درهمین چارچوب، آمریکا با اعزام ناوهای هواپیمابر، افزایش تحرکات نظامی در خلیجفارس و شرق مدیترانه و تشدید جنگ روانی، کوشید خواستههای دیرینه خود را - ازتعطیلی کامل برنامه هستهای ایران گرفته تا محدودسازی توان موشکی و مهار نقش منطقهای جمهوری اسلامی - نه از مسیر مذاکره برابر بلکه با زور، تهدید و ارعاب تحمیل کند اما آنچه در محاسبات آمریکاییها نادیده گرفته شد، تجربه انباشته جمهوری اسلامی و اقتدار بازدارنده ایران بود.
پاسخ ایران، قاطع، چندلایه و بازدارنده بود. از مواضع شفاف و هشدارآمیز مقام معظم رهبری گرفته تا پیامهای صریح فرماندهان نظامی و مقامات سیاسی کشور، همگی بر یک اصل مشترک تأکید داشتند: هرگونه محاسبه اشتباه یا حماقت آمریکا، اینبار با پاسخی سخت و ویرانگر مواجه خواهد شد؛ پاسخی که میتواند جنگی فراگیر در منطقه ایجاد کرده و منافع، پایگاهها و داراییهای آمریکا و متحدانش را بهطور جدی در معرض نابودی قرار دهد. همین پیامهای روشن بود که بهسرعت فضای منطقه را دستخوش نگرانی کرد. کشورهای منطقه که بهخوبی میدانند آغاز یک درگیری گسترده با ایران، به معنای بیثباتی فراگیر، ناامنی انرژی و ضربه به اقتصاد و امنیت جمعی است، تلاش کردند نقش مهارکننده ایفا کنند. در این میان، قطر، عمان، عربستان، ترکیه، مصر و روسیه هر یک بهنحوی وارد میدان میانجیگری شدند تا واشنگتن را از حرکت به سمت یک ماجراجویی پرهزینه بازدارند. در همین راستا، تحرکات دیپلماتیک معناداری شکل گرفت. سفر عباس عراقچی، وزیر خارجه ایران، به ترکیه و دیدارهای او با رجب طیب اردوغان و هاکان فیدان، و نیز سفر علی لاریجانی به مسکو و دیدار با ولادیمیر پوتین، بخشی از تلاشهای هدفمند برای مدیریت بحران و انتقال پیام روشن ایران به بازیگران مؤثر بود. خروجی این دیدارها، کاهش تدریجی ادبیات جنگطلبانه و حرکت محتاطانه به سمت گزینه مذاکره بود. نشانههای این چرخش، بهتدریج در اظهارات رسمی نمایان شد. علی لاریجانی در پیامی در شبکه اجتماعی ایکس از شکلگیری یک ساختار برای مذاکرات، برخلاف فضاسازی جنگی خبر داد. اسماعیل بقایی، سخنگوی وزارت خارجه، از تصمیم گیری در خصوص روند دیپلماتیک احتمالی سخن گفت و علی باقری، معاون سیاسی شورایعالی امنیت ملی، نیز بهصراحت از گفتوگوهای پیشرو خبر داد. همزمان، دونالد ترامپ -که خود یکی از معماران سیاست فشار حداکثری بوده _ناچار شد اذعان کند که مسیر گفتوگو در حال فعال شدن است.
تجربهای پرهزینه که چارچوب میطلبد
با این حال، ورود به هرگونه مذاکره با ایالات متحده، بدون توجه به سابقه رفتاری آمریکا، خطایی راهبردی خواهد بود. تجربه نزدیک و تلخ گذشته نشان داده است که واشنگتن، مذاکره را نه بهعنوان ابزار حل اختلاف، بلکه بهعنوان ابزار فریب، خرید زمان و زمینهسازی برای فشار یا حمله بهکار میگیرد. نمونه بارز این رفتار، خردادماه و تنها دو روز مانده به دور پنجم مذاکرات بود؛ زمانی که رژیمصهیونیستی با هماهنگی کامل آمریکا وارد یک جنگ تحمیلی علیه ایران شد. بعدها، مقامات آمریکایی بهصراحت اعلام کردند که گفتوگوهای پیشین میان نمایندگان دو طرف، صرفا پوششی برای فریب ایران و ایجاد غافلگیری نظامی بوده است. این اعتراف، مهر تأییدی بود بر بیاعتباری ساختاری آمریکا در هر فرآیند دیپلماتیک. با چنین پیشینهای، ورود به مذاکره در شرایطی که طرف مقابل همچنان سایه جنگ، تحریم و تهدید را حفظ کرده، نهتنها خلاف منطق دیپلماسی است بلکه میتواند به تکرار یک بازی خطرناک منجر شود. پرسش اساسی این است: آیا اساسا موضوع مشترک واقعی برای مذاکرهای مبتنی بر «داد و ستد متوازن» وجود دارد؟ یا آنچه آمریکا دنبال میکند، تحمیل خواستههای خود به ایران در ازای وعدهای مبهم برای دور شدن موقت سایه جنگ است؟ یکی از خطاهای تحلیلی رایج در مواجهه با روابط ایران و آمریکا، خلط مفهومی میان «مذاکره»(Negotiation) و «توافق» یا به تعبیر آمریکایی آن «دیل»(Deal) است؛ دو مفهومی که در ادبیات دیپلماتیک کلاسیک تفاوتهای بنیادین دارند اما واشنگتن عامدانه میکوشد آنها را یکی جلوه دهد. مذاکره، در معنای واقعی خود، فرآیندی دوطرفه برای حل اختلاف از مسیر گفتوگو، اعتمادسازی تدریجی و امتیازدهی متوازن است؛ در حالی که آنچه آمریکا بهویژه در قبال ایران دنبال میکند، نه مذاکره بلکه تحمیل یک «توافق سیاسی» در سایه تهدیدنظامی است. در منطق آمریکایی، بهویژه در دوره ترامپ، دیپلماسی نه ادامه سیاست با ابزار گفتوگو بلکه ادامه فشار با ابزار نرمتر است. در این چارچوب، «توافق» به معنای معاملهای نابرابر تعریف میشود که در آن، طرف مقابل باید امتیازات راهبردی، برگشتناپذیر و پرهزینه بدهد، در حالی که آمریکا صرفا وعدههایی موقت، شکننده و فاقد تضمین ارائه میکند.تجربه برجام، خروج یکجانبه آمریکا از آن و بازگشت تحریمها، گواه روشن این واقعیت است که واشنگتن اساسا به مفهوم توافق پایدار پایبند نیست. همین الگو در تحولات اخیر نیز قابل مشاهده است. آمریکا با ایجاد فضای جنگی، اعزام ناوهای هواپیمابر و تهدیدهای علنی، میکوشد ایران را به نقطهای برساند که بهجای ورود به یک مذاکره واقعی، ناچار به پذیرش یک «توافق اضطراری» شود؛ توافقی که در آن، ایران در ازای دور شدن موقت سایه جنگ، باید از عناصر اصلی قدرت خود _ از برنامه هستهای تا توان موشکی و نفوذ منطقهای _ عقبنشینی کند. این دقیقا همان نقطهای است که دیپلماسی به ابزار باجخواهی سیاسی تبدیل میشود. از این منظر، پرسش کلیدی آن نیست که آیا مذاکرهای در پیش است یا نه بلکه این است که آیا آمریکا حاضر است از منطق «توافق تحمیلی» فاصله بگیرد و وارد مذاکره واقعی شود؟ مذاکره واقعی مستلزم پذیرش اصل توازن، احترام به خطوط قرمز و کنار گذاشتن تهدید نظامی است؛ امری که تا این لحظه، هیچ نشانه معتبری از پایبندی واشنگتن به آن دیده نمیشود. دیپلماتهای ایرانی، بیتردید با آگاهی کامل از خطوط قرمز وارد هرگونه گفتوگو خواهند شد اما سناریوهای پیشرو نیازمند دقتی دوچندان است. اگر خواستههای ایران نسبت به پیش از جنگ ۱۲ روزه تغییر نکرده است چرا باید انتظار نتیجهای متفاوت از مذاکراتی داشت که تنها چند ماه پیش نیز به بنبست رسید؟ تجربه تاریخی نشان داده که آمریکا و رژیمصهیونیستی بارها از «میز مذاکره» بهعنوان پوشش برای تدارک نظامی و امنیتی استفاده کردهاند. آمریکا تنها زبانی که میفهمد، زبان هزینه و قدرت است؛ و هرگاه احساس کند تهدید نظامی بیپاسخ نمیماند، ناچار به عقبنشینی و گفتوگو میشود.