داستان دختری که سایه پدر و مادر بر سر نداشت
عروس و مادرشوهر چشم دیدن یکدیگر را نداشتند. در هر دعوا هریک دیگری را مقصر میدانست. یک روز دقایقی بعد از دعوای این دو، پسر بیرون رفت و در تصادفی وحشتناک کشته شد، مادرشوهر که داغ بر دلش بود، با گرفتن حضانت نوههایش میخواست داغ جدایی از فرزند را مانند خودش بر دل عروس بگذارد اما عروس هم چند روز بعد از اولین سالگرد شوهرش، برای سوزاندن دل پیرزن، با مردی کوچکتر از خودش ازدواج کرد و با او به انگلیس سفر کرد و دیگر یادش رفت فرزندانی دارد که چشم انتظارش ماندهاند؛ فرزندانی که حالا یکی از آنان در گوشه زندان روزگار میگذراند.
کد خبر: ۵۶۹۸۶۰ تاریخ انتشار : ۱۳۹۲/۰۳/۲۰