مقطع حساس‌کنونی

حکایت جوان و حکیم و کفش تنگ

روزی از روزهای تابستان، جوانی که بر اثر واردات بی‌رویه پوشاک از چین و عدم التزام هم‌میهنانش به استفاده از محصولات داخلی شغل خود را که دوختن مارک‌های خارجی بر شلوارهای داخلی بود از دست داده بود و پایش هم درد می‌کرد، بی‌هدف در خیابان قدم می‌زد، که به حکیمی که پایش درد نمی‌کرد، رسید. حکیم از او پرسید: ای جوان، تو را چه شده است؟ جوان گفت: مرا چیز خاصی نشده است.
کد خبر: ۱۱۵۸۸۳۳

حکیم گفت: پس چرا میشلی؟

جوان گفت: ها، اینو میگی؟ کفشم از برای پارسالم است و برایم تنگ شده است.

حکیم گفت: وا، چرم جا باز میکند، تنگ نمیشود. وانگهی مگر تو در سن رشدی؟

جوان گفت: چرم کجا بود؟ از این جنسای چینی است.

حکیم گفت: به هرحال من حکمتم را میگویم و آن اینکه کفش تنگ نمیشود، این پاست که بزرگ میشود.

اما انسان چون خودش را نمیبیند تقصیر را گردن چیزهای دیگر میاندازد. جوان که از حکمت غیرکاربردی حکیم خوشش نیامده بود، رو به آسمان کرد و گفت: خدایا خداوندا، چه میشد اگر به جای این پیرمرد حکمتآموز، یه صدهزار تومن پول میفرستادی، من یه کفشی میخریدم.

حکیم گفت: کجای کاری جوان؟ با صدهزار تومان زینپس جوراب هم نمیتوانی خرید.

جوان گفت: مگه چند شده؟

حکیم گفت: الان؟

جوان گفت: نه الان.

حکیم گفت: بیخیال ای جوان، شماره کارتت را بده تا پول یک کفش را برایت کارت به کارت کنم.

جوان گفت: من از خدا خواستم.

حکیم گفت: خدا وسیلهساز است و من هم وسیله خدایم. تو ولی برو با تاول و میخچه پایت بساز، تا آببندی شوی و هر دو خاموش شدند.

امید مهدینژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها