jamejamonline
ایام ادوار تاریخی کد خبر: ۷۸۷۱۰۳ ۲۳ فروردين ۱۳۹۴  |  ۲۱:۳۰

اندلس نامی است که‌ مسلمانان‌ به‌ بخشی‌ از شبه‌ جزیره ایبری‌، در کنار مدیترانه‌، واقع‌ در جنوب‌ اسپانیا و جنوب‌ شرقی‌ پرتغال‌ و گاه‌ به‌ تمام‌ آن‌ داده‌اند. اندلس‌ از نام‌ واندالها، قبیله‌ای‌ از مردم‌ ژرمن‌، گرفته‌ شده‌ است‌ که‌ در اوایل‌ سده ۵م‌، پس‌ از تجزیه امپراتوری‌ روم‌ غربی‌، چندی‌ در جنوب ‌اسپانیا سکنی ‌گزیدند.

عوامل سقوط حکومت مسلمانان در اندلس

نخستین‌ قومی‌ که‌ در دوران‌ کهن‌ در این‌ سرزمین‌ سکنی‌ گزید، اندلوش‌ (اندلش‌/ فَندَلُس‌) نامیده‌ شد.[۱]

ورود اسلام به اندلس مربوط به سال ۹۲ق است که موسی بن نصیر، حاکم افریقیه، سپاهی به سرداری طارق بن زیاد به اندلس فرستاد و سال بعد خود نیز بدو پیوست و آن دو توانستند کل این منطقه را تسخیر کنند.[۲] از این زمان تا تأسیس دولت امویان اندلس در سال ۱۳۸ق، اندلس توسط والیانی اداره می شد که از شمال آفریقا برگزیده می شدند. این دوره به دوره والیان معروف است.[۳]

بعد از سقوط دولت امویان در شام یکی از افراد این خاندان به نام عبدالرحمان بن معاویه که از آنجا گریخته بود به اندلس آمد و توانست یوسف بن عبدالرحمان فِهری را شکست دهد و سلسله امویان اندلس را بنا نهد که مدت سه قرن ادامه یافت (۱۳۸ ـ ۴۲۲ق).[۴]

پس از سقوط حکومت امویان اندلس، وحدت سیاسی بخش اعظم این سرزمین از هم پاشید و در هر قسمتی از آن هر یک از مدعیان قدرت برای خود دولتی تشکیل دادند. تعداد این دولت ها را تا ۲۶ عدد برشمرده اند که از معروف ترینشان بنی جَهوَر در قُرطبه، بنی عَبّاد در اِشبیلیّه، بنی زیری یا بنی مناد در غرناطه و بنی ذوالنون در طُلَیطِله بود.[۵]

پس از سقوط طلیطله در سال ۴۷۸ق به دست مسیحیان، ملوک الطوایف که خود را در خطر می دیدند یوسف بن تاشفین، حاکم مرابطون در مغرب (مراکش) را به اندلس دعوت کردند و وی نیز با لشکری بزرگ آمد و آلفونسو را در محلی به نام «زَلّاقه» در نزدیکی بَطَلیوس به سختی شکست داد. اما به زودی دریافت که دولت های ضعیف و رقیب مسلمان در اندلس توان مقابله با مسیحیان را ندارند و به زودی اندلس به دست مسیحیان سقوط خواهد کرد و بلاد مغرب نیز از تهدید آنان در امان نخواهد ماند. از این رو در ۴۸۳ق به قصد برانداختن ملوک الطوایف بیرون آمد و به تدریج بر سراسر اندلس دست یافت. در این دوره که نزدیک به نیم قرن طول کشید میان مسلمانان و مسیحیان جنگ هایی در شمال شرق اندلس رخ داد که در نتیجه آن برخی از شهرها از جمله سَرَقُسطه در ۵۱۲ق به دست مسیحیان افتاد.[۶]

مقارن ضعف و اضمحلال دولت مرابطون در اندلس، دولت موحدان که در شمال آفریقا بر آنها چیره شده، شهر مراکش را در ۵۴۱ق به تصرف درآورده بودند بی درنگ به قصد تصرف اندلس حرکت کردند و عبدالمؤمن موحدی سپاهی به آنجا روانه کرد و در همان سال با تصرف شهرهای بزرگی همچون اشبیلیه، قرطبه و غرناطه به حکومت مرابطون در اندلس خاتمه داد. در روزگار موحدان، اندلس دستخوش موج عظیمی از حملات پی در پی مسیحیان گردید و قلمرو مسلمان در شرق و غرب یکی پس از دیگری به دست مسیحیان افتاد. بسیاری از شهرهای غربی اندلس میان سال های ۵۴۲ ـ ۵۵۶ق به دست مسیحیان افتاد. از آن پس اوضاع اندلس رو به پریشانی نهاد. مسیحیان با پیروزی در نبرد عقاب (۶۰۹ق) و تصرف قرطبه (۶۳۳ق) و اشبیلیه (۶۴۶ق) آخرین ضربات را بر پیکر اندلس وارد کردند.[۷]

در اواخر حکومت موحدون بر اندلس، محمد بن یوسف نصری معروف به ابن احمر از خاندان بنی نصر در ۶۳۵ق در غرناطه خود را مستقل خواند. مسیحیان پس از تسلط بر شهرهای بزرگ اندلس بارها به قلمرو ابن احمر یورش بردند، اما هربار با مقاومت شدید سپاهیان غرناطه رو به رو شدند. بنی احمر مدت دو قرن و نیم بر جنوب اندلس فرمان راندند تا سرانجام در ۸۹۸ق/ ۱۴۹۳م غرناطه به دست فرناندوی پنجم سقوط کرد و با فرار ابوعبدالله، آخرین امیر خاندان بنی نصر، اندلس به کلی از دست مسلمانان خارج شد.[۸]

بافت قومی اندلس: اعراب، بربرها، مولّدان، مستعربان و یهودیان

عرب ها: به هنگام فتح اسلامی و پس از آن دسته هایی از مسلمانان عرب و بربر به اندلس پا نهادند. نخستین مهاجران عرب، گروهی بودند که ضمن سپاه ۱۸ هزار نفری موسی بن نُصَیر در رجب ۹۳ق راهی اندلس شدند. سپس ۴۰۰۰ تن از افریقیه به این سرزمین آمدند. آنان هرچند نسبت به ساکنان اصلی در اقلیت بودند، اما هسته اشرافی گری جدیدی را پدید آوردند که جانشین اسلاف رومی و گوت ها گشتند و تا پایان حکومت اسلامی در اندلس تفوق خود را حفظ کردند. هرچند قدرت به دست امویان از اعراب عدنانی بود، اما اعراب یمنی نیرو و افراد فزون تری داشتند.

بربرها (مسمانان ساکن در شمال افریقا) نیز در فتح اندلس نقش مهمی ایفا کردند و پس از آن تا برپایی دولت اموی در اندلس، شمار فراوانی به دنبال کسب غنایم یا استقرار در آنجا از مغرب به این سرزمین ثروتمند سرازیر شدند. مهاجرت بربرها به شبه جزیره اندلس سریع تر و انبوه تر از مهاجرت اعراب بود.

مولّدان: یکی از عناصر مهم جامعه اندلس، مسیحیان گوت یا اسپانیایی بودند که در آغاز فتوح به اسلام گرویدند. مورخان، این تازه مسلمانان را «مَسالمه» (اسالمه) خوانده اند. در نتیجه مجاورت و پیوند فاتحان مسلمان با اسپانیایی ها نسلی نو پدید آمد که در تاریخ اسلام به مولدان (دورگه ها) معروف شدند.

مستعربان: مسیحیان اندلس با مسلمانان همزیستی داشتند و در عین حفظ دین خود به عربی سخن می گفتند؛ از این رو مستعربون یا عجم الذِمَّه نام گرفتند.

یهودیان که درزمان حکومت رومی ها و گوت ها سخت تحت فشار بودند پس از فتوح، با رفتار شایسته ای از جانب مسلمانان روبرو شدند. شهر غرناطه بیشترین شمار یهودیان را در خود داشت.[۹]

نظری به علل ضعف و انحطاط حکومت مسلمانان در اندلس

معمولاً آغاز انحطاط حکومت مسمانان در اندلس را سده پنجم هجری/ یازده میلادی می دانند؛ زمانی که امیرنشین های مسیحی شمال اندلس از اختلاف و درگیری های سابق خود با یکدیگر ـ که موجب می شد نتوانند قلمرو مسمانان را به طور جدی مورد تهدید قرار دهند ـ دست برداشتند.[۱۰] دولت های مسیحی تا این زمان به هنگام حمله به قلمرو مسلمانان در اندیشه غارت و کسب غنایم بودند، ولی از آن پس تحولی اساسی در دیدگاه آنان رخ داد و با جدیت درصدد باز پس گیری نواحی شبه جزیره ایبریا (اندلس) برآمدند و به کمتر از آن راضی نمی شدند.[۱۱] باید توجه داشت که مسلمانان در جریان فتح اسپانیا موفق نشده بودند که تمام مناطق آن را تحت فرمان خویش درآورند و قسمت های شمالی و صعب العبور اندلس در دست مسیحیان باقی ماند. فاتحان مسلمان به جای محکم کردن مرزهای خود با درگیر شدن با فرانک ها جبهه و دشمن جدیدی برای خود آفریدند.[۱۲]

با این حال باید توجه داشت که عوامل ضعف و انحطاط دولت مسلمین خیلی زودتر و تقریباً از همان آغاز تأسیس دولت امویان اندلس و بر اثر سیاست های غلط آنها پدید آمد.

سیاست های نژادپرستانه اعراب اموی نسبت به سایر اقوام و ادیان (بربرها، مولّدان و مستعربان) و نقش این گروهها در تضعیف قدرت مسلمین:

الف ـ بربرها: جامعه اسلامی اندلس به سبب برخورداری ازگروههای مختلف فرهنگی، قومی، نژادی و دینی دارای پیچیدگی های خاصی بود. حکمرانان اموی هیچ برنامه ای برای جلوگیری از برخوردهای قومی ـ مذهبی نداشتند، بلکه خود نیز بدان دامن می زدند.[۱۳] این بیشتر بدان سبب بود که آنها بر اساس سنت عصر جاهلی، خود را از دیگران برتر می دانستند و به عنوان نمونه رفتار خشن و ظالمانه ای نسبت به بربرها داشتند. اعراب آنان را ملتی محکوم می دانستند که از شایستگی های لازم برای تدبیر امور برخوردار نیستند.[۱۴] به همین سبب هم آنان را به مناطق کوهستانی و لم یزرع لئون (Leon)، جلّیقیه و آستوریا (Asturia) می فرستادند تا هم از دست ایشان راحت شوند و هم آنان را گرفتار جنگ مداوم با مسیحیان شمال اسپانیا سازند. طبعاً از این وضعیت، بربرها به شدت ناخشنود بودند.[۱۵] این در حالی بود که آنها بنیاد دولت اسلامی را با شمشیر و بازوی خود محکم کرده بودند و حال خویشتن را فقیر و مورد تحقیر می دیدند؛ از این رو گاه و بیگاه بر ضد اشراف عرب که طبقه حاکمه بودند شورش می کردند.[۱۶] ولی والیان عرب در عوض چاره جویی و رفع تبعیض ها آنها را به شدت سرکوب می کردند.[۱۷] ساکن کردن بربرهای ناراضی ـ که چندان دل خوشی از اعراب نداشتند ـ در مناطق جنگی موجب گردید که با افزایش فشار و حملات مسیحیان، آن منطقه را ترک کرده، به شمال آفریقا بازگردند و به این ترتیب مرزها خالی ماند.[۱۸] با ضعف و انحطاط حکومت امویان اندلس، این عناصر ناراضی با تحریک و ترغیب حاکمان مسیحی در میدان سیاست فعال شدند و در نتیجه اندلس اسلامی تمرکز سیاسی خود را از دست داد.[۱۹]

مُوَلِّدان: گروه دیگری که در منازعات جامعه اسلامی اندلس داخل شدند نومسلمانان اسپانیولی بودند. اینان به سبب خشونت ها و کشمکش های موجود و غرور طایفه ای هم از اعراب و هم از بربرها نفرت داشتند. آنان نسبت به تفاخرات و تفوق جویی های قبایل عرب مقیم اندلس واکنش نشان دادند و مشکلات جدی برای حکمرانان اموی اسپانیا پدید آوردند.[۲۰] دولت امویان که هیچ برنامه ای برای جذب این گروه ها نداشت، موجب شد اینان با وجود مسلمان بودن، همواره آرزوی استقلال و بیرون راندن بیگانگان عرب و بربر را در دل داشته باشند و شورش های متعددی علیه حاکمان مسلمان پدید آورند. مهمترین طغیان مولدان در دوره استقرار حکومت مسلمین در اندلس، شورش عمر بن حَفصون بر ضد حکومت قرطبه (امویان) بود که مناطق وسیعی را در برگرفت.[۲۱]

مُستَعرَبان: چنان که گفته شد منظور از مستعربان، مسیحیان بومی اندلس بودند که با پذیرش حکومت مسلمین بر دین خود باقی ماندند. دولت امویان که نه تنها تلاشی برای جلب همکاری آنها با مسلمین نکرده بود، بلکه با سیاست های نژادپرستانه خود اسباب نفرت آنان را فراهم کرده بود موجب شد به محض سقوط دولت امویان و تجزیه قلمرو آنان توسط حکومت های کوچک، این مستعربان در ایجاد خصومت، نفاق و فتنه در بین امرای ملوک الطوائف از هیچ کوششی دریغ نورزند و در جهت بازپس گیری مناطق اسلامی، خدمات مهمی به دولت های مسیحی شمال اسپانیا کنند تا جایی که ابن رشد، فیلسوف معروف اندلسی (د۵۹۵ق)، فتوا داد: چون معاهدان (مستعربان) نیز با مسیحیان معاند همکاری می کنند باید در مورد اخراج آنان از قلمرو اسلامی لحظه ای درنگ نکرد.[۲۲]

یهودیان: در دستگاه امرای طوائف، یهودیان حضور چشمگیری داشتند و برخی از آنان مناصب مهمی را اشغال کرده بودند؛ از جمله وزیر معتصم، صاحب المَریّه، یهودی بود. مسلمانان از همان آغاز فتح اندلس، یهودیان را به مناصب گوناگون می گماشتند، اما هنگامی که از سده ۵ق/ ۱۱م مسیحیان در عرصه های سیاسی و نظامی بر مسلمانان پیشی گرفتند آنان به انحای مختلف درصدد برآمدند تا پیروان مسیح را ضد مسلمانان یاری کنند. به سبب این همکاری ها بود که در نیمه سده ۵ق/ ۱۱م، الکساندر دوم به اسقف های اسپانیا نوشت: «از یهودیان حمایت کنید. رحمت الهی شامل حال یهودیان شده که آنان در پشیمانی ابدی به طور پراکنده و تحت انقیاد زندگی کنند؛ بنابراین کسی نباید آنان را به قتل برساند، اما جنگیدن با مسلمانان و کشتن آنان رواست؛ چون به آزار و اذیت مسیحیان پرداخته اند».[۲۳]

فساد اخلاقی مسلمانان بر اثر رفاه و غنای سرزمین اندلس[۲۴]

مهاجران اولیه مسلمان به اندلس را اعراب و بربرهای بدوی شمال آفریقا تشکیل می داد که طبیعتاً ثروت و غنای این سرزمین در چشم آنها بسیار جلوه گر می شد. رفاه و غنای پدید آمده به خصوص در زندگی سلاطین و درباریان و ادبیات این دوره به خوبی نمود یافته است.

از ابتدای فتح اندلس تا زمان مرابطین، امرا، خلفاء و سلاطینی که بر قسمت ها ی مختلف این سامان حکم می راندند اگرچه خود را مدافعان دین اسلام می خواندند ولی در عمل هیچگاه برطبق قوانین و مقررات دینی و مذهبی عمل نمی کردند.[۲۵]

از همان ابتدا تمام تلاش این حاکمان، رقابت با شرق در زمینه های مختلف بود که به مرور کار از تقلید به رقابت کشید و مسلمانان اندلس بیش از شرقیان در احداث باغ ها، کاخ ها، مساجد، مکتبخانه ها و شهرها به کوشش پرداختند و در مقرب ساختن شعرا و دانشمندان و آوازخوانان مرد و زن بر آنها پیشی گرفتند؛ به طوری که شعرا دانشمندان و ترانه خوانندگان را از شرق به اندلس دعوت می کردند تا بدین وسیله بر دولت عباسیان فخر و مباهات نمایند.[۲۶] یکی از سلاطین بنوعَبّاد به نام معتمد (حک. ۴۶۰ ـ ۴۸۴ق) که خود طرفدار شعر و موسیقی بود اموال زیادی را صرف آن می کرد. وی دلبسته یکی از کنیزانش به نام رَمیکیه بود. رمیکیه قصر را از خنده پر کرده، محیطی پرنشاط فراهم آورده بود. عالمان دین ملامتش می کردند که شوهرش به کارهای دینی بی اعتناست و مسجدهای شهر تقریباً از نمازگزار خالی است.[۲۷] فساد حکام اموی دامنگیر اطرافیانشان نیز شده بود: ولاده، دختر مستکفی، خلیفه اموی، در شعری رخسار خود را برای هر که مایل به بوسیدن آن باشد به رایگان در اختیار نهاده بود.[۲۸] به نوشته یکی از نویسندگان غربی وی حجاب را به طور کامل به کنار نهاده بود.[۲۹]

با توجه به گسترش عیوب و مفاسد اجتماعی، اخلاقی و اقتصادی بین حکام، وزرا و رؤسا در دوره ملوک الطوایف (دوره تجزیه طلبی)، مردم نیز بنابر قاعده «الناس علی دین ملوکهم» گرفتار منکراتی از قبیل احتکار، شرب خمر، رباخواری، دزدی و … شده بودند؛ چنان که عده ای می گفتند این اوضاع جز توسط نبی اصلاح نمی شود.[۳۰] گسترش چنین اعمال قبیحی در این ایام مقاومت مردم را در برابر تهاجمات مسیحیان به شدت ضعیف کرده بود و از این رو هرگاه که مسلمانان تحت محاصره دشمن قرار می گرفتند چاره ای جز تسلیم نداشتند.[۳۱] سروده ابن غسال در غم سقوط شهر بُبَشتَر نمونه ای از رواج فساد و فحشا در بین مسلمانان است: «اگر گناهان مسلمانان و فرورفتن آنها در منجلاب معاصی بزرگ و کوچک نبود، هیچگاه سواران مسیحی بر آنها پیروز نمی شدند. آری! علت ضعف، گناهانشان بود. افراد فاسد کارهای خود را پنهان نمی کردند و افراد نیکوکار هم از روی ریا کار می کردند».[۳۲]

توجه به ادبیات اندلس نیز این موضوع را تأیید می کند. دست کم تا پایان دوره ملوک الطوایف، ادبیات مخصوصاً شعر دارای صبغه غیر دینی بود.[۳۳] محور اصلی شعر اندلسی، تجمل پرستی و لذت جویی بود. سایر اندیشه های معتبر ادب عربی از قبیل تمثیلات، زهدیات و عرفانیات نیز سخنگویانی داشت، لکن اوج شعری نداشت. در عوض سخن از شب های عیش و نوش بر روی رودخانه یا سخن از دلبران غزال مانند و دختران باریک میان در میان است.[۳۴]

با افزایش ثروت مسلمین، شور دینی ایشان نیز کاهش یافت و موجی از شکاکیت و تردید در عقیده مردم پدید آمده بود (سده پنجم هجری). فرقه ای پدید آمده بود که می گفت همه موضوعات مربوط به دین باطل است و احکام دین را از نماز و روزه و حج و زکات مسخره می کردند. به جز این فرقه، گروه دیگری نیز به وجود آمده بود که خود را «پیرو دین جهانی» نام داده بودند. این گروه نیز با همه عقاید دینی مخالف بود و دینی را که فقط بر مبادی اخلاقی استوار باشد تبلیغ می کرد. یک فرقه لاادری نیز بود که می گفتند عقاید دینی ممکن است درست یا نادرست باشد و ما آن را نه تأیید و نه انکار می کنیم؛ هر چه هست ما از حقیقت آن بی خبریم و نمی توانیم عقایدی را که از اثبات صحت آن عاجزیم، بپذیریم.[۳۵]

نزاع ها و اختلافات سیاسی

بی شک مهمترین عامل سقوط اندلس، تفرقه جویی و منازعه طلبی مدعیان قدرت بود. در حالی که مسیحیان برای ترمیم و قدرت یابی خود اهتمام جدی داشتند، مسلمانان اسپانیا گرفتار منازعات داخلی بودند. تفرقه جویی از عمده ترین مشکلات جامعه اسلامی اندلس بود که پیوسته مسلمانان را در معرض تهدید جدی قرار می داد و این عامل بیش از سایر عوامل مؤثر افتاد. در اواخر عصر خلافت امویان در سراسر قلمرو خلافت، درگیری های قبیله ای به ویژه بین عرب یمانی و مضری به اوج خود رسیده بود که اندلس نیز از آن مستثنی نبود. به هنگام ضعف دستگاه خلافت اندلس، بزرگان صَقالبه، رهبران بربرها و رؤسای خاندان های عربی که از قبل وزیر، والی، قاضی، حاجب و صاحب منصب بودند بنای نافرمانی نهادند و به همراه افراد طایفه خود در جایی که استقرار داشتند دم از استقلال زدند. به زودی حدود سی ـ چهل دولت شهر در اندلس اسلامی سر برآوردند که در تاریخ این سرزمین به ملوک الطوایف معروف شدند.[۳۶]

این دولت های کوچک برای ویرانی های بزرگ پدید آمده بودند که خودخواهی، خودبزرگ بینی کاذب، تبعیضات ناروا، اتکاء به غیر، فزون طلبی و بی تفاوتی نسبت به مصالح مردم برخی از ویژگی های آنها بود. بر اثر این سازگاری ها حوادثی رخ نمود که مسلمانان اندلس را از اوج قدرت و پیشرفت به ورطه جنگ های داخلی کشاند. در چنین شرایطی که هر بی اصل و نسبی به بهانه های واهی فتنه برپا می کرد، مسیحیان که عرصه را از رقیب قوی خالی دیدند به گونه ای فعال به ویژه در ناحیه ثغور (مرزها) نمودار شدند. وضعیتی پدیدار شده بود که قوی، طمع در قلمرو ضعیف می کرد. ضعفا نیز برای حفظ موجودیت خویش ناگزیر بودند با همسایه نیرومند خواه مسلمانان و چه غیر مسلمان هم پیمان گردند. در نتیجه چندین دولت شهر که از توانایی بیشتری برخوردار بودند بر تعدادی از ملوک الطوایف غلبه یافتند و یا برخی از آنها را تحت حمایت خویش درآوردند. بدین گونه بربرها در جنوب اندلس در نواحی غرناطه، مالقه و … به برتری دست یافتند. در جنوب غربی و ناحیه اشبیلیه، اعراب بنی عبّاد موقعیتی برجسته کسب کردند و چندی به منظور بیرون راندن بربرها از جنوب اندلس با آنان به منازعه پرداختند و سرانجام از راه خدعه و یا جنگ بر امرای بربری جنوب استیلا یافتند. دولت های مسیحی که کشمکش های امرای مسلمان را دیدند به بهانه های مختلف به مداخله در امور آنان پرداختند. امرای قوی را بر ضد حاکمان ضعیف تحریک می کردند تا از این طرف ضعفا را با خود هم پیمان و تحت سلطه درآوردند.[۳۷]

یاری جستن از دشمنان

در شرایط بحرانی مقارن زوال دولت امویان اندلس، در حالی که هر یک از مدعیان حکومت به یکی از گروه های متنازع متشبث شده بودند عده ای از ایشان از مسیحیان علیه دشمنان خود یاری طلبیدند. مستعین (حک. ۳۹۹ ـ ۴۰۰ق) به منظور غلبه بر رقیب خود دست یاری به سوی مسیحیان قَشتاله دراز کرد. مهدی نیز به فرانک های حاکم بَرشَلونه (بارسلونا) پناه برد تا در ازای تسلیم مدینه سالم به مسیحیان از کمک های امیر آنجا برخوردار گردد. بدین گونه با راهنمایی مدعیان خلافت اموی از آغاز سده پنجم هجری، مسیحیان به طور مستقیم وارد نزاع های داخلی مسلمانان شدند.[۳۸] حکومت های ملوک الطوایف نیز از دشمنان مسیحی خود علیه دیگر حکومت های مسلمانان یاری می گرفتند و بدین طریق پای آنها را به مملکت اسلامی گشودند. به عنوان نمونه بنی عبّاد از آلفونس ششم برای تسلط بر غرناطه در برابر بنی زیری کمک گرفتند.[۳۹] از دردناک ترین حوادث این دوره همکاری دولت بنی نصر (غرناطه) با فردیناند، پادشاه لئون برای از میان برداشتن دیگر حکومت های کوچک اسلامی در اندلس بود. چنان که در گشودن اشبیلیه و دره علیای وادی الکبیر و لشکرکشی های دیگر دست در دست او نهاد و سرزمین اندلس را از خون برادران دینی خود رنگین کرد[۴۰] تا حکومت خود باقی بماند. ولی دیری نپایید که با درهم پیچیدن طومار دیگر حکومت های کوچک اسلامی نوبت به حکومت بنی نصر در غرناطه رسید. مسیحیان از همان اواخر قرن هفتم هجری حملات خود را به غرناطه آغاز کردند و هر از گاهی ضربتی به پیکر ان وارد می کردند و شهری را به تصرف درمی آوردند تا این که در سال ۸۹۸ق به عمر این آخرین حکومت اسلامی در اندلس نیز پایان دادند.[۴۱]

نارضایتی مردم بر اثر بی توجهی به احوال آنها و سکوت علما و حمایت از ارباب قدرت

پریشانی اوضاع عصر ملوک الطوایف تنها معلول تزلزل سیاسی نبود، بلکه بخش عمده ای از آن ناشی از بی عدالتی ها و ناهنجاری های اخلاقی بود. امرای طوایف، مملکت را همچون ملک شخصی می پنداشتند و در برابر رعیت هیچ احساس وظیفه ای جز اخذ مالیات و عوارض سنگین نداشتند. این درآمدها را در بنای کاخ ها، گردشگاه ها، تقدیم هدایای فراوان به شعرا و … هزینه می کردند. این در حالی بود که اغلب مردم در تنگنای اقتصادی قرار داشتند و از فرط گرسنگی گاه به خوردن گیاهان روی می آوردند. ابن حزم دردمندانه در توصیف اوضاع نابسامان آن دوره می نویسد: «با طمع مفرط، اموال گزافی جمع نموده اند که به سبب آن آبادی ها ویران گشته و مردم خویش را در سختی ها فراموش کرده و به دشمنان اعتماد کرده اند».[۴۲]

در چنین شرایط نابسامانی علمای دین نیز به تکلیف خود در برابر این بی عدالتی ها عمل نمی کردند. آنان نه تنها در برابر این اوضاع سکوت اختیار می کردند بلکه گاه به این مراکز قدرت روی می آوردند و برای دستیابی به شوکت و ثروت حاضر می شدند تا لباس علم را به حرص مال و منصب آلوده کنند و ظلم و جور حاکمان را توجیه و آنان را نزد عامه محبوب جلوه دهند. اما برخی از علمای دین شکوه نمودند. ابن حزم (د۴۵۶ق) می نویسد: «فقها به دنیاداری مشغولند و برای برخورداری از حمایت ها و هدایای سلاطین به توجیه فتنه های آنان می پردازند. بدین گونه حاکمان را بر انجام فسق و فجورشان ترغیب می نمایند».[۴۳] ابن حَیّان (د۴۶۹ق) نیز از نایاب بودن فقیه حقیقت خواه می نالد و از سکوت فقها در برابر ظلم ها و رذائل اخلاقی افسوس می خورد.[۴۴]

کمک گرفتن از دوستان خارجی

پس از ضعف و انحطاط حکومت ملوک الطوایف و قدرت گیری مسیحیان شمال، آنان چاره را در این دیدند که از مرابطان شمال آفریقا (قدرت اصلی منطقه) کمک بگیرند. ولی حضور مرابطان در اندلس تأثیرات نامطلوبی بر جای نهاد. آنان نه تنها در جهت ایجاد همگرایی اسلامی اقدامی موثر انجام ندادند بلکه با اعمال تنگ نظری ها و رفتارهای خشن، مسلمانان این سرزمین را دچار بی تحرکی و سردرگمی کردند. در این جهت موانعی بر سر راه پویایی فرهنگی اندلس پدید آوردند و افزون بر آن از لحاظ اقتصادی نیز شرایط سختی به مسلمانان این دیار تحمیل کردند. مرابطان به بزرگان اندلس وعده داده بودند که به اموال مردم تعرض نکنند، ولی به هنگام تسلط بر غرناطه اموال اهالی آنجا از دستبردشان در امان نماند. در واقع مسلمانان اسپانیا در این ایام علاوه بر تهدیدات فزاینده، از سوی مرابطان نیز سخت تحت فشار قرار گرفتند.[۴۵]

بعد از ضعف مرابطان این بار دولت مقتدر موحدان از راه شمال آفریقا وارد اندلس شدند و برای مدتی توانستند در دل مسیحیان رعب و وحشتی ایجاد کنند، ولی آنها نیز ضمن آن که با نیروهای مرابطان و دیگر فتنه جویان هم همزمان مبارزه می کردند، کمتر به مصلحت مسلمانان اندلس می اندیشیدند و بیشتر اهتمامشان این بود که از اوضاع آشفته این سرزمین به نفع خود بهره برداری کنند. بنابراین آنان نیز در اوج قدرت خویش نتوانستند سلطه خود را فراتر از چهار ناحیه اشبیلیه، قرطبه، مُرسیه و بِلَنسیه اعمال کنند و در نتیجه سایر شهرهای اندلس همچنان در دست مسیحیان باقی ماند.[۴۶] البته مقداری از مشکل به عدم تجانس فکری و فرهنگی آنها با مردم اندلس و عدم درک ایشان باز می گشت که از جایی دیگر و با فرهنگی دیگر آمده بودند.

با از هم پاشیدگی دولت موحدان و شکل گیری دولت های کوچک در شمال آفریقا، آنها به سبب منازعاتی که با یکدیگر داشتند هیچ گاه به طور جدی درصدد اعاده حثیت مسلمانان آنجا برنیامدند و سرنوشت آنان را به دست فاتحان جدید سپردند که در نهایت به سقوط تلخ و ناگوار دولت مسلمانان در اندلس و اخراج خفت بار ایشان از آن سرزمین انجامید.

نتیجه گیری

ضعف و انحطاط حکومت مسلمین در اندلس و در نهایت اخراج آنها از این سرزمین پس از هشت قرن (۹۲ ـ ۸۹۸ق) معلول عوامل متعددی بود که برخی از آنها به سوء اداره دولت امویان اندلس باز می گشت که مدت سه قرن بر آن سامان حکم راندند (۱۳۸ ـ ۴۴۲ق) و شماری از آنها نیز معلول دوره ملوک الطوایف و نیروهای تجزیه طلب بود.

امویان با وجود تنوع نژادی و دینی سرزمین اندلس، نه تنها هیچ برنامه ای برای جلوگیری از برخوردهای مذهبی ـ قومی نداشتند، بلکه خود با اعمال سیاست های نژادپرستانه عربی موجبات نارضایی توده های عظیمی از رعایای خود اعم از بربرها، مولدان و مستعربان را فراهم کردند و همین گروه ها همزمان با ضعف دولت اموی، علم استقلال و تجزیه طلبی را برافراشتند و به زودی مملکت اندلس را به چندین پاره تبدیل کردند. این دوره که دوره ملوک الطوایف نام دارد برای مسلمانان بسیار زیان بار شد؛ چرا که قدرت آنان را به تحلیل برد و ایشان را درگیر منازعات داخلی و تسویه حساب های خونین کرد و پای مسیحیان را نیز به قلمرو مسلمانان گشود. این در حالی بود که مسیحیان شمال اندلس در این زمان (سده پنجم هجری) با یکدیگر متحد شده بودند و به تدریج مناطق اشغالی مسلمانان را بازپس می گرفتند.

در کنار آن فساد اخلاقی و عدم تقید به دستورات دینی که از طبقه حاکم شروع و به مردم نیز سرایت کرده بود راه را برای هرگونه اصلاح بسته بود. عالمان دین نیز در قبال چنین بی عدالتی ها تنها نظاره گر بودند و حتی گاه خود توجیه گر وضع موجود می شدند. طبیعتاً چنین مردم و حاکمانی جرأت و توانایی هیچ گونه مقابله ای با دشمنان قدرتمند خود را نداشتند و به سرعت در برابر آنها تسلیم می شدند و یا از نیروهای بیگانه برای حفظ خود کمک می گرفتند که آن نیز گرچه موقتاً حال و روز آنها را بهبود می بخشید ولی در نهایت به سقوط خود همین دولت شهرها انجامید.

پی نوشت:

[۱] . ناجی، «اندلس، جغرافیا»، ۱۰/ ۳۲۳٫

[۲] . فاتحی نژاد، «اندلس، تاریخ»، ۱۰/ ۳۲۶٫

[۳] . همو، ۱۰/ ۳۲۶ ـ ۳۲۷٫

[۴] . همو، ۱۰/ ۳۲۷٫

[۵] . همو، ۱۰/ ۳۲۸ ـ ۳۲۹٫

[۶] . همو، ۱۰/ ۳۲۹ ـ ۳۳۰٫

[۷] . همو، ۳۳۰٫

[۸] . همانجا.

[۹] . ناجی، ۱۰/ ۳۲۴٫

[۱۰] . همتی، «چند و چون عقب نشینی مسلمانان ازاسپانیا»، ۱۲۳٫

[۱۱] . همو، ۱۳۲٫

[۱۲] . همو، ۱۱۷ ـ ۱۱۸٫

[۱۳] . همو، ۱۲۴٫

[۱۴] . همو، ۱۱۹٫

[۱۵] . همانجا.

[۱۶] . دورانت، ویل، تاریخ تمدن، ۴/ ۱۹۸۳٫

[۱۷] . همتی، ۱۱۹٫

[۱۸] . همو، ۱۲۱٫

[۱۹] . همو، ۱۲۴ ـ ۱۲۵٫

[۲۰] . همو، ۱۲۰٫

[۲۱] . ناصری طاهری، «نظره حول انهیار دوله المسلمین فی الاندلس: جذور و اسباب»، ۹۶٫

[۲۲] . همتی، ۱۳۰ ـ ۱۳۱٫

[۲۳] همو، ۱۳۰٫

[۲۴] . شایان ذکر است که در این باره از منابع ضعیف و غیر مستندی همچون کتاب «غروب آفتاب در اندلس» ـ که برای چندین دهه مأخذ اطلاعات بخش گسترده ای از طبقه دینی ما بوده است ـ استفاده نشد.

[۲۵] . موسوی، «نگاهی به فرهنگ و ادبیات عرب در اندلس»، ۱۱۰٫

[۲۶] . همو، ۱۱۱٫

[۲۷] . دورانت، ویل، ۴/ ۱۹۸۴٫

[۲۸] . انـا و الله اصـلـح لـلمعالـی و امشی مشیتی و اتیه تیها

و امکن عاشقی من صحن خدی و اعطی قبلتی من یشتهیها

[۲۹] . ناصری طاهری، ۹۷٫

[۳۰] . همتی، ۱۳۱ به نقل از این بسام، ۱/ ۵۹۳، ۲/ ۵۶ ـ ۵۷٫

[۳۱] . همانجا.

[۳۲] . آیتی، آندلس یا حکومت مسلمین در اروپا، ه، ۱۳۵٫

[۳۳] . موسوی، ۱۱۰٫

[۳۴] . وات، مونتگمری، اسپانیای اسلامی، ۱۳۴ ـ ۱۳۵٫

[۳۵] . دورانت، ویل، ۴/ ۱۹۸۸٫

[۳۶] . همتی، ۱۲۸٫

[۳۷] . همو، ۱۲۸ ـ ۱۲۹٫

[۳۸] . همو، ۱۲۷٫

[۳۹] . ناصری طاهری، ۹۶٫

[۴۰] . وات، ۱۷۴ ـ ۱۷۵٫

[۴۱] . آیتی، ۱۸۹ ـ ۱۹۸٫

[۴۲] . همتی، ۱۳۱ به نقل از ابن حزم، الردّ علی ابن النغزیله، ۱۷۵٫

[۴۳] . همتی، ۱۲۹ به نقل از ابن حزم، همان، ۱۷۴٫

[۴۴] . همانجا به نقل از ابن العذاری، البیان المغرب فی اخبار الاندلس و المغرب، ۳/ ۲۵۴٫

[۴۵] . همو، ۱۳۴٫

[۴۶] . همو، ۱۳۵٫

منبع: مقاله دکتر مصطفی گوهری، پایگاه عبرت پژوهی تاریخی

ارسال نظر
* نظر:
نام:
ایمیل: