وقایع نگاری یک روزنامه‌نگار آزاد که دغدغه‌ای فراتر از فیلم دارد!

تبعید به سینماهای مردمی

حسن این که یک خبرنگار سینمایی را از کارت سینمای رسانه محروم کنند آن است که ناخواسته، از یک خبرنگار پشت‌میزنشین تبدیل به یک خبرنگار آزاد شده و یادداشت‌هایش، از نقد فیلم‌های ساده و بی‌خاصیت، به گزارش‌های میدانی درباره سازوکار جشنواره تبدیل می‌شود؛ آن هم برای یک خبرنگار سینمایی که دغدغه‌اش فراتر از فیلم و حتی مدیریت سینما، معطوف به ساختارها و برهم‌کنش‌ها و اقشار مشارکت‌جو در تولید و نمایش و تماشای فیلم و کلا همه چیزهایی است که به نوعی مرتبط با سینماست. واقعا کف بازار یک پدیده بودن و ارتباط مستقیم گرفتن با ابعاد مختلف آن، یک حال و هوای دیگری دارد.
کد خبر: ۱۱۹۰۶۱۴


خلاصه که نگارنده در سه روز اول جشنواره، پس از قریب به ده ساعت در صف ایستادنِ بی‌نتیجه برای تماشای فیلم‌های سرخ‌پوست، شبی که ماه کامل شد و طلا به تجربیات بی‌همتا و ارزنده‌ای دست یافته است. مثلا درحالی که هنوز صندلی خالی در سینما موجود است، بلیت بی‌شماره به مشتریان فروخته می‌شود. در نتیجه شما که تازه خودتان هم ده دقیقه از شروع فیلم گذشته وارد سالن شده‌اید، پس از لگد کردن کلی پا می‌روید درست در جایی می‌نشینید که چند دقیقه بعد، مدعی آن از در سالن وارد می‌شود و اصرار هم دارد که در جای خودش بنشیند. سؤال این است که آیا چنین مسأله‌ای قابل حل و ساماندهی نیست یا واقعا عادت کرده‌ایم جشنواره را در سینماهای مردمی، شلخته و سرسری برگزار کنیم؟
یا دیگری آن که بلیت کف‌نشینی به قیمت بلیت صندلی فروخته می‌شود. یعنی شما برای آن که توفیق روی زمین نشستن - آن هم زمین بدون پله و صاف سینماهای قدیمی - نصیب‌تان شده، باید همان قدر بپردازید که اگر توفیق یارتان می‌شد و صندلی گیرتان می‌آمد. به هر صورت سینما، پول توفیق‌تان را از شما می‌گیرد نه پول میزان خدماتش را! سؤال این است که آیا چنین مسأله‌ای قابل نظارت و مدیریت نیست؟ آن هم درحالی که در سال‌های گذشته این اتفاق لااقل در برخی سالن‌های خوش‌انصاف‌تر می‌افتاد؟
اما به‌روزترین تجربه‌ام می‌گوید که سالن سینما هر زمان که اوضاع بحرانی‌تر شود به احتمال قریب به یقین، بیشتر آماده است تا از عبارت قانع‌کننده «به ما مربوط نیست» استفاده کند. صف فیلمی که از 10ساعت قبل از اکرانش، جلوی سینما تشکیل شده با صف فیلمی که از 3 ساعت پیش از شروع سئانسش بسته شده، یک جا و در یک خط تشکیل شده‌اند و حالا که زمان خرید بلیت فیلم دوم رسیده، ناگهان گیشه فیلم اول هم باز می‌شود و واویلا! همه چیز در هم می‌پیچد و مردمی که تا همین لحظه تلاش داشتند حق همدیگر را محترم بشمارند و یادشان باشد کجا ایستاده‌اند، تبدیل می‌شوند به قائلان به فلسفه «اگه نخوری، می‌خورنت!» در عرض چند دقیقه، دم گیشه، تبدیل به تشک کشتی می‌شود، فروشنده، به آستانه فروپاشی اعصاب می‌رسد و دربان فهیم سینما هم ضمن یک مواجهه کاملا منطقی با اعتراض مردم، معتقد است که تشکیل صف، هیچ ربطی به سینما ندارد و اصلا به آنان چه که نزدیک صد نفر 10 ساعت است که در سرما توی صف ایستاده‌اند! یقینا آنها حتی نمی‌توانستند فروش بلیت سئانس بعدی را کمی بعدتر از فروش بلیت این سئانس بیندازند که این اختلاط و اختلال و اغتشاش ایجاد نشود.
اما تازه به بهترین بخش تجربه میدانی می‌رسد؛ به آن جا که آقای متشخصی با هشت بلیت بدون شماره، درست سر بزنگاه سر می‌رسد و خیلی آرام در گوش کسانی که چهره‌های شاکی اما همچنان امیدوار دارند، آرام زمزمه می‌کند که من بلیت همین سئانس را دارم. خب چند؟ 25هزار تومن را طوری می‌گوید که انگار 500 تومان است. اما این آن قدر آزاردهنده نیست که فکر کنید بلیت بدون شماره از کجا دست دلال متشخص رسیده است؛ لازم است بدانید دلال‌های جشنواره بر اقسام گوناگونی هستند: دسته‌ای که از سایت، بلیت دسته‌ای خریده‌اند و دسته‌ای که بلیت بدون شماره‌ای دارند که همین الان فقط زیر دست فروشنده گیشه می‌شود آن را دید. سؤال این است که این بلیت‌ها دست او چه می‌کند؟ انصافا 25هزار تومن برای حق دلالی و پورسانت سینما کفایت نمی‌کند.
البته صف جشنواره فجر، به جز تجربیات پیش‌گفته از جنس اقتصادی و مدیریتی، حاوی تحلیل‌های جامعه‌شناختی و اخلاقی بسیاری نیز هست که عمدتا می‌توان در ترفندهای پیوستن به وسط صف، آنها را یافت.
مثلا دوست‌یابی ناگهانی در صف، در قشر جوان سینمارو، ترفندی رایج و موثر است که هم باعث جلو افتادن در صف می‌شود و هم دایره دوستان مفید را گسترده‌تر می‌کند. «من همین جا بودم اما فردی که به او سپرده بودم الان نیست!» ترفند مرسوم دیگری است که بیشتر توسط میانسالان،ناشی از وجود اندکی عذاب وجدان و شرم از عدم اخلاق‌گرایی به کار بسته می‌شود.
خب همین مقدار هم کافی است تا متوجه شویم این سازوکار، تنها محدود به تماشای یک فیلم نیست و بی‌کفایتی در مدیریت کلان جشنواره، ضعف سالن‌داران در ساماندهی استقبال از مشتریان، بی‌توجهی به انضباط اقتصادی، بی‌تدبیری در تعامل با تماشاگران، بی‌فرهنگی در رعایت نوبت و بسیاری عوامل دیگر، همه ذی‌نفعان را در برهم‌کنش اشتباه با هم قرار می‌دهد. اما بد نیست همین جا به سهم خبرنگاران هم اشاره کنم. سؤال این است که تفاوت خبرنگار سینمایی با منتقد فیلم چیست؟ آیا هر خبرنگاری صلاحیت نقد فیلم دارد و آیا کاری که یک منتقد فیلم انجام می‌دهد، برای فهم سینما کافی است؟ بله. باز هم پای بدفهمی یا منافع مدیریت جشنواره در میان است. به عنوان خبرنگاری که بخش قابل توجهی از عمرش را روی کسب دانش سینمایی و نقد فیلم هم گذاشته است، باید بگویم یکی از بزرگ‌ترین اشتباه‌های جشنواره فجر، سالن رسانه‌ها بوده است.
راهکار درست‌تر آن بود که لااقل بخشی از خبرنگاران در سینماهای مردمی سهمیه و جای مشخص داشته باشند تا بتوانند از سازوکار سینما و حقوق مردم در آن، گزارش بدهند. اما جمع کردن آنان زیر سقف یک سینما آن هم با نام «کاخ رسانه»، که با هدف خنثی‌سازی تاثیر آنها بر افکار عمومی انجام شده، هم آنان را از رسالت اصلی توجه به مردم و گزارش نسبت آنان با فیلم و سینما بازداشته، هم جای افرادی که دانش سینمایی ندارند را با منتقد فیلم عوض کرده، هم توقع خبرنگاران را از حضور در فضای تجملاتی مثل برج میلاد بالا برده است. حالا یک جماعتی باید وقت بگذارند و برخی خبرنگاران را قانع کنند که سالن آمفی‌تئاتری میلاد، اصلا یک سالن حرفه‌ای برای تماشای فیلم محسوب نمی‌شود و هرچند شرایط عمومی مثل نقل و انتقال یا خورد و خوراک ملت به اندازه برج، مناسب نباشد، اما دست‌کم، مواجهه حرفه‌ای‌تری با فیلم را رقم می‌زند. می‌ماند نشست خبری فیلم‌ها که آنها هم تحت تاثیر همین جابه‌جا شدن همه چیز با هم، تبدیل شده‌اند به دورهمی‌هایی که فقط می‌توانند به زور لباس‌های عجیب و حواشی رفتارها و گفتارهای بازیگران، سروصدا کنند و کمتر پیش می‌آید که سؤال جدی و قابل توجهی درباره فیلم‌ها پرسیده شود. خلاصه اینجا همان جایی است که باید گفت همه چیزمان به همه چیزمان می‌آید.

فاطمه ترکاشوند
کارشناس ارشد هنر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها