زمانی که از همه جا بریدهای و فکر میکنی همه رفتهاند و تو ماندهای... چقدر حس بدی است. سهشنبه سیزدهم دی که خودش غم عظماء برایمان بوده و هست. همانطور من را ماتمزده از این سوی شهر به آن سوی شهر کشانده بود. اما بدتر از آن این بود که شنیده بودم فردایش قرار است «آقا» جمعی از خانمها را ملاقات کنند. با خودم تکرار میکردم «اینبار هم نمیشود.»