ای جنگل ای انبوه اندوهان دیرین!

برچسب ها - ای جنگل ای انبوه اندوهان دیرین!

روایتی از مردی که زندگی برایش اهمیتی ندارد
این‌که در ماه یک بار ببینمش، این‌که بعضی شب‌ها موتور رستوران سر چهارراه خانه‌مان را ببینم که زنگ خانه‌شان را راس ساعت 11 شب می‌زند، این‌که یک شب، صدای خُرخُر موهوم‌اش را بشنوم، این‌که سال‌ها توی کوچه‌مان دیده باشم که تنها زندگی می‌کند،‌ این‌که بدانم عقب‌افتاده ذهنی است و برادران و خواهرانش او را در این خانه اجاره‌ای سکنی داده‌اند و به رستورانِ سر چهارراه پول داده‌اند تا هر شب، راس ساعت یازده یک وعده غذا برای او بیاورد، این‌که شیشه‌های خانه قدیمی یک‌طبقه‌ای که او در آن زندگی می‌کند، از فرط شسته نشدن کبره بسته‌اند... این‌ها هیچ‌کدام اهمیتی ندارند. مطلقا هیچ‌کدام اهمیتی ندارند.
کد خبر: ۱۱۵۵۷۳۵    تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۵/۰۵

نیازمندی ها