
آنچه در منازعه اخیر علیه جمهوری اسلامی ایران و جبهه مقاومت، بهویژه لبنان، رخ داد، نمونهای آشکار از پیوند میان جنگ سخت، فشار اقتصادی، محاصره، عملیات روانی، رسانههای فراملی و مهندسی ادراک عمومی بود. در این چارچوب، ایالات متحده آمریکا و رژیمصهیونیستی کوشیدند با ترکیب فشار نظامی، تحریم، تهدید، محاصره و جنگ روایتها، اراده سیاسی و اجتماعی ایران و نیروهای مقاومت را تضعیف کنند اما نتیجه نهایی، برخلاف اهداف اولیه آنان، به شکست عملی این راهبرد و تقویت موقعیت ایران و جبهه مقاومت در افکار عمومی منطقهای و بینالمللی انجامید.
جنگ اخیر را باید نمونهای از «فشار مرکب» دانست؛ فشاری که در آن ابزارهای مختلف قدرت، بهصورت همزمان و هماهنگ، علیه جمهوری اسلامی ایران با تمام توان خود دست به کار شدند. در این الگو، غالبا حمله نظامی یا تهدید به استفاده از زور تنها یک ضلع ماجراست. ضلع دیگر، تحریم اقتصادی، محاصره دریایی، عملیات رسانهای، القای فروپاشی، بزرگنمایی آسیبها، تولید هراس عمومی و تلاش برای تغییر ادراک شهروندان و نخبگان کشور هدف و جوامع همسو با آن است. بنابراین، هدف نهایی چنین جنگی الزاما اشغال سرزمین نیست؛ بلکه تضعیف ذهن، اراده و اعتماد عمومی و محیط اجتماعی جبهه مقاومت است.
در این میان، «جنگ شناختی» جایگاهی محوری داشت. جنگ شناختی فراتر از انتشار اخبار جعلی یا اطلاعات نادرست است. در این نوع جنگ، محیط ادراکی جامعه هدف بهگونهای طراحی و مدیریت میشود که مردم، رسانهها و حتی تصمیمگیران سیاسی، واقعیت را از دریچهای ببینند که طراح عملیات خواسته است. این امر از طریق تکرار پیام، برجستهسازی گزینشی، استفاده از تصاویر احساسی، عملیات هماهنگ در پلتفرمها، بهرهگیری از حسابهای رسمی و غیررسمی و تولید روایتهای ظاهرا مستقل انجام میشود.
پلتفرمهایی مانند ایکس، اینستاگرام و تلگرام در این فرآیند نقش ویژهای ایفا کردند. یک ادعا یا روایت، ابتدا در ایکس منتشر میشد، سپس در اینستاگرام با قالب تصویری و احساسی بازتولید و در نهایت از طریق شبکه گسترده کانالهای تلگرامی و سایر شبکههای اجتماعی به شکل انبوه بازنشر میشد. این چرخه میتوانست ظرف مدت کوتاهی، یک گزاره تأییدنشده یا جهتدار را به «ادراک غالب» تبدیل و همزمان در شبکههای رادیویی و تلویزیونی مهاجمان انتشار یابد. در چنین وضعیتی، مخاطب تنها با یک خبر مواجه نیست، بلکه با موجی از پیامهای تکرارشونده روبهروست که از منابع مختلف اما با هدفی واحد، منتشر میشوند.
در کنار پلتفرمها، گفتار مقامات سیاسی ایالات متحده و رژیمصهیونیستی نیز در تولید روایت نقش مهمی داشت. برخی اظهارات درباره درخواست آتشبس، وضعیت تنگه هرمز، وضعیت جبهه لبنان، میزان خسارات نظامی، نتایج عملیات و آینده مذاکرات، بهسرعت در رسانههای بینالمللی و شبکههای اجتماعی بازنشر شد. حتی هنگامی که برخی از این ادعاها مورد تردید، تکذیب یا تمسخر عمومی قرار میگرفت، باز هم کارکرد روانی خود را ایفا کرد؛ زیرا هدف جنگشناختی همیشه اقناع کامل مخاطب نیست، بلکه گاه ایجاد تردید، آشفتگی ادراکی، اشغال فضای خبری و تضعیف اعتماد عمومی برای رسیدن به هدف کافی است.
با این حال، آنچه در عمل رخ داد، شکست همین راهبرد شناختی بود. برخلاف تلاش گسترده رسانهای برای القای انفعال ایران و تضعیف جبهه مقاومت، بخش مهمی از افکار عمومی منطقهای و بینالمللی، ایران و مقاومت، بهویژه در لبنان، را طرفی دید که توانست در برابر ترکیبی از فشار نظامی، اقتصادی و رسانهای مقاومت کند و نهایتا طرف مقابل را با رفتارهای التماسگونه وادار به توقف جنگ و تعهدات حقوقی گسترده سوق دهد. از این منظر، شکست آمریکا و رژیمصهیونیستی صرفا در میدان نظامی یا سیاسی نبود؛ بلکه در میدان روایت و اعتبار نیز آشکار شد.
تفاهمنامه ۱۴ مادهای میان جمهوری اسلامی ایران و آمریکا برای پایان دادن به جنگ، نقطه مهمی در فهم این تحول است. مطابق مفاد این تفاهمنامه، جمهوری اسلامی و ایالات متحده، همراه با متحدان خود در جنگ جاری، پایان فوری و دائمی جنگ را در تمام جبههها، ازجمله لبنان، اعلام کرده و متعهد شدهاند از تهدید یا استفاده از زور علیه یکدیگر خودداری کنند. همچنین در مادهای مستقل، بر احترام به حاکمیت، تمامیت ارضی و عدم دخالت در امور داخلی یکدیگر تأکید شده است. همین دو تعهد، از منظر حقوق بینالملل، اهمیت بنیادین دارد؛ زیرا نشان میدهد منازعه نهایتا ناگزیر شده است از طرف مهاجمان به زبان حقوق، حاکمیت، منع توسل به زور و اصل عدم مداخله بازگردد.
اهمیت این تفاهمنامه صرفا در توقف عملیات نظامی نیست. مواد مربوط به رفع محاصره دریایی، بازگشت تردد کشتیهای تجاری، صدور معافیتهای مربوط به صادرات نفت خام و فرآوردههای پتروشیمی، آزادسازی داراییهای محدودشده ایران و پیشبینی سازوکارهای اقتصادی، نشان میدهد فشار اعمالشده علیه ایران و جبهه مقاومت، ماهیتی کاملا مرکب داشته است. این فشار، همزمان ابعاد نظامی، اقتصادی، دریایی، مالی، رسانهای و روانی داشته و هدف آن تضعیف قدرت ملی ایران و توان منطقهای مقاومت، بهویژه در لبنان، بوده که با شکست قطعی مواجه شده است.
از همین رو، تفاهمنامه مزبور را میتوان نشانه شکست راهبرد فشار مرکب دانست. ایالات متحده و رژیمصهیونیستی کوشیدند با تکیه بر قدرت نظامی، سلطه رسانهای، شبکههای اجتماعی و ابزارهای اقتصادی، تصویری از ضعف، انزوا و ناگزیر بودن ایران و فرسایش جبهه مقاومت بسازند اما در پی مذاکرات هدفمند جمهوری اسلامی ایران و پاسخهای مقتدرانه نظامی ایران و حزبالله لبنان، نتیجه نهایی، پذیرش تعهداتی بود که در افکار عمومی، بهویژه در سطح جهان، بهعنوان عقبنشینی راهبردی طرف مقابل و تثبیت موقعیت ایران و مقاومت مورد ارزیابی قرار گرفت. به بیان دیگر، آنان جنگ را نهفقط در میدان، بلکه در سطح اعتبار بینالمللی نیز واگذار کرده و با حیثیت خدشهدار شده منطقه را ترک میکنند.
در بسیاری از روایتهای رسانهای و تحلیلهای افکار عمومی، ایران و جبهه مقاومت بهعنوان طرفی ظاهر شدند که توانستند در برابر فشارهای چندلایه و نابرابر ایستادگی کنند، مانع تحقق اهداف اعلامی و پنهان دشمن شوند و در نهایت، طرف مقابل را از رسیدن به اهداف خود بازدارند. طبیعتا در این شرایط، آمریکا و رژیمصهیونیستی با سرخوردهگی و بحران اعتبار مواجه شدند؛ زیرا راهبردی که با ادعای بازدارندگی، تغییر رژیم و تحمیل اراده آغاز شده بود، در نهایت به پذیرش توقف جنگ، مذاکره، رفع بخشی از فشارها و گفتوگو درباره سازوکارهای جبرانی و اقتصادی منتهی شد.
از منظر حقوق بینالملل، این وضعیت پرسش مهمی را مطرح میکند: آیا عملیات شناختی سازمانیافته علیه جامعه یک کشور و علیه محیط اجتماعی ــ سیاسی جبهه مقاومت، در کنار تهدید نظامی و فشار اقتصادی، میتواند مصداق مداخله غیرمجاز باشد؟ پاسخ به این پرسش نیازمند دقت است. هر فعالیت رسانهای خارجی یا هر نقد سیاسی را نمیتوان مداخله دانست. آزادی بیان، دیپلماسی عمومی و گردش اطلاعات، همچنان اصول مهمی در نظم حقوقی معاصر هستند اما هنگامی که عملیات رسانهای، هدفمند، سازمانیافته، منتسب به دولت یا نهادهای وابسته، همراه با فریب، تحریف، تهدید یا تحریک باشد و امور داخلی، امنیت ملی یا انسجام اجتماعی کشور هدف و متحدان منطقهای آن را نشانه گیرد، قطعا در پرتو اصل عدم مداخله مورد ارزیابی قرار میگیرد.
در همین زمینه، مفهوم «قهر شناختی» قابل طرح است. قهر شناختی وضعیتی است که در آن یک دولت یا شبکه سازمانیافته، از طریق دستکاری محیط اطلاعاتی، تولید روایتهای جهتدار، تقویت مصنوعی پیامها، هدفگیری روانی مخاطبان و بهرهگیری از ظرفیت پلتفرمها، استقلال شناختی جامعه هدف را تضعیف میکند. در اینحالت اجبار الزاما با جنگنده و موشک و... اعمال نمیشود؛ بلکه از طریق ترس، تردید، القای شکست، بیاعتمادسازی، آشفتگی خبری و تحمیل برداشت خاص از واقعیت صورت میگیرد.
جنگ اخیر نشان داد که قهر شناختی میتواند در کنار قهر نظامی و اقتصادی عمل کند. به همین دلیل، حقوق بینالملل دیگر نمیتواند صرفا با مفاهیم سنتی زور و مداخله به تحلیل منازعات جدید بپردازد. البته توسعه این مفاهیم باید با احتیاط انجام شود تا بهانهای برای محدودسازی آزادی رسانه و بیان فراهم نشود. معیارهایی مانند انتسابپذیری، سازمانیافتگی، قصد مداخلهگرانه، استفاده از ابزارهای فریبنده و اثرگذاری محسوس بر نظم عمومی و تصمیمسازی اجتماعی، باید در شناسایی قهر شناختی مورد توجه قرار گیرد.
نکته مهم آن است که پایان جنگ سخت، پایان جنگ روایتها نیست. پس از توقف عملیات نظامی، منازعه به سطح تفسیر توافق منتقل میشود. یک طرف تلاش میکند توافق را نشانه پیروزی یا تحمیل اراده خود نشان دهد؛ طرف دیگر ممکن است بر مشروط بودن تعهدات یا موقت بودن سند تأکید کند. رسانههای فراملی نیز با تیترگذاری، انتخاب کارشناسان، برجستهسازی گزینشی و نحوه روایت، در شکلدهی به ادراک عمومی نقشآفرینی میکنند. بنابراین، تفاهمنامه خود به موضوع جنگ شناختی جدیدی تبدیل میشود: جنگ بر سر معنای توافق.
در این مرحله، نبایستی جمهوری اسلامی ایران و جبهه مقاومت پیروزی خود را صرفا در سطح سیاسی یا نظامی تعریف کنند، بلکه لازم است با برنامهریزی دقیق و اقدامات هوشمندانه، آن را در عرصههای حقوقی و رسانهای نیز به تثبیت برسانند. معنای حقوقی این پیروزی، بازگشت طرفین مقابل به اصل منع توسل به زور، عدم مداخله، احترام به حاکمیت و پذیرش تعهدات مشخص است. معنای رسانهای آن نیز شکست روایتهایی است که ایران را منفعل، منزوی، فاقد قدرت پاسخگویی و مقاومت را فرسوده و بیآینده معرفی میکردند. در برابر این روایتها، تصویر غالبی که در بخش مهمی از افکار عمومی شکل گرفت، تصویر ایران و مقاومتی بود که توانستند در برابر فشار مرکب ایستادگی کنند و اعتبار راهبردی آمریکا و رژیمصهیونیستی را به چالش بکشند.
در مواجهه با چنین وضعیتی، چند اقدام ضروری است. اول، باید مستندسازی عملیات شناختی بهصورت دقیق انجام شود؛ ازجمله ثبت پیامهای رسمی، شبکههای هماهنگ، حسابهای وابسته، ادعاهای نادرست و الگوهای بازنشر. دوم، باید دیپلماسی رسانهای و حقوقی تقویت شود تا روایت ایران و جبهه مقاومت فقط در سطح داخلی باقی نماند و در زبان حقوق بینالملل، رسانههای جهانی و افکار عمومی منطقهای بازتولید شود. سوم، باید از پلتفرمهای دیجیتال در شرایط جنگ و بحران، شفافیت بیشتری درباره الگوریتمها، محدودسازی محتوا و تقویت پیامهای وابسته به دولتها مطالبه شود. چهارم، ارتقای سواد رسانهای باید بهعنوان خط دفاعی اصلی جامعه در برابر جنگ شناختی دنبال شود.
جمعبندی آنکه جنگ اخیر نشان داد آینده منازعات، ترکیبی از زور، تحریم، رسانه، پلتفرم و ادراک عمومی است. ایالات متحده و رژیمصهیونیستی بهعنوان بزرگترین قدرتهای نظامی جهان و صاحبان ابررسانهها کوشیدند با بهرهگیری از این ترکیب، اراده ایران و جبهه مقاومت را درهم بشکنند اما آنچه در عمل رخ داد، شکست راهبرد آنان و آشکار شدن محدودیت قدرت نظامی، اقتصادی و رسانهای آنان بود. ایران و جبهه مقاومت در این میدان، نهتنها توانستند از حاکمیت، اراده ملی و موقعیت منطقهای خود دفاع کنند، بلکه در سطح روایت نیز خود را بهعنوان طرف فاتح و مقاوم تثبیت کردند.
از این پس، مسأله اصلی فقط اجرای تعهدات تفاهمنامه نیست؛ بلکه تثبیت معنای حقوقی و رسانهای آن است. اگر جنگ شناختی نبرد بر سر ذهنهاست، پیروزی واقعی زمانی کامل میشود که روایت حقوقی، مستند و جهانی آن نیز تثبیت شود. در این معنا، شکست آمریکا و رژیمصهیونیستی فقط در توقف جنگ یا پذیرش مذاکره خلاصه نمیشود؛ شکست اصلی آنان در بیاعتبار شدن روایتی است که میخواست ایران را منزوی، ضعیف، فاقد ابتکار عمل و جبهه مقاومت را ازهمگسیخته و بیآینده نشان دهد.