«راه رو باز کنید،خودم پدرم را نجات میدم. فقط یه کلنگ به من بدید تا دیوار رو خراب کنم. زود باشید،پدرم داره میمیره.» فریادهای دختر نوجوان و خواهرش در میان صدای آژیر ماشینهای آتش نشانی و آمبولانسهای اورژانس خاموش شد اما شعلههای آتش و دود هر چه زمان میگذشت بیشتر زبانه میکشید.