در شاهنامه، مفاهیمی چون «ایران» و «ایرانزمین» بهتدریج شکل میگیرند و به حوزهای تمدنی اشاره دارند که از شرق تاغرب و از شمال تا جنوب گسترده است.این گستره نهفقط یک قلمرو سیاسی بلکه یک پیوستار فرهنگی وتاریخی است. در توصیف مرزهای جنوبی این سرزمین، فردوسی بهصراحت از «دریای پارس» نام میبرد که با گذر زمان همچنان پایدار مانده است:
ز شهر کجاران به دریای پارس
چه گوید ز بالا و پهنای پارس
این تعبیر تنها یک اشاره شاعرانه نیست بلکه بازتابدهنده نامی است که قرنها در متون گوناگون_از ادبیات فارسی گرفته تا منابع جغرافیایی و تاریخی جهان اسلام_ بهکار رفته.
«دریای پارس» در شاهنامه همان «خلیج فارس» امروز است که در بسیاری از منابع کهن عربی و کتابهای حدیث بهصورت «بحر فارس» ثبت شده و نشاندهنده رواج گسترده و تاریخی آن است.
اهمیت این نام زمانی روشنتر میشود که آن را در بستر مفهوم «ایرانزمین» در شاهنامه بررسی کنیم. این مفهوم که معادل «ایرانشهر» در سنتهای ساسانی است، گسترهای از قفقاز و فرارودان تا کرانههای جنوبی یعنی خلیج فارس و حتی اقیانوس هند را دربرمیگیرد. به بیان دیگر، خلیج فارس نه حاشیهای دورافتاده بلکه بخشی از هسته جغرافیایی و هویتی ایران در روایت فردوسی است.
در داستان تقسیم جهان میان فرزندان فریدون نیز این جایگاه بهروشنی دیده میشود. در این روایت، بخش میانی جهان_ که به ایرج میرسد_ شامل سرزمینی است که از فرارودان تا دریای پارس امتداد دارد. ازهمینجا «ایران» بهعنوان نام این حوزه تثبیت میشود؛ حوزهای که خلیج فارس یکی از مرزهای طبیعی و شناختهشده آن است.
از سوی دیگر، حضور مداوم پهلوانانی که برای «ایران» میجنگند نشان میدهد این سرزمین صرفا یک محدوده سیاسی نیست بلکه یک هویت یکپارچه است. در چنین چارچوبی، عناصر جغرافیایی مانند خلیج فارس نیز به بخشی از این هویت بدل میشوند؛ عناصری که نام و جایگاهشان در حافظه تاریخی ملتها تثبیت میشود و بهسادگی دگرگون نمیگردد. بنابراین اشاره فردوسی به «دریای پارس» را باید فراتر از یک توصیف ادبی دانست. این نام بازتاب یک سنت دیرینه است که در طول سدهها، در زبانها و فرهنگهای مختلف تکرار و تثبیت شده. شاهنامه بهعنوان یکی از مهمترین متون هویتی ایران، گواهی روشن بردیرینگی واصالت نام«خلیج فارس» است؛نامی که ریشه در تاریخ،فرهنگ وحافظه جمعی یک تمدن دارد.