فریادهای وحشی مرد، فضای خانه را پر کرده بود؛ خمار که میشد اختیار زبانش را نداشت. بینیاش را از روی لبهای کبودش بالا میکشید و ناسزا از دهان بیقواره و بدنفسش بیرون میریخت. نالههای بیحاصل مادر که هر شب از خدا تمنای مرگ میکرد در سینهاش میپیچید و ذره ذره توانش را آب میکرد. دختر با آن ملاحت دلنشین صورتش، چشم به گونههای چال رفته پدر میدوخت و جسم خستهاش را از نگاه وارفته او میدزدید و به انتهاییترین نقطه دیوارهای زبانبسته خانه میکشید؛ لب میجنباند و به کابوسهای ذهنش فرصت هواخوری میداد. این غوغای هر شب خانه آنها بود.
کد خبر: ۶۵۱۶۹۳ تاریخ انتشار : ۱۳۹۲/۱۲/۱۲