با مهدی واثقی، طلبه‌ای که سبک ساده و عاشقانه‌ای برای زندگی‌اش انتخاب کرده است

مردی با عمامه و گاهی کلاه کاسکت!

چند روز دیگر که بگذرد، اولین ماه تابستان که تمام شود و نوبت به مرداد که برسد، مهدی واثقی و همسرش، اولین سالگرد عقدشان را جشن می‌گیرند و یاد سال گذشته می‌افتند، یاد روزی که پای سفره عقد نشستند و به هم قول دادند شریک غم و شادی همدیگر باشند، شریک همه لحظه‌های خوشی و ناخوشی. یاد روزی که مهمان شهدای گمنام بوستان الغدیر بودند؛ روزی که اهالی محله هم یادشان نرفته، نه این عروس و داماد جوان را و نه سفره عقدی را که در مقبره‌الشهدا چیده شده بود؛ سفره عقدی که مزین بود به عکس شهدا.
کد خبر: ۱۱۵۲۸۲۳
مردی با عمامه و گاهی کلاه کاسکت!

مهدی واثقی داماد جوانی که سال گذشته در روز میلاد امام رضا(ع)، پای این سفره عقد نشست یک جوان دهه هفتادی است، جوانی متولد سال 1375. جوانی که در حوزه علمیه طلبه است و مدتی هم از امام جماعت شدنش می‌گذرد. این اما همه ماجرا نیست، آشنایی ما و او برمی‌گردد به شغل دومی که مهدی برای این روزهایش انتخاب کرده است، به خیابان‌های شلوغ تهران و یک موتورسیکلت و مردی جوان که می‌خواهد نان حلال سر سفره اش ببرد.

شما هم طلبه هستید، هم پیک موتوری، هیچ‌کدام از اینها شغلی بود که از بچگی برای این روزهای 22 سالگی‌تان در نظر داشته باشید؟

نه اصلا. من هم مثل خیلی از بچه‌های دیگر به شغل‌های زیادی فکر می‌کردم اما نه روحانی شدن و نه کار با موتورسیکلت بین آنها نبود. من اول طلبه شدم، بعد به خاطر این‌که ازدواج کرده بودم و هنوز درسم در حوزه تمام نشده بود برای این‌که درآمد بیشتری داشته باشم به فکر شغل دوم افتادم و در نهایت رسیدم به این کار.

در خانواده شما کسی روحانی بود؟

نه، ما اصلا در فامیل‌مان روحانی نداریم، اما در محله‌ای ساکن هستیم که بافت هیاتی و مسجدی خوبی دارد.

کدام محله؟

محله سراج در منطقه 4. من از بچگی، مسجد می‌رفتم و در همین مسجد هم با هیات امام‌الرئوف آشنا شدم که پای کارش چند تا از طلبه‌های سطح یک و دو بودند. طلبه‌هایی که در مناطق مختلف کار فرهنگی می‌کردند، در یکی از برنامه‌های این هیات، من هم همراه شدم و با آنها برای اردو به مشهد رفتم. در همین اردو بود که من جذب فعالیت‌های فرهنگی این طلبه‌ها شدم.

چندساله بودید؟

سال اول دبیرستان بودم. قبل از این آشنایی با طلبه‌ها ذهنیت روشنی از کار آنها نداشتم اما بعد از این آشنایی دیدم که آنها تارک دنیا نیستند، همه وقتشان را در گوشه حوزه نمی‌گذرانند، بلکه در کنار درس خواندن، ورزشکار هم هستند، خیلی پرنشاط و فعال هستند و از فعالیت‌های اجتماعی دوری نمی‌کنند. ذهنیت خوب من نسبت به طلبگی از همین جا برای من به‌وجود آمد و بعد که در فعالیت‌های فرهنگی و علمی آنها حضور بیشتری پیدا کردم، کم کم به این تصمیم رسیدم که خودم هم همین مسیر طلبگی را بروم. البته رسیدن به این تصمیم تقریبا یک سال طول کشید و وقتی من به سال دوم دبیرستان رسیدم، وارد حوزه شدم.

در این یک سال به چه چیزهایی فکر می‌کردید؟

من اثرگذار بودن طلبه‌ها را روی نوجوان‌هایی مثل خودم دیده بودم و دلم می‌خواست من هم مثل آنها اثر گذار باشم. با خودم می‌گفتم حالا که چهار تا طلبه آمدند دست تو را گرفتند و نسبت به جامعه و زندگی آگاهت کردند تو هم همین رسالت را نسبت به نوجوان‌های نسل بعد از خودت داری و اینطوری می‌توانی اثرگذار باشی. البته همان موقع خیلی‌ها به من می‌گفتند که مگر فقط باید طلبه باشی تا اثرگذار شوی، من هم در جواب می‌گفتم که این نوع از اثرگذاری فرهنگی که در ذهن من است، فقط از این طریق امکان دارد و این استدلال را برایشان می‌آوردم که هرکسی در رشته اصلی‌اش مفیدتر است و اثرگذاری کسی که در رشته برق درس خوانده با کسی که برق‌کاری بلد است، فرق می‌کند.

این استدلال‌ها را برای خانواده‌تان هم می‌آوردید؟

خوشبختانه پدرومادرم کاملا موافق این تصمیم بودند و من فکر می‌کنم که به‌واسطه دعاهای مادرم من در این مسیر قرار گرفتم. چون مادرم همیشه می‌گفت که اصلا مهم نیست که وقتی بزرگ شدی چه‌کاره بشوی، دکتر بشوی یا مهندس یا کارگر. افتخار من این است که هر شغلی داشتی کار مردم را راه بیندازی و دعای خیرشان پشت سرت باشد. بجز این، آن موقع وقتی وضعیت فرهنگی جامعه را دیدم، احساس تکلیف هم کردم، مخصوصا که حضرت آقا همان موقع‌ها فرموده بودند که به خاطر نگرانی‌های فرهنگی شب‌ها خواب به چشمم نمی‌آید. این جمله من را به فکر انداخت که وقتی دغدغه ولی فقیه من کار فرهنگی است، چرا من به سهم خودم در این عرصه فعالیت نداشته باشم؟! وقتی می‌بینم که جنگ تیر و تفنگ علیه کشورمان تمام شده اما دشمن از طریق جنگ نرم و جنگ فرهنگی وارد شده، چه کاری مقدس‌تر و پرخیر و برکت‌تر از این کار فرهنگی انسان‌ساز؟! همین احساس تکلیف باعث شد که وارد حوزه علمیه شوم و الان سطح یک پایه 6 هستم، یعنی آخرین سال پایه یک.

امام جماعت هم هستید؟

بله امام جماعت کمیته امداد منطقه 7 هستم.

به شغل دومتان برسیم، پیک موتوری شدن چطور برایتان پیش آمد؟

واقعیتش این است که تا قبل از متاهلی، با همان شهریه طلبگی زندگی‌ام را اداره می‌کردم اما از وقتی که متاهل شدم، خرج و مخارج زندگی هم بیشتر شد و من چون هنوز طلبه بودم و یک ساعت‌های خاصی باید سرکلاس حضور می‌داشتم و درسم را ادامه می‌دادم، شرایط کار ثابت را نداشتم، به خاطر همین این کار را انتخاب کردم که ساعتش دست خودم باشد.

حالا از این کار راضی هستید؟ درآمدش خوب است؟

چرا نباشم؟! الکاسب حبیب‌الله، فرقی نمی‌کند چه کاری بکنیم مهم این است که درآمدمان حلال باشد. کار که عار نیست، من از این خوشحالم که پول حلال به خانه می‌برم. از قدیم هم به ما گفته‌اند که روزی دست خداست، من هم روی همین اعتقاد صبح که بیدار می‌شوم می‌گویم الهی به امید تو. حالا هرچقدر هم در این روز کاسب شوم، چه 20 هزار تومان، چه صدهزار تومان، این روزی من بوده و به آن راضی‌ام.

قاعدتا روحانی بودن و انجام کارهای فرهنگی با فضای کاری جدید شما روی موتورسیکلت و عبور و مرور مرتب در خیابان‌های شهر تفاوت‌های زیادی دارد. چطور با این تفاوت‌ها کنار آمده‌اید؟

اتفاقا این تفاوت‌ها خیلی خوب است. من چون در مسجد بیشتر با قشر نوجوان در ارتباطم، با آنها اردوی جهادی می‌رویم و فعالیت‌های فرهنگی داریم، شاید کمتر این فرصت برایم پیش بیاید که پای حرف‌های نسل‌های بزرگ‌تر بنشینم. اما از وقتی با موتور بین مردم می‌چرخم، با مسافرها بی‌واسطه حرف می‌زنم و با اقشار مختلف ارتباط می‌گیرم و این تجربه برای من خیلی خوب بوده، ما خیلی وقت‌ها پشت موتور، تحلیل فرهنگی می‌کنیم، تحلیل سیاسی می‌کنیم و من می‌بینم که چقدر مردم نسبت به مسائل مختلف شبهه دارند و در همین فاصله سعی می‌کنم تاجایی که می‌توانم به این شبهه‌ها جواب بدهم. درحقیقت در این مدت به شناخت بهتری از جامعه رسیده‌ام.

چه شناختی؟

این‌که مردم ما هنوز پای کار انقلاب و نظام هستند، با این‌که مشکل اقتصادی امانشان را بریده اما هنوز پای کارند و همین خیلی اهمیت دارد. من هم که در آینده سروکارم با همین مردم است، پس باید بدانم دردشان چیست تا نسبت به همان، هدفم را مشخص کنم.

به مشتری‌ها می‌گویید که طلبه هم هستید؟

به همه که نه. اما خیلی‌ها خودشان بحث را شروع می‌کنند و در نهایت به اینجا می‌رسیم که این شغل دوم من است و من طلبه‌ام، معمولا هم بحث از اینجا شروع می‌شود که آنها می‌پرسند کار خوبی است؟ از درآمدت راضی هستی؟ من هم می‌گویم که با توجه به شرایط شغل اصلی‌ام، تنها کاری است که می‌توانستم انتخاب کنم و بله خدا را شکر از درآمدش راضی هستم. بعد هم اگر بحث ادامه پیدا کند معمولا به این می‌رسیم که من طلبه هستم و اتفاقا خیلی‌ها از این موضوع تعجب می‌کنند.

چرا؟

شاید چون ندیده‌اند که یک روحانی، در این جور کارها هم فعال باشد.

از سختی‌های پیک موتوری بودن بگویید؟

سختی‌هایش هم استهلاک زیاد خودت و موتورسیکلت است. وقتی پشت موتور هستی، مخصوصا در فصل‌های سرد سال که آلودگی هوا زیاد است، با همه وجودت حس می‌کنی که سرب وارد ریه‌هایت می‌شود، خطر تصادف و برخورد و ... هم که جای خودش است که یک‌بار سال گذشته برای من هم اتفاق افتاد. البته چون کلاه داشتم آسیب زیادی ندیدم اما موتورم خراب شد.

فرهنگ‌سازی با یک مراسم عقدساده

جمعه سیزدهم مرداد سال96، بوستان الغدیر در منطقه4 تهران میزبان یک مراسم آسمانی بود. مراسم عقد زوج جوانی که تصمیم گرفته بودند در روزگاری که تجملات حرف اول و آخر خیلی از زندگی‌هاست، زندگی‌شان را ساده‌تر از خیلی‌ها شروع کنند؛ روزی که مهدی واثقی و همسرش پای سفره عقد نشستند. مهدی درباره این تصمیم می‌گوید: «همسر من دانشجوی فلسفه و کلام اسلامی دانشگاه امام صادق(ع) است، یعنی یک آدم مذهبی و حزب‌اللهی و معتقد و برگزاری این مراسم عقد در جوار شهدا هم پیشنهاد خود ایشان بود و من هم از این پیشنهاد استقبال کردم. هدف ما هم این بود که به مردم نشان بدهیم با ساده‌ترین امکانات هم می‌توان پای سفره عقد نشست، آن هم در شرایطی که بعضی‌ها برای یک مراسم عقد، میلیون‌ها تومان هزینه می‌کنند! ما فکر کردیم مراسم عقد ما می‌تواند یک کار فرهنگی هم باشد. برای برگزاری این مراسم هم از دو نفر کمک خواستیم، یکی از خود امام رضا(ع) و یکی هم از شهدا و شاید باورتان نشود در عرض یک هفته، همه مراسم ما جور شد و درست در روز میلاد حضرت امام رضا(ع) این مراسم در مقبره‌الشهدای بوستان الغدیر برگزارشد و همه کارها را هم دیگران انجام دادند حتی سفره عقد ما را بچه‌های خود مقبره‌الشهدا چیدند.»

مینا مولایی

{$convert_old_media}
newsQrCode
ارسال نظرات

نیازمندی ها