این پرسشها برای تامی تبدیل به یک راز میشود و به دنبال کشف آن راز است.
تامی با خشونت به مادرش که میگفت: او دورگه است، نگاه میکرد و گفت: دورگه یعنی چی ؟ و مادر میگوید: وقتی بزرگ شدی میفهمی.
یا هنگامی که تامی پس از یک بحث طولانی با پدر و مادرش خیلی صریح میگوید: چرا من نباید با پسر آقای مکین تاش (دیرک) بازی کنم؟ و مادر و پدر، هراسان از او خواهش میکنند که دیگر این حرف را جایی به زبان نیاورد.
داستان چال مورچه از جمله آثاری است که بیش از آنکه بر تکنیکهای یک نویسنده قدرتمند باشد متکی بر سوژه و درونمایهای قوی و انسانی استوار است و در آن کمتر با سطرهایی توصیفی، شاعرانه و قوی مانند سطرهای زیر روبهرو میشویم:
باید شتاب کرد و کوههای خفه و خاموش را ترک گفت تا به دشت خنک رسید، به جایی که بادها آزادانه میوزند. ولی دشتی در بین نبود به جای آن گردنه به گودال و درهای منتهی میشد که گرداگردش را تپههای کوچک فرا گرفته بودند. کوهها به صورت مشتی گره کرده و به هم پیوسته از سنگها میتابید و درختان را تکان میداد و آسمانش به خاطر دودی که بر میخاست دیگر آبی نبود و تیره و پست به نظر میآمد، دودی که از زمانی که دره، زندانی کوهها شده بود بر میخاست و از آن گرما میبارید.
یکی از مشکلاتی که در کتاب چال مورچه وجود دارد، به زیرنویسهای کتاب باز میگردد؛ بهعنوان مثال بسیاری از نامهای خاص مانند قبایل و مکانهای خاص آفریقا که هر کدام دارای بار معنایی ویژهای هستند از سوی مترجم نادیده گرفته شدهاند و در مواردی معدود به آوردن نام لاتین آن در زیرنویس اکتفا شده است یا گاهی در توصیفات کتاب پارادوکسهایی دیده میشود. مثلا آقای مکین تاش، صاحب معدن در صفحات ابتدایی داستان به عنوانی مردی نژادپرست که جان انسانها برایش مهم نیست معرفی میشود؛ اما در صفحات بعد از او به عنوان انسانی مومن و مذهبی یاد میشود. همچنین در بخشهایی از کتاب خواننده با تغییر ناگهانی فضا و گسستهشدن روایت در داستان روبه رو میشود و این ذهنیت را ایجاد میکند که سطرها و پاراگرافهایی از داستان به هر دلیل حذف شدهاند. در صفحه 35 پس از آن که مادر و پدر به این نتیجه میرسند که تامی به مدرسه برود بیآنکه مقدمهای داشته باشد به یکباره در ادامه داستان و در پاراگراف بعدی تامی سالی 4 بار با اتومبیل و قطار به سفر طولانی در شهر میرود درست مانند فیلمهایی که پیش از سکانس و برای آماده کردن مخاطب مینویسند: 5 سال بعد!
اما آنچه در پایان باید به آن اشاره کرد این است که اگرچه تقابل دنیای صنعتی و استعمارگر غرب با مردمان آفریقا و سیاهپوستان برای خلق اثر ادبی و هنری موضوع بکر و تازهای نیست و بارها از سوی نویسندگان و سینماگران مورد بهرهبرداری قرار گرفته است، اما نوع پرداخت روانشناسانه لسینگ به دنیای کودکی اثر او را متفاوت میکند یا رازهایی که تامی سفیدپوست بهدنبال کشف آنهاست؛ رازهایی مانند رفتار مشکوک مادر خودش با صاحب معدن، پنهان کردن دیرک دو رگه و....
اما به نظر میرسد مهمترین راز کتاب را باید در این سطرها جستجو کرد:
روز رستاخیز بهطور بیطرفانهای مردههای سیاه، سفید، برنزه و زرد در یک گردهمایی شاد از گورهایشان بیرون میآیند و یکی از لذتهای این گردهمایی این است که تمام کسانی که در طول دوران زندگیشان در یک جریب یا خیابان با هم میزیستهاند، با شناسایی دیرباورانهای به همدیگر نگاه میکنند و میگویند: آیا تو این شکلی بودهای؟
انگیزه نوشتن
کتاب چال مورچه به نقل از ترابی حدود یک دهه پیش و هنگامی که کمتر کسی نام لسینگ را شنیده بود ترجمه شد و در اختیار ناشر قرار گرفت. دوریس لسینگ، برنده جایزه نوبل ادبی در سال 2007 از پدر و مادری انگلیسی در کرمانشاه به دنیا آمد و تا 5 سالگی که خانوادهاش ایران را به قصد زیمبابوه ترک کردند، در ایران به سر برد. پدر او قطعه زمینی را در زیمبابوه که از مستعمرات انگلستان به شمار میرفت، خریده بود و لسینگ در این زمین و مزرعه بزرگ شد. لسینگ که در خانه خودش را با کتابهای انگلیسی سرگرم میکرد، از همان آغاز حضور در آفریقا متوجه تفاوت بین فضایی که در کتابها بود با فضای محیط زندگیاش در آفریقا شد و کم کم از اینکه جزو سفیدپوستانی است که با سلطه بر سیاهان به بهره کشی از آنان میپردازند و نیز از وجود تبعیض نژادی حاکم بر جامعه آفریقایی ناراحت شد و همین مساله شاید مهمترین انگیزه و زمینه برای نوشتن داستان چال مورچه بوده است، داستانی که پشت سطر سطر آن بخوبی میتوان نویسندهای را یافت که حدود 3 دهه از عمر خود را در آفریقا و میان سیاهپوستان گذرانده است.
سینا علیمحمدی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: