«نفس دخترک به شماره افتاده بود، آتش زبانه میکشید و بالاتر میآمد. دخترک مچاله شده بود در خودش کنج دیوار ساختمان متروکهای که همه چیز را به چشم دیده بود. دیده بود چطور دختر و پسر خودشان را به اینجا رساندند، چطور پشت به دیوار همانجا روی زمین نشستند و از رویاهایشان گفتند؛ از آیندهشان... راهشان اما یکی نبود، همین پسر را عصبانی کرد و خشگمین.