نمیدانم دقیقا این فکر از کی توی کلهام افتاده است؟ یک ذهن خیال پرداز لعنتی دارم که بیشترین سودش را دختر و پسرم بردهاند از بابت قصههایی که چندسال است هرشب برایشان تعریف میکنم. قصههایی که در لحظه شکل میگیرند کلمه میشوند و از بین لبهایم توی هوای اتاق منتشر میشوند و نرمه بخاری میشوند بر مژههای بلند فرزندانم برای سنگین شدن و خواب رفتن.