حکایتی پندآموز و زیبا از بوستان سعدی که از دوست پیرمرد خود نقل می کند
کد خبر: ۱۲۸۵۵۱۱

به گزارش جام جم آنلاین ، سعدی در باب هفتم بوستان حکایتی آموزنده نقل می کند که در آن سعی در نهی از فضولی کردن و سنجیدن شرایط امر به معروف دارد.از نظر سعدی کسی که از روی ظاهر قضاوت می کند و  تصمیم به دخالت می گیرد بعدها نتیجه اشتباه خویش و تاثیر منفی کارش را می بیند. با هم متن شعر و خلاصه معنی این حکایت زیبا را می خوانیم :

چنین گفت پیری پسندیده هوش

خوش آید سخنهای پیران به گوش

که در هند رفتم به کنجی فراز

چه دیدم؟ چو یلدا سیاهی دراز

تو گفتی که عفریت بلقیس بود

به زشتی نمودار ابلیس بود

در آغوش وی دختری چون قمر

فرو برده دندان به لبهاش در

چنان تنگش آورده اندر کنار

که پنداری اللیل یغشی النهار

مرا امر معروف دامن گرفت

فضول آتشی گشت و در من گرفت

طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگ

که ای نا خدا ترس بی نام و ننگ

به تشنیع و دشنام و آشوب و زجر

سپید از سیه فرق کردم چو فجر

شد آن ابر ناخوش ز بالای باغ

پدید آمد آن بیضه از زیر زاغ

ز لا حولم آن دیو هیکل بجست

پری پیکر اندر من آویخت دست

که ای زرق سجادهٔ دلق پوش

سیه‌کار دنیاخر دین‌فروش

مرا عمرها دل ز کف رفته بود

بر این شخص و جان بر وی آشفته بود

کنون پخته شد لقمه خام من

که گرمش به در کردی از کام من

تظلم برآورد و فریاد خواند

که شفقت بر افتاد و رحمت نماند

نماند از جوانان کسی دستگیر

که بستاندم داد از این مرد پیر؟

که شرمش نیاید ز پیری همی

زدن دست در ستر نامحرمی

همی کرد فریاد و دامن به چنگ

مرا مانده سر در گریبان ز ننگ

فرو گفت عقلم به گوش ضمیر

که از جامه بیرون روم همچو سیر

نه خصمی که با او برآیی به داو

بگرداندت گرد گیتی به گاو

برهنه دوان رفتم از پیش زن

که در دست او جامه بهتر که من

پس از مدتی کرد بر من گذار

که می‌دانیم؟ گفتمش زینهار!

که من توبه کردم به دست تو بر

که گرد فضولی نگردم دگر

کسی را نیاید چنین کار پیش

که عاقل نشیند پس کار خویش

از آن شنعت این پند برداشتم

دگر دیده نادیده انگاشتم

زبان در کش ار عقل داری و هوش

چو سعدی سخن گوی ور نه خموش

 

حکایت سعدی به نام

 

معنی حکایت به زبان ساده :

دوست پیرمردی نقل کرده که : در هند در حال گذر از جایی خلوت بودم که ناگهان مرد دراز و زشتی را دیدم که مرا به یاد ابلیس می انداخت.این مرد زشت دختری زیبا که صورتش مثل  ماه بود را در آغوش گرفته بود. با دیدن این صحنه تصمیم به امر به معروف گرفتم (هرچند حس فضولی بر من غالب بود). پس با چوب و سنگ به جان آن مرد زشت افتادم و آنقدر وی را کتک زدم تا فرار کرد و من هم از اینکه جلوی گناهی را گرفته بودم خوشحال بودم. سپس آن دختر شاکی شد و با عصبانیت به من گفت مدتها در انتظار این مرد بودم و من عاشق او هستم.دختر که حسابی از کوره در رفته بود پیراهن مرا گرفت و داد و فریاد زد تا آبرویم را ببرد. من که در شرایط سختی قرار داشتم فرار کردن بدون پیراهن و برهنه را آبرمندانه تر از ماندن دیدم و فرار کردم.این ماجرا گذشت و بعد از مدتی اتفاقی همان دختر را دیدم و نشناختم. اما دختر که مرا شناخته بود بمن گفت که بعد از آن ماجرا از عبرت گرفته که دیگر از آدم های متظاهر و فضول دوری کند
در پایان سعدی نصیحت میکند که از دخالت در زندگی دیگران دوری کنید و با زور امر به معروف کردن نشانه بی عقلی است

 

ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۱ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها