مادر چند بار دستش را روی قاب عکس پسرش کشید. چشمانش قرمز شده و نفسش نا نداشت. زیر لب زمزمه میکرد. صدا میآمد «بمیرم برایت حامد...» چشمان حامد به روبهرو خیره شده بود، اما واکنشی به نوازشهای مادرش نداشت. روی قبرش را گلهای گلایول سفید پوشانده بود. زمین از برف صبحگاهی گِلی شده و سرما به صورتها شلاق میزد. دهها نفر در کنار قبور شهدای آتشنشان پلاسکو ایستاده بودند و فاتحه میخواندند.